Monthly Archives: April 2010

In The Name Of God

In The Name Of God

ساده است، نگوییم همه اما اکثر ما آدم ها که به نوعی معجزه ی وجود ناب، دوست داشتنی و لا بزال خدا را زمانی در زندگی مان  حس کرده ایم، حتی ما هم تنها زمانی که نیازمندیم نیاز بودنش را حس می کنیم و درست خود ما زمانی که نیازمند بودنش هستیم و دلزده و مایوس سر به انکار می گذاریم. ما آدمیم. همین

از اینکه ندونم اسم پستم چیه هم بدم می آد

از اینکه ندونم اسم پستم چیه هم بدم می آد

از استادایی که فکر می کنن یعنی فکر که نه امر برشون مشتبه می شه که فرا بشریتی درشون وجود داره که برترشون می کنه، که الزام می ده بهشون که محل سگ به دانشجو نذارن بدم می آد. از آدمایی که نمی فهمن بدم می آد. از نفهمیدین بدم می آد. از اپراتور بودن بدم می آد. از آدمایی که نمی فهمن بیشتر از هر چیز و کس دیگه ای بدم می آد. از بدم اومدن بدم می آد. از بی اعتمادی بدم می آد. از اینکه به آدما اعتماد کنم و گند بزنن بش بدم می آد. از اینکه کسی بم اعتماد کنه و نفهمم و گند بزنم توش بدم می آد. از گند زدن بدم می آد. از رده بندی بدم می آد. از قضاوت بدم می آد. از این آدما که هر وقت می خوان به آدم آرامش بدن خدا رو تا حلقت به زور می چپونن تو بدم می آد. از حباب بدم می آد. از نفهمیدن بدم می آد. از خیلی چیزا بدم می آد. اینکه از هیچی بدم نیاد، دیگه بدم می آد. از قایم شدن بدم می آد. از پیدا شدن هم بدم می آد. از پیدا بودن بدم می آد. از خاص بودن بدم می آد. از تو چش بودن بدم می آد. از نادیده شدن بدم می آد. از تناقضم بدم می آد. از خودم وقتایی که نمی فهمم بدم می آد. از جمع شدن بدم می آد. از انباشته شدن بدم می آد. از کش اومدن بدم می آد. از اینکه یه پست بنویسم که انقدر از همه چی توش بدم بیاد بدم می آد. از اینکه چند دقه بد ندونم واقعا از اینا بدم می آد یا نه بدم می آد. از این کفترا که گل های مامانمو می کنن بدم می آد. از اینکه چیزی بخوام بگم بعد اینا از توش در آد بدم می آد. شاید واقعا از هیچ کدوم از اینا اونقدرام بدم نیاد ولی از آدمایی که نمی فهمن بدم می آد. بیشتر از هر چیز دیگه ای

پ.ن.الحاقی. تو رو نمی گم لعنتی. می دونم می فهمی…ء

digestion

digestion

مسئله این است که من هر چیزی را می توانم هضم کنم

تنها مشکل این است که این کار را – با تبحر خاصی – به زجر آورترین حالت ممکن برای خودم و اطرافیانم انجام می دهم

و از این موضوع واقعا شرمنده و متاسفم

ممکن است باورتان نشود

:)

:)

و بالاخره خدای ما هم بزرگ است…ء

با اینکه رویش را پوشاندید، اما خدا که فقط مال شما نیست

خدای من بزرگتر از هر غصه ی دیگری است

بزرگتر از هر شادی دیگری هم…ء

friends’ detection

friends’ detection

این داشبورد نفرین شده را که هر روز چک می کنم می بینم آدمهایی را که چیزهایی سرچ کرده اند و به وبلاگم رسیده اند. آدمهایی که پست هایی که دوست داشتم را دیده و خوانده اند. آدمهایی که نقطه نظر مشترک فکری فرهنگی داشته اند با من. و این در حالی است که دوستانم را هم می بینم که سرک می کشند و چیزی نمی گویند و این واقعا حال من را یک جوری می کند. ء

conversation

conversation

می خواستم حرف بزنم

از چیزهای معمولی بگویم

از آسمان صبح دیروز که محشر بود

از پسر گل فروش پشت چراغ

از مجموعه کارهای جدیدکمال الدین بهزاد

از این آهنگ دنگ شو که خوب است

تمام دیروز و امروز می خواستم حرف بزنم با کسی انگار

که تمام دیروز و امروز می خواست حرف بزنم برایش

بگویم که چه قدر حالم از این آدمها به هم می خورد

که چه قدر وقتی معروفی از در اسارت منادیان اخلاق بودن و پرپر شده ی دست درندگان بی اخلاق غصه می خورم و حسش می کنم.ئ

