Monthly Archives: September 2009

بنی اسرائیل

بنی اسرائیل

موسى عليه السلام، بى شك يكى از احمق ترين قوم ها را داشته است….ء

ء….”اى موسى! چه چيز باعث شد كه پيش از قومت با شتاب به اينجا آمدى؟

گفت: اينها به دنبال من در حركتند. الها! من شتاب كردم تا تو را راضى كنم.ء

خداوند فرمود: ما بعد از تو قومت را امتحان كرديم و سامرى آنها را گمراه كرد.ء

موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خويش برگشت و گفت: اى قوم مگر خدا به شما وعده خوب نداد، آيا زمان رفتن من بر شما طولانى شد يا خواستيد غضبى از خدا بر شما وارد شود كه وعده مرا تخلف كرديد؟!”….ء

پیر مرد خسته ای را متصور می شوم. شاید نا امید. که هر چه می کند این قوم اصلاح پذیر نیست که نیست…ء

گفتند: ما با اراده خود با وعده تو مخالفت نكرديم، بلكه ما را وادار كردند كه بارهايى سنگين از زيور و زينت اين قوم را حمل كنيم، پس آنان را در آتش‏ انداختيم و به همين صورت سامرى هم آنچه از زيور و زينت داشت‏ در آتش انداخت‏

آن گاه سامرى براى آنها با آن زيورها مجسّمه گوساله‏اى كه صدايى چون صداى گوساله در مى‏آورد ساخت، گفتند: اين خداى شما و خداى موسى است و او فراموش كرد.ء

اين گوساله پاسخ آنها را نمى‏داد و ضرر و نفعى هم براى آنها نداشت

هارون از پيش به آنها گفته بود كه اى مردم! گوساله‏پرستى شما را فريب داده و خداى شما همان رحمان است بنا بر اين از من پيروى كنيد و فرمان مرا اطاعت نماييد.ء

گفتند: ما هم چنان به پرستش او ادامه مى‏دهيم تا موسى به سوى ما باز گردد.ء

موسی به پیششان بازگشت….ء

موسى گفت: اى هارون! چه چيز مانع كار تو بود، وقتى ديدى آنها گمراه شدند.از من پيروى نكردى؟ آيا فرمان مرا ناديده گرفتى؟

هارون گفت: اى فرزند مادرم! ريش و سر مرا مگير. من ترس آن داشتم كه بگويى بين فرزندان اسرائيل تفرقه انداختى و به سخنم اعتبارى قائل نشوى.ء

از هارون نا امید، رو به سامری می کند: اين چه كارى بود كه تو انجام دادى؟!

گفت: چيزى كه آنها نديدند من ديدم، و از جاى پاى رسول الهى كفى برداشتم و در گوساله ريختم و اين گونه نفس من قضيه را براى من جلوه داد.ء

موسى گفت: برو كه نصيب تو در اين زندگى دنيا، اين مى‏شود كه مى‏گويى با من تماس نگيريد و در آخرت هم وعده‏گاهى دارى كه هرگز تخلّف نخواهد شد. اينك به اين خدايى كه از زيور ساختى نگاه كن و ببين ما آن را مى‏سوزانيم و خاكسترش را به دريا مى‏ريزيم…ء

نفهمیدم چرا؟ چرا موسی مثل بچه ها رفتار کرد؟ چرا اینقدر قهر آمیز؟ چرا اینقدر بی منطق و لجوجانه؟

