با پیام یزدانجو به واسطه ی یکی از عزیزانم و با شب به خیر یوحنا آشنا شدم. همان موقع هم از سر ذوق چار پاره ای نوشتم از ذهن بی نظیر یزدانجو.ء
یزدانجو را دوست دارم. شاید بیشتر از آن جهت که هم ذات پنداری می کنم با او. باید اعتراف کنم که اغلب بزرگترین مشکل من تبدیل تصاویر ذهنی ام به نوشتار است. نا توان نیستم اما بیان آنچه قابل وصف نیست به گونه ای که خواننده بتواند درک کند از چه حرف می زنی به حق امری دشوار است. و نه فقط وصف. که بیان تمام و کمال افکار و پرشهای ذهنت به گونه ای که نه او را سردر گم کنی و نه حوصله اش را سر ببری. یزدانجو استاد این کار است. به گونه ای که به راحتی می توان فهمید با یک نویسنده ی باهوش طرفی، یک نویسنده ی واقعا باهوش. نه از آنهایی که خودشان را می کشند که حرفی بزنند که کسی سر در نیاورد و بعد به طریقی که در ذوق آدم می زند بخواهند پز دهند.ء
فرانکولا…پرومته ی پسا مدرن… به باور خویش یک هیولای واقعی. کتابی که از خواندنش لذت می برید. از سیر ماجرایی که پیش می رود. از نحوه ی نگارش خاطره مانندش. از سادگی اتفاقی که می افتد. انگار دارید فوتبال تماشا می کنید و ساندویچ می خورید.( نه از باب نگارشی بیشتر از نظر روانی(روان بودن!) و سادگی داستان. در حالی که اولین بار است که با این پدیده رو به رو شده اید و قاعدتا در ذهنتان پیچیده اش کرده اید، اگر متوجه باشید چه می گویم)ء
فرانکولا آن قدر سریع اتفاق می افتد که بار خواهد آمد بارها و بارهایی که بر می گردید تا بفهمید چه شده. یزدانجو ساده می زند حرفش را. اما محکم و بی شیله پیله. به گونه ای که 2 خط می خوانید می بینید ای بابا! کلی اتفاق افتاده که!ا
فرانکولا را دوست دارم. چون شبیه خودش است. تنها شبیه خودش.ء
شب به خیر یوحنا و موزه ی اشیای گم شده مجموعه داستان کوتاه های پیام هستند.ء
موزه ی اشیای گم شده شامل؟؟ داستان است. از همه بیشتر مرگ ممتدش را می پسندم و خود موزه ی اشیای گم شده. شاید هم جن فروشی اجابیت یا وای! نه! مینروا! که در آن حکمت می فروختند.ء
خوبی اش این است که با داستان ها یکسان نیستند. انگار هیچ چیزشان شبیه هم نباشد و در عین حال رشته ای نامرئی به هم وصلشان کند.ء
نقد نیست نوشته ام. بیان احساس مستقیمی است در مورد پیام یزدانجو و تلاطمی که خواندن کتابهایش در من ایجاد می کند. بی شک تحسین اش می کنم. شاید بعد ها روزی آمد که نقدش کردم. یک نقد درست حسابی. رمانی که به اندازهی کافی می دانستم.ء
فکر می کنم یزدانجو یکی از آن آدمهایی است که دوست دارم ساعاتی را با او در کافه بگذرانم، قهوه ای بنوشیم و گپی بزنیم. از آن آدمهایی خواهد بود که از کافه نشینی باشان خسته که نمی شوی هیچ، خوش هم می گذرد. واقعی خوش می گذرد. اگر آدم گنده دماغی نباشد و حرف بزند مسلما خوش صحبت خواهد بود. خدا را چه دیدی؟ شاید روزی از همین روزها…ء