Monthly Archives: April 2009

my sweetest fantasy

my sweetest fantasy

یک روز تعطیل است، با هم می رویم گردش، 4 تایی

 

یک دشت سر سبز است. گوشه گوشه اش گلهای خودرو روییده . زیر انداز را پهن می کنم. سبدمان را می گذارم رویش. از این سبد ها که مستطیلی است، دسته دارد، قرمز است. بچه ها می روند پی بازیشان… نشسته ایم. در بساطمان دنبال خوراکی می گردم. پسرمان دوان دوان به سمت مان می آید، از سر و کولت بالا می رود، با هم کشتی می گیرید، بلندش می کنی، دست و پا می زند، من کیف می کنم. دخترمان گوشه ای مشغول است، علفها را می کند و دسته می کند. می آورد برایمان. ذوق می کنیم. بغلش می کنیم. یکی می زنی در کپلش که بد برو پیش داداشی. می رود. می مانیم. می گویی چشمانت را ببند، می بندم. می گویی با من بیا، می آیم. غر می زنی که چشمانم را بسته نگه دارم. می گویی باز کن، باز می کنم. جیغ می زنم، بالا و پایین می پرم،یادم می دهی، با هم می دویم و من برای بار اول بادبادک هوا می کنم. آبی است،با دنباله های زرد. بچه ها می آیند طرفمان، یادشان می دهی، یاد می گیرند. من کیف می کنم. دخترمان گره می خورد. من ذوق می کنم. می دویم. خسته می شویم

 

روی زیراندازمان نشسته ایم. برای هر کداممان بشقابی می گذارم. در قابلمه را بر می دارم. چیزی، شبیه ماده ی شفافی برایتان می کشم. غذا را می خوریم و هی! سنگین می شویم، چهار تایی ولو می شویم روی زمین. به آسمان نگاه می کنیم. آبیِ آبی. با تکه های ابر سفید. شکلهایشان را حدس می زنیم. نسیمی می وزد. از همان ها که سرد نیست اما یکهو می لرزی بر خودت. ابر ها را با خودش می برد، آسمان صافِصاف می شود. همانطور زل زده ایم به آسمان. دنیا ساکن می شود انگار،ابدی می شود لحظه. زیر گوشم چیزی می گویی، می خندم

 

بلند می شوی، با بچه ها می روی دنبال چوب. دخترمان تاتی تاتی کنان گون می آورد. آتشی روشن می کنیم. سیب زمینی هایی که آورده ایم را در آتش می اندازیم. دور آتش ایستاده ایم. گرمیم. بی آتش هم. گاز اول رانزده… تپ… یک قطره باران… می خورد به دماغم. باران می گیرد، تندِتند، به تکاپو می افتیم. وسایل را جمع می کنیم، آتش را خاموش می کنیم و راه می افتیم که برویم. با هم می دویم،باران امان نمی دهد. سرپایینی مسیرمان را یک پا دو ضرب طی می کنیم. طنین خنده است و باران و دیگر هیچ

 

به خانه می رسیم.آخیش… خدایا شکرتدخترمان در بغل من خوابش برده، می گذارمش در تختش. دستای پسرمان را می شویم و او را هم راهی تخت می کنم.

می نشینی، می نشینم روی پایت… نگاهم می کنی، نگاهت می کنم… تا عمق چشمانت با من است، تا عمق وجودم مال توست. می خوابیم. در ذهنم امروز را دوره می کنم. تو هم… من می گویم.تو می گویی. من می گویم.تو می گویی… کله ای از لای در سرک می کشد.مامان…(من را می گوید) زیر گوشم زمزمه ای می کنی، می خندم… مامان،مان،مامانی، جیش دارم! من کیف می کنم. دوقدم فاصله است، راه را می دوم. کارش را می کند. می خوابانمش. بر می گردم. آهسته کنارت می لغزم. دستی به سرت می کشم، موهایت، صورتت،گردنت.  نگاهت می کنم. نفس عمیقی می کشم.آهسته چشمانم را می بندم….شکر… برای خاطر زندگی

 

پ.ن. هی! تو! صورتی نداری! پیدا شو!