باری:ء

إِنَّمَا إِلَهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ عِلْمًا

شب به خيریوحنا؛كتابى كه چيزى از آن نخواهيد فهميد

شب به خيریوحنا؛كتابى كه چيزى از آن نخواهيد فهميد

مجموعه ي ۱۴ داستان کوتاهی پيام يزدانجو را نشرِ چشمه منتشر كرده است.
پيام يزدانجو را بيشتر به واسطه ى ترجمه هایش مي شناسيم ، صید قزل آلا در آمريكا و در روياى بابل، از كارهاى نام آشناى او هستند. يزدانجو چندين كتاب فلسفى و همچين نقد ادبى هم ترجمه كرده است.
شب به خير یوحنا مجموعه ايست دوست داشتنى (از نظرِ من) كه شما را وادار به درنگ مي كند، وادار مي كند خوب فكر كنيد،موضوعاتی در نگاه ابتدايى بى ارتباط را كنار هم قرار مي دهد و شما با خود می گویید حالا كه چه؟ بد با خود كمى فكر مي كنيد و پيش خودتان می گویید اگر اين باشد و اگر آن باشد و… در نهايت از تجربه تصوير سازىِ ذهنى خود و همچين موقعیت هايى كه در ذهنتان می سازید و به آن ها فكر مي كنيد لذت مى بريد.
كتاب ۸۷صفحه ای كه شايد خواندنش ۱ ساعتى از وقت شما را هم نگيرد، مي توانند شما را ساعت ها مشغول كند. يزدانجو راوى نيست كه سرگذشتی، داستانى را روایت كند، اشاره مي كند. اشاراتى گذرا. اين شما هستيد كه در ذهنتان بسطش مي دهيد.
هديه گرفتن اين كتاب در شرايطى كه نياز داريد فكر كنيد، بفهميد، كشف كنيد و لذت ببريد، يكى از بهترين اتفاق هايى است كه مي توانند بيفتد. ممنونم فاطمه.

ناگفته نماند که پیام يزدانجو بسیار خوش تیپ است!ا

nemesis

nemesis

Ep 01:

مي تونى برامون توضيح بدى چرا اين كار و كردى؟
مادرم سر زا رفت. من بزرگ شدم. سال به سال. من نحس بودم، شوم بودم. هيچ سالى تولدمو جشن نگرفتيم. من باز مونده ی يه خاطرهِ تلخ بودم كه هر سال تكرار مي شد. بابام هميشه سرزنشم مي كرد. مى گفت اگه من نبودم مادرم زنده بود. راست هم مى گفت. من به قصاص اعتقاد دارم. خون در برابرِ خون، چشم در برابرِ چشم. بالاخره كار رو يك سر كردم. اين حكم بايد يه روزى اجرا ميشد. مادرم سر زا رفت. من قاتل مادرم بودم…ء

پشیمونی؟

…..

Ep 02:

قتل نفس و قتل غیر… مي تونى توضيح بدى چرا اين كار رو كردى؟
شش ماهى مي شد كه خونه نيومده بودم. سفر بودم، براى يه ما موریت كارى. بى تاب بودم كه برگردم خونه. براى ۸ عصر شنبه بليط گرفته بودم. به هواپیمایی سپرده بودم كه اگه زودتر جايى خالى شد خبرم كنن. صبح جمعه بود كه از آژانس زنگ زدن و گفتن يه جاى خالى براى پرواز بد از ظهرِ جمعه هست و من مي تونم بلیطم رو جا به جا كنم. وسایلم جمع بود. آماده شدم رفتم فرودگاه. جمعه شب بود كه رسیدم. از تو خونه صداى اپرا مى اومد. تعجب كردم، اون هيچ وقت اپرا گوش نمي داد. در رو باز كردم رفتم تو.  چراغهاى سالن روشن بود. رفتم سمتِ اتاق. اون عوضی ها رو ديدم. خونم جوش اومد بود. اون مرتيكه حرومزاده رو از خونم انداختم بيرون. دست و پاى اون لکاته رو هم بستم. رو دهنش چسپ زدم و كيسه رو كشيدم سرشو محكم گره زدم. خفه شد. جلوى چشمام خفه شد. من به قصاص اعتقاد داشتم. آدمى كه دوستش داشتم كشته شده بود. بايد خونشو پس مي گرفتم. دستامو بستم، دهنموچسپ زدم، كيسه رو كشيدم سرم و …ء

Ep 03:

