Monthly Archives: December 2008

به نام پدر

به نام پدر

هوالرحمن شاید

بهروز بود می گفت؟ بوی تعفن عادت می آید…ء

خواستم بمانی، خواستم همیشه بمانی. دنبالت می آیم، چرخ می زنم، گوشه گوشه ی خانه را می گردم. نگاهم می کنی، لبخند می زنی، می گردی و می روی و من مبهوت…مبهوت رفتنت…ء

گفتم با با، نرو… بمون…ء

و من تا امروز نفهمیده بودم که چه قدر شبیه توام. چشمهایم و لبخندم. و من هم چشمهایم را دوست دارم و هم لبخندم…ء

قرار بود باشی، همیشه باشی، قرار بود بمانی و من بزرگ  شوم و با هم نیکو صفت آش بخوریم. خیلی چیزها می خواستم… قرار بود بزرگ شوم و زبانم خیلی خوب شود و با هم شاه آرتور بخوانیم… آش را تنها خوردم… قصه را هم تنها خواندم…می خواستم بمانی…ء

از وقتی رفته ای از تاریکی و تنهایی بیشتر می ترسم و از روح هم وگاهی از خدا…ء

و هنوز باور نمی کنم…. و هنوز منتظرم که در باز شود و بیایی…. و از هر آنچه جدی و واقعی است بیزارم…ء

بابا بمون… نرو… و من از زیستن هر آنچه ناباورانه دلسردم…ء

تو را حتی به اندازه ی همان 15 سال هم نمی شناخته ام…ء

از تو خاطره ای گرد گرفته مانده… جای خالیت با سطحی ترین چیزها پر می شود… ذلم برای مامان می سوزد… دلم برای خودم می سوزد… دلم برای بهروز می سوزد… دلم برای اشک هایم می سوزد…ء

کاش بودی… کاش همیشه بودی…ء

و در همه ی لحظه ها بیشتر از بدخلقیمان با مامانی ترسیده ام… از اینکه او هم… چه می دانم…من می ترسم… من از خوابیدن می ترسم… از بیمارستان و دکتر می ترسم… از مردن و مرده ها می ترسم… از هرآنچه نیستی می ترسم…ء

و من از هرچه ترحم چندشم می شود… و از اینکه انقدر حقیر بود که نفهمید می خواهم کمکش کنم بهتر باشد، لا اقل اینقدر “بد” نباشد… و چندشم شد وقتی از تو سو استفاده کرد و از مامان هم…ء

قرار بود بمانی… قرار بود بزرگ شوم… قرار خیلی چیز ها بود و آن چیزهایی که نبود آزارم می دهند…ء

و من در حسرت هر آنچه نگفته و هر آنچه نا کرده و هر آنچه ناخواسته و خواسته نگفته و نکرده ام.ء

می ترسم… از کفر بودن حرفم می ترسم… حتی جرئت نوشتنش را ندارم… کلنجار می روم از ابتدا الخ…مرگ یکبار شیونش تا بی نهایت! تا آن زمان که باور کنی و آن زمان که باور کنی که باور نمی کنی!… نمی گویم

تو همیشه پدر منی و من همیشه دخترت… می خواستم بمانی… مانده ای…ء

فقط کمی دلتنگم… برای مدرسه رساندنم و بوس لحظه ی آخر… برای جگرکی رفتنمان… برای خرید های سپه… برای کولی ها… حتی برای چشم غره ها…ء

می خواستم بمانی… همیشه بمانی…ء

همین…ء

پ.ن شاید باید خندید… شاید باید فهمید… خوشحال بود که قبل از شماها نرفته ام… نه فقط به خاطر خودم…ء

از کسی نمی پرسند

چه هنگام می تواند

خدانگهدار بگوید

از عادات انسانیش نمی پرسند

از خویشتنش نمی پرسند

زمانی

به ناگاه

باید با آن رو در روی در آید

تاب آرد

بپذیرد

وداع را

درد مرگ را

فرو ریختن را

تا دیگر بار

بتواند که برخیزد…ء

چندی پیش، در اوج دلتنگی…ء