که واقعا خسته شده ام که نجابتم پشت پرده ی جسارتم گم شود، که نا دیده نابوده پنداشته شود

که جای آدمهای دنیا همه اش عوضی شده باشد

از دنیای ایده آلم بگویم

از فردا و فردا ها بگویم

از ترسم بگویم

از جامعه بگویم

می خواستم حرف بزنم برای کسی که گوشم می دهد که می فهمدم که باورم می کند که اعتماد می کنم به او که قضاوتم نمی کند گوشم می دهد

حیف…ء

ذوب شده – معروفی – یکهزاروسیصدوشصت ودو

ذوب شده – معروفی – یکهزاروسیصدوشصت ودو

ذوب شده اثر نسبتا تازه ای است از عباس معروفی. خالق سال بلوا، سمفونی مردگان، پیکر فرهاد و خیلی چیزهای دیگر. ذوب شده با وجود گذشت 26 سال از نوشته شدنش، به تازگی چاپ شده است. و با وجود زمانی که از فضا و زمان وقوع داستان گذرانده ایم، آن را شدیدا نزدیک می یابیم. به تعبیر خود نویسنده ،” ذوب شده خیالها و خاطره های من از فضایی است که در آن نفس کشیده و زیسته ام” . ذوب شده داستان نویسنده ای است که زیر شکنجه و بازجویی های مداوم ساز قصه پردازی کوک می کند تا شاید گریزی بیابد اما او را گزیری نیست جز ماندن و زجز کشیدن.

حقبقتی است که داستان زیباست و زیبا پیش می رود. اما آشفته است. می شود حس کرد. و می توان فهمید که این آشفتگی نه آشفتگی اسفاری داستان، که آشفتگی خود داستان است. یعنی که ناشی از سبک نویسنده نیست. یعنی سیالیت ذهن نیست همان آشفتگی است. که به مراتب ناشیانه تر از عباس معروفی سال بلوا یا سمفونی مردگان داستان پردازی کرده است. می شود و باید گذاشته شود به پای این 26 سال تاخیر در چاپ اثری که به ظن خود معروفی :” حاصل کار و تلاش داستانی من در سالهای جوانی است که می بایستی در همان زمان انتشار می یافته، نقد می شده، و برکار و راه ادبی ام تاثیر می گذاشته . اما ما ادمهایی هستیم که زمان و مکانمان به هم ریخته، نمیدانیم کی چرا کجاییم!”

ذوب شده را دوست دارم. چند صفحه ی آخرش را بیشتر. یک آن به ذهنم رسید که اگر ذوب شده به نوعی مونولوگ اسفاری بود. نمی دانم. شاید. مونو لوگ نه به معنای اصلی مونولوگ که او حرف بزند و ما بشنویم. بیشتر به هوای اینکه آن قدری شخصیت اسفاری مهم بود که اگر دیگران نبودند هم نبودند. که حالا که بودند درست است که تاثیرشان این بود اما شاید اگر به شکل دیگری هم بودند توفیر چندانی نمی کرد. از طرفی این هم به ذهنم رسید که اهمیت شخصیت ها رده بندی داشت یا نه. یعنی انگار کنار هم قرار گرفتن همه ی این افراد در کنار هم داستان را پیش می برد. مثلا شاید نقش آزاد نه حتما در روند داستان، در شکل گیری اش و حالا شاید هم روندش از اسفاری هم مهم تر باشد.

فضایی که معروفی و هم پا و هم تایش در داستان،اسفاری، می سازد درست است که در یک قالب محدودِ داستان/ چهار دیواری زندان ساخته پرداخته می شود و شکل می گیرد اما فضای گسترده ای است از آنچه نیاز به تصورش دارید. و معروفی هنر مندانه این کار را می کند.

در انتها لازم است یک توصیه کنمتان؛ زیباست، بخوانیدش!ا

.

.

زمانی بود که به درست یا نا درست بودن چیزها دقت می کردم. مثلا برایم مهم بود که گزاره هایی که بیان می شوند و نتیجه ای که گرفته می شود درست باشد. یعد گذشت. نه زیاد، اما آن قدر گذشته بود که از هر چیزی قسمتی دیده، شنبده یا خوانده باشم. بعد همه چیز در هم حل شد. خیلی برایم مهم نبود درست یا نادرست بودنش. این برایم مهم بود که باور پذیر باشد. که انگار منطقش نبود. انگار خودش بود. دست و پایی که می زد تا بگوید راست است. درست است. حقیقت است. و من هم از همین لذت می بردم. برایم تفاوتی نمی کند. از چرا من مسیحی نیستم همان قدر لذت می برم که از بالا پایین پریدن یک آخوند.