شب بود، بارون مى اومد، خيابون ها خيس و لغزنده بودند. داشتم می رسوندمِش خونه. شروع كرد به زدن حرفهاى همیشگیش. نيش و كنايه مي زد. اعصابم رو به هم ريخته بود. بهش گفتم ازش متنفرم، گفتم هميشه ازش متنفر بودم. مهیب  برخوردمون با اتوبوس رو كه حس كردم تازه به خودم اومدم. مرده بود. قبل از اينكه هر نيروىِ امدادی برسه مرده بود. من كشته بودمش. من پدرمو كشته بودم. نمى تونستم تحمل كنم. به اولين تقاطع كه رسيدم رو زمين دراز كشيدم. منتظرِ اولين ماشين كه زودتر خلاصم كُنه. بايد زود تر مي رفتم. بايد مي رفتم پيشش و بهش مي گفتم دروغ گفتم، بهش مي گفتم متاسفم. بايد بهش مي گفتم دوستش دارم….ء

سیزیف؟

سیزیف؟

نمی دانم بحث از کجا شروع شد. به ابرو رسیدیم و برداشتنش. پرسید در مورد سیزیف چیزی شنیده ای؟ جا خوردم. فحش می دی؟ نه، فقط می خواستم ببینم می دونی یا نه؟

چند لحظه ای کلامی رد وبدل نمی شود. می گوید بیهوده است در می آید. نمی دانم بیشتراز این که دلم نمی خواهد قبول کنم راست می گوید دل خورم یا از اینکه توجیهاتم برای خودم هم قابل قبول نیست. کم است. توجیه می کنم که اگز این طوری نگاه کنی خوردن و… هم مشمول همین قاعده می شوند. این طوری زندگی انسانی ادامه پیدا نمی کرد. که همه ی نیاز های اولیه ی آدم، تکرار نا منقطع وپوچی بود که… خب نمی شود دیگر…این طوری نه گشنگی معنی داشت نه تشنگی نه مثلا یاد گرفتن نه عشق نه تولید مثل نه هیچی. زندگی زندگی نبود. یا انسانی نبود. شاید یک چیزی بود اما هر چه بود از این جنس نبود. پس حالا که ادامه پیدا کرده است پس درست است. به تغییر اشاره می کنم و چه می دانم حس زیبایی.ء

اما خودم هم می دانم که نمی دانم که چه. یعنی گیریم که اینها هم درست. دلیل نمی شود.ء

چند وقتی هست که سیزیف و سنگ لعنتی اش در سرم پرسه می زنند. شاید درست نفهمیدمش…ء

کامو هم افسانه ی سیزیف را نوشته. از کامو خوشم نمی آید. با اینکه خیلی کم از او خوانده ام اما می توانم حس کنم که از او خوشم نمی آید. شاید این را باری دیگر خواندم….ء

می گویم دست و دلم به نوشتن نمی رود نگو بنویس. می شود این. می توانستم بهتر فکر کنم. بهتر بنویسم. می شد بهتر باشد.ء

You work so hard not to be seen as sex object, before long, you’re not seen at all.

این هم در ذهنم چرخ می زند این روزها.ء

کاش روزها… نه. کاش من …نه. همه چیز خوب است.ء

8-} ^#(^

8-} ^#(^

پسر بچه ی 7-6 ساله زل می زنه تو چشام و می گه: “دیوونه”ء

می ترسم

اولین باریه که کسی این حرفو جدی می زنه

اولین باریه که به خودم می زنه

نکنه راست بگه؟

the one between summer & winter

the one between summer & winter

فکر کردم خدا حالی داده به بنده هایش هوا بهتر شده.ء

گول خوردم

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است…ء

وقتی پاییز است پاییز را دوست دارم

وقتی پاییز می آید پاییز را دوست ندارم

این دو گزاره دروغ نیستند

hiccups!

hiccups!

چرا؟ چرا؟ جدن چرا؟

آخه چرا آدمی که این همه مدته سکسکه ش نگرفته صاف باید ماه رمضونی که کاملا اتفاقی تابستونه و سگ پزه سکسکه ش بگیره؟ ها؟