پ.ن.1. 23 فروردین 88، 11:51 شب

پ.ن.2.لعنت.

پ.ن.3.زندگی.

 

the wish

the wish

سه گربه ی چشم انتظار، از پله های سلف بالا می آید، 3 تکه گوشت می اندازد جلویشان.می گوید بمیره! غذای ما یه دونه گوشت هم نداشت، ببین چقد داشته که این همه را آورده واسه اینا. اه!

فکر کن بمیرد، فک کن تو بگویی و او هم بمیرد.چه حسی داری؟ فکر کن چه حسی خواهی داشت…ء

.

از این بالا که نگاه می کنم نمی دانم چه حسی دارم. نمی دانم خوشحالم یا غمگین. آدمها می دوند، زیر باران،تندِتند، به امید رسیدن به جایی، سرپناهی شاید، خانه ای، سقفی…ء

به آنهایی فکر می کنم که سقفی ندارند. به آنها که باریدن باران برایشان نعمت نیست. به آنها که کاسه کاسه آب جمع می کنند. به آنها که یک وانت اسباب اثاثیه شان زیر باران خیس می خورد. به مادرم فکر می کنم. به وقتهایی که باران می آید و هزارمرتبه خدا را برای سقف بالا سرمان شکر می کند. از ناتوانی ام غصه می خورم. می دانم کافی نیست… وقتی امسال را سالی پر از برف و باران آرزو می کردم ، منظورم واقعا این نبود…ء

Care what you wish, it might just come true.

Eve temptation

Eve temptation

خداوند آدم را آفربد.

به او گفت به درخت ممنوعه نزدیک نشو.

خداوند حوا را آفرید.

حوا از آن درخت خورد. آدم را هم فریفت.

گفتند سیب بود. بعضی گفتند گندم بود. تعدادی هم گفتند بصیرت و دانایی بود.

که باور ندارمشان.

چه، اگر این طور بود زن هماره عامل جهالت آدم بود.

درخت بهانه بود.

که آدم به قولش وفا می کرد.

آدم همیشه بی وفا می ماند….

the cow

the cow

موسی دوان دوان آمد.

گفت خدا از شما می خواهد گاوی ذبح کنید.

قوم نگاهش کردند. ما را به تمسخر گرفته ای یا موسی؟

موسی قسم خورد. به خود خدا که نه. که این کار مردم نادانست.

گفتند از خدایت بخواه ویژگی های گاو را مشخص کند.

-گاوی باشد نه پیر نه از پای افتاده.

- رنگش؟

-زرد زرینی که بینندگان را فرح بخشد.

-امر هنوز بر ما مشتبه است، دقیقا چه می خواهد؟

-هم آنقدر به کار رام نباشد که زمین شیار کند و آب به کشتزار دهد و هم بی عیب و یکرنگ باشد.

… کشتند.لیک نزدیک بود نافرمانی کنند.

.

.

.سال و ماه و روز ها می گذرد. موسی ها آمدند و می آیند و می روند. بنی اسرائیل ها پابر جایند. خدا فقط می خواست باورش کنیم. حضورش را. همین…

راه می روم.

نگاهشان می کنم.

در میان پست مردمانی که بوی رنگ و ننگشان خفه ات می کند.

در میان خیابانهایی که لبریز است. از همین مردمان. و مردمانی دیگر…

مردمانی که قسمم می دهند. جان مادرم را… که چیزی بخرم ازشان… که شاید بپوشد گوشه ای از زخمی.

زخم که نه. از جذامی. که پراکنشش از پراکنش این گرده های بهاری هم سریعتر است.

از همه ی بدی ها و غم ها و بدبختی ها بیزارم… یا نه… از همه ی بدی ها که بدبختمان می کندو غم می آورد بیزارم.

از بی شعور ها هم…