یک روز تعطیل است، با هم می رویم گردش، 4 تایی
یک دشت سر سبز است. گوشه گوشه اش گلهای خودرو روییده . زیر انداز را پهن می کنم. سبدمان را می گذارم رویش. از این سبد ها که مستطیلی است، دسته دارد، قرمز است. بچه ها می روند پی بازیشان… نشسته ایم. در بساطمان دنبال خوراکی می گردم. پسرمان دوان دوان به سمت مان می آید، از سر و کولت بالا می رود، با هم کشتی می گیرید، بلندش می کنی، دست و پا می زند، من کیف می کنم. دخترمان گوشه ای مشغول است، علفها را می کند و دسته می کند. می آورد برایمان. ذوق می کنیم. بغلش می کنیم. یکی می زنی در کپلش که بد برو پیش داداشی. می رود. می مانیم. می گویی چشمانت را ببند، می بندم. می گویی با من بیا، می آیم. غر می زنی که چشمانم را بسته نگه دارم. می گویی باز کن، باز می کنم. جیغ می زنم، بالا و پایین می پرم،یادم می دهی، با هم می دویم و من برای بار اول بادبادک هوا می کنم. آبی است،با دنباله های زرد. بچه ها می آیند طرفمان، یادشان می دهی، یاد می گیرند. من کیف می کنم. دخترمان گره می خورد. من ذوق می کنم. می دویم. خسته می شویم…
روی زیراندازمان نشسته ایم. برای هر کداممان بشقابی می گذارم. در قابلمه را بر می دارم. چیزی، شبیه ماده ی شفافی برایتان می کشم. غذا را می خوریم و هی! سنگین می شویم، چهار تایی ولو می شویم روی زمین. به آسمان نگاه می کنیم. آبیِ آبی. با تکه های ابر سفید. شکلهایشان را حدس می زنیم. نسیمی می وزد. از همان ها که سرد نیست اما یکهو می لرزی بر خودت. ابر ها را با خودش می برد، آسمان صافِصاف می شود. همانطور زل زده ایم به آسمان. دنیا ساکن می شود انگار،ابدی می شود لحظه. زیر گوشم چیزی می گویی، می خندم…
بلند می شوی، با بچه ها می روی دنبال چوب. دخترمان تاتی تاتی کنان گون می آورد. آتشی روشن می کنیم. سیب زمینی هایی که آورده ایم را در آتش می اندازیم. دور آتش ایستاده ایم. گرمیم. بی آتش هم. گاز اول رانزده… تپ… یک قطره باران… می خورد به دماغم. باران می گیرد، تندِتند، به تکاپو می افتیم. وسایل را جمع می کنیم، آتش را خاموش می کنیم و راه می افتیم که برویم. با هم می دویم،باران امان نمی دهد. سرپایینی مسیرمان را یک پا دو ضرب طی می کنیم. طنین خنده است و باران و دیگر هیچ…
به خانه می رسیم.آخیش… خدایا شکرت… دخترمان در بغل من خوابش برده، می گذارمش در تختش. دستای پسرمان را می شویم و او را هم راهی تخت می کنم.
می نشینی، می نشینم روی پایت… نگاهم می کنی، نگاهت می کنم… تا عمق چشمانت با من است، تا عمق وجودم مال توست. می خوابیم. در ذهنم امروز را دوره می کنم. تو هم… من می گویم.تو می گویی. من می گویم.تو می گویی… کله ای از لای در سرک می کشد.مامان…(من را می گوید) زیر گوشم زمزمه ای می کنی، می خندم… مامان،مان،مامانی، جیش دارم! من کیف می کنم. دوقدم فاصله است، راه را می دوم. کارش را می کند. می خوابانمش. بر می گردم. آهسته کنارت می لغزم. دستی به سرت می کشم، موهایت، صورتت،گردنت. نگاهت می کنم. نفس عمیقی می کشم.آهسته چشمانم را می بندم….شکر… برای خاطر زندگی…
پ.ن. هی! تو! صورتی نداری! پیدا شو!
پ.ن.1. 23 فروردین 88، 11:51 شب
پ.ن.2.لعنت.
پ.ن.3.زندگی.