شاید هم این طوری نباشد. یعنی شاید. مثلا این خط را که می نویسم از خودم می پرسم که واقعا لذت می برم یا صرفا عادی شده است؟ امروز هم باور پذبری اش مهم است؟ یا چیز دیگری اهمیت دارد؟

حقیقت هیچ وقت چیزی نیست که باید باشد. چیزی هم نیست که به نظر می رسد باید باشد. حقیقت باور این اعتقاد است که همیشه موجودیتی بر موجودیت دیگر ارجحیت دارد. باور این مسئله که همیشه چیزی هست که ندانی و آن حقیقت باشد و اصل و آنچه تو فکر می کنی فرع. و ابنکه یک دست نیافته ای هست که باید دنبالش بدوی.

از آن وفت هاست که خودم هم هنوز نمی فهمم چه می گویم یا چه می خواهم بگویم. اما این را می دانم که می خواهم

.

.

دلگیرتر است از هر شب جمعه ی دیگری…
می شمارم. روزها را…نمی دانم. بر ما که خیلی گذشته است.
عجیب است. احمقانه است. اما هنوز روزهایی هستند که منتظرم در را باز کنی و بیایی.
امسال دلگیر تر از هر سال؛
نیستی

کسی از کرم های خاکی خبر ندارد…ء

کسی از کرم های خاکی خبر ندارد…ء

بارانی زده بی نظیر. آدمها، سرخوش از هوای لذت بار بهاری در پارک قدم می زنند. یک دو، یک دو، یک دو… پت.ء

شاید نبینند چهره ی در هم فروپاشیده ی کرم های خاکی را. شاید نشنوند صدای زیر پا له شدنشان را. این آدم ها اما، سر به هوا، گام هاشان به مسیر ادامه می دهند…ء

کرمهای خاکی راه گم کرده اند. باران آمده و از خاک بیرون زده و گم شده اند. غافل از سرنوشت تلخ پیش رویشان…ء

خرجش یک تکه چوب است و اندکی حوصله. که گوش تیز کنی که صدای کمک خواهی شان را بشنوی. که چشم بگردانی که ببینیشان. که کمکشان کنی به خاک، به آشیانه باز گردند. که زنده بمانند. که قربانی حواس پرتی ما آدمها نشوند…ء

میانسال است، آفرینی می گوید، لبخندی می زند. لبخندش می شود گرمی دلم. که هنوز هستند کسانی که ببینند… بفهمند… که هنوز می توان امید داشت… به روزی که “انسانیت “مان هیچ موجودی را نرنجاند. نه برگ گیاهی، نه موری را… به روزی که دوباره کبوتر هامان را پیدا کنیم و مهربانی دست زیبایی را بگیرد…*ء

من اما به چشم دیدم لبخند کرمهای خاکی را… و امشب که بخوابم آمرزیده خوابیده ام. ایمان دارم…ء

پ.ن. این را هم ببینید، شاید انگیزه ای شود. که این بار که باران آمد فرای شعفای وجودتان از بارش این همه برکت، حالی هم از احوال کرمهای خاکی بپرسید.ء

ء*بخشی از افق روشن

فلله الاخره والاولی

فلله الاخره والاولی

أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى/وَ أَن لَّيْسَ لِلْانسَانِ إِلَّا مَا سَعَى‏/وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى

به ثانیه هایی که دستی به دکمه ای می خورد و پخش می شوی قناعت می کنم. تشنه ام. له له می زنم برای حتی لالایی وار شنیدنت …أَمْ لِلْانسَانِ مَا تَمَنىَ‏؟

.

.

و هر عمل به حکم نا متعارف بودن اشتباه نیست. و به حکم نا متعارف بودنش اشتباه.ء

اما آنچه انسانها را از عملی باز می دارد نه درست یا نادرست بودن آن بلکه نا متعارف بودن آن است.ء

.

.

شیشه ی ون چارتاق باز است.باد تمام صورتم را راه می رود. پخش می شود. لای موهایم، زیر چانه ام، لای تک تک منافذ سرم. هوس می کنم. که در اتاقم بودم، عودی روشن بود و من مسحور بویش و اتاق شروع می کرد به حرکت ، تند و تند… و تند. باد می پیچید در تمام سروصورتم و این حس بی نظیر آزادی، این حس بی نظیر پرواز…ء

شیشه را می بندم، انگار که بدانم نمی شود. انگار که بدانم نخواهد شد. جایی جز خیال باطل کودکانه ام. تا بوده همین بوده و تا هست همین هست. مثل همه ی چیزهای دیگر. که نمی شود. که نخواهد شد. که تنها هوسی است که می پوسد.ء

خدا اما قرار بود بزرگ باشد، نبود(با علامت سوال یا نقطه، با هر چه به ذهنی خطور کند زمانی)ء

از پیام یزدانجو: با فرانکولا، شب به خیر بوحنا و موزه ی اشیای گم شده

از پیام یزدانجو: با فرانکولا، شب به خیر بوحنا و موزه ی اشیای گم شده

با پیام یزدانجو به واسطه ی یکی از عزیزانم و با شب به خیر یوحنا آشنا شدم. همان موقع هم از سر ذوق چار پاره ای نوشتم از ذهن بی نظیر یزدانجو.ء

یزدانجو را دوست دارم. شاید بیشتر از آن جهت که هم ذات پنداری می کنم با او. باید اعتراف کنم که اغلب بزرگترین مشکل من تبدیل تصاویر ذهنی ام به نوشتار است. نا توان نیستم اما بیان آنچه قابل وصف نیست به گونه ای که خواننده بتواند درک کند از چه حرف می زنی به حق امری دشوار است. و نه فقط وصف. که بیان تمام و کمال افکار و پرشهای ذهنت به گونه ای که نه او را سردر گم کنی و نه حوصله اش را سر ببری. یزدانجو استاد این کار است. به گونه ای که به راحتی می توان فهمید با یک نویسنده ی باهوش طرفی، یک نویسنده ی واقعا باهوش. نه از آنهایی که خودشان را می کشند که حرفی بزنند که کسی سر در نیاورد و بعد به طریقی که در ذوق آدم می زند بخواهند پز دهند.ء

فرانکولا…پرومته ی پسا مدرن… به باور خویش یک هیولای واقعی. کتابی که از خواندنش لذت می برید. از سیر ماجرایی که پیش می رود. از نحوه ی نگارش خاطره مانندش. از سادگی اتفاقی که می افتد. انگار دارید فوتبال تماشا می کنید و ساندویچ می خورید.( نه از باب نگارشی بیشتر از نظر روانی(روان بودن!) و سادگی داستان. در حالی که اولین بار است که با این پدیده رو به رو شده اید و قاعدتا در ذهنتان پیچیده اش کرده اید، اگر متوجه باشید چه می گویم)ء

فرانکولا آن قدر سریع اتفاق می افتد که بار خواهد آمد بارها و بارهایی که بر می گردید تا بفهمید چه شده. یزدانجو ساده می زند حرفش را. اما محکم و بی شیله پیله. به گونه ای که 2 خط می خوانید می بینید ای بابا! کلی اتفاق افتاده که!ا

فرانکولا را دوست دارم. چون شبیه خودش است. تنها شبیه خودش.ء

شب به خیر یوحنا و موزه ی اشیای گم شده مجموعه داستان کوتاه های پیام هستند.ء

موزه ی اشیای گم شده شامل؟؟ داستان است. از همه بیشتر مرگ ممتدش را می پسندم و خود موزه ی اشیای گم شده. شاید هم جن فروشی اجابیت یا وای! نه! مینروا! که در آن حکمت می فروختند.ء

خوبی اش این است که با داستان ها یکسان نیستند. انگار هیچ چیزشان شبیه هم نباشد و در عین حال رشته ای نامرئی به هم وصلشان کند.ء

نقد نیست نوشته ام. بیان احساس مستقیمی است در مورد پیام یزدانجو و تلاطمی که خواندن کتابهایش در من ایجاد می کند. بی شک تحسین اش می کنم. شاید بعد ها روزی آمد که نقدش کردم. یک نقد درست حسابی. رمانی که به اندازهی کافی می دانستم.ء

فکر می کنم یزدانجو یکی از آن آدمهایی است که دوست دارم ساعاتی را با او در کافه بگذرانم، قهوه ای بنوشیم و گپی بزنیم. از آن آدمهایی خواهد بود که از کافه نشینی باشان خسته که نمی شوی هیچ، خوش هم می گذرد. واقعی خوش می گذرد. اگر آدم گنده دماغی نباشد و حرف بزند مسلما خوش صحبت خواهد بود. خدا را چه دیدی؟ شاید روزی از همین روزها…ء