گاهی هم آدم چشمش را باز می کند و می بیند دوست داشتن کافی نیست…..
پ.ن. باید به هنر جوی مورد علاقه ی ی خود رای دهید!
اصن یه وعضی!
گاهی هم آدم چشمش را باز می کند و می بیند دوست داشتن کافی نیست…..
پ.ن. باید به هنر جوی مورد علاقه ی ی خود رای دهید!
اصن یه وعضی!
خورشید پاییز انگار با همه ی خورشید ها فرق دارد. رخوتی که در آفتاب پاییز هست را هیچ کجای دیگر حس نکرده ام. کند است. می دانید چه می گویم؟ انگار با هزار زحمت خودش را بالا می کشد و با هزار زحمت از لابه لای برگهای زرد درختان زمین را کمی- و دقیقا تنها کمی- گرم می کند.
خوبی سفرهایی که کسی را در جمع نمی شناسی و یا صمیمیتی با آشنایان نداری این است که از خود خود طبیعت لذت می بری… شهرستانک هفته ی پیش از همین سفر ها بود. کوچه باغهای رنگ رنگش آن قدر جذبت می کند که با تمام وجودت پاییز را حس می کنی. در التهاب روزهای تهرانی لازم است به چشم ببینی زرد و نارنجی و قرمز را تا باور کنی پاییز آمده است…
حسی وصف نشدنی است دویدن در جاده ای که شبیه عکس است. وصف نشدنی است دویدن در عکس. انگار همه ی عناصر یک تصویرآهسته آهسته تکان بخورند، جان بگیرند، متحرک شوند و تو هم یکی از این عناصر باشی…
و اما باران…
نمی دانم چرا هر وقت باران می آید حس می کنم بهار شده است… سبزِ سبزِ سبز…
خیلی وقت است نوشتنم می آید اما دستم به نوشتن نمی رود… نه من، هیچ کدام از آدمهای دنیای من هم آن حال و هوای قدیمی را ندارند. به هر حال. بزرگ شده ام. شاید هم آدم بزرگ شده باشم. خیلی هم خوب است. به هر حال آدم باید جایی خریت هایش را کنار بگذارد… اصلا از شما چه پنهان خریت هایم هم نوشتنی است! :دی
دلم هنوز مث دخترک قرمز پوش پنج ساله ای با آبنبات چوبی اش خوش است…
تمام
می توانید مطمئن باشید بیش از نیمی از کسانی که جمله ی خود را با خلاصه… شروع می کنند، نمی دانند در ادامه لازم است یک داستان را به صورت “خلاصه” تعریف کنند :دی
پ.ن. به خودم بازگشته ام. مدتهاست. مدتهاست که خوبِ خوبم. نوشتنم نمی آید گاهی. گاهی هم چیزهایی می نویسم که می خواهم فقط خودم بخوانم، یا شاید اگر روزی آدم مهمی شدم، آدمها! به هر حال گاهی، گداری، دلم تنگ این وبلاگ دوست داشتنی ام می شود. شاید اما گرد گیری اش کنم همین روز ها.
پ.ن.1. من در آینه. هی هی هی! لایک! :دی
بعضي وقتها هم آدم دلش ميخواهد يك گوشه اي بشيند عر بزند. بعضي وقتها هم آدم دلش ميخواهد كسي را بي توجيه بغل كند. بعضي وقتها هم آدم دلش ميخواهد نماز بخواند. بعضي وقتها هم آدم دلش ميخواهد زل بزند به آدمهاي احمق و بهشان بگويد احمقند و حالش را به هم مي زنند. بعضي وقتها هم آدم دلش ميخواهد نفس بكشد، برقصد، فرياد بزند…ء
تعبیر کدام شهاب نادیده ی منی؟
1. ژاپن/ یوکاهاما/ داخلی- ایستگاه مترو
در یک عملیات انتهاری فرقه ای رادیکال در ایستگاه 714 مترو یوکاهاما، با استفاده از گاز جنگی سارین مرگ 50 نفر از مسافرین را موجب شدند. انگیزه ی این افراد هنوز در هاله ای از ابهام به سر می برد.
2. آمریکا/ مریاند/ داخلی- فروشگاه مرکزی مریلند
جوانی بیست و چند ساله است، بسته های 100 تایی آسپیرین را بر می دارد، باز می کند، درونشان چیزی می ریزد، درهایشان را می بندد، و سر جایش می گذارد.
چند روزی نگذشته است که مرگ ده ها تن از مردم، تیتر اول روزنامه هاست. در بسته های آسپیرین مصرفی مقتولین ترکیبی از یک جونده کش یافت شده است. این افراد آنقدر خون از دست داده اند تا جان به جان آفرین تسلیم کرده اند. عاملین این فاجعه تحت تعقیب اند.
3. ایران/ ورامین/ داخلی- خانه ای معمولی
دو سالی از ازدواجشان گذشته بود. اوضاع زندگی شان خوب نبود، بد هم بود. اعصابش به هم ریخته بود. این تازگی ها فشار های مالی بد کمرش را خم کرده بود. روزی اسم و رسمی داشت برای خودش. کارگاهی داشت. آتش گرفته بود. بعد هم پدرش فوت کرده بود. به فاصله ی شش ماه مادرش از پا در آمده بود. این آخری ها چیزکی هم می کشید. هر چه می رسید.می گفتند نفرین شده اید. می گفتند چشمتان زده اند. شنیده بود یک خون که بریزد همه چیز رو به راه می شود. یک عصر دلگیر پاییزی بود. چاقو را برداشت، تیز کرد، کودک 4 ماهه اش را گرفت و گوش تا گوش سر برید. تا خونی ریخته باشد…
ناله ی زن بود که در هوا می پیچید، جگر گوشه اش پر پر شده بود…
4. هر آن کجا که روزی فردی به دیگری دل بسته است/ خارجی- نیزاری که جزیره ی کوچکی روی آب درست کرده است
مرد زانو زده بود. حرفش، حسش، دلش دستش بود. گفت بمان. بانو بشو، بانو بمان. عقب عقب رفت. پشت کرد و رفت. در پیچ و تاب گیسوی یار، مرد بود که با باد هم نوایی می کرد…
5. آلمان/ هامبورگ/ داخلی- مطب دندانپزشک
پس از روزها کار بی وقفه موفق شده بود داروی بی حسی جدیدی را بدست آورد. همه ی شهر را برای تماشا دعوت کرده بود، تزریقش کرد در لثه ی فرد داوطلب. دندانش را که خواست بکشد داد و فریادش بلند شد. مسخره اش کردند. همگی مسخره اش کردند. او هم رفت و خود را کشت.
6. مرز ایران و عراق/ خارجی- میدان جنگ
گرد و غبار آرام آرام نشست می کند. سه سرباز، زیر تلی از سنگ و خاک به دام افتاده اند. چهره شان را خاک پوشانده، لبانشان خشک، چشمانشان دودو می زند در پی رهگذری با جرعه آبی. رد می شود. قمقمه اش را در می آورد، می نوشد و دوباره به فانوسخه اش می بندد. نگاهی به آن سه می اندازد و به راهش ادامه می دهد. جان می دهند. آرام… آرام.
7. ایران / طهران/ خارجی- حیاط نقلی یک خانه ی نقلی
شب از نیمه گذشته بود. صدای تیک تیک کفش دخترک را که شنید، چرتش پرید. در صندلی اش جا به جا شد. دخترک در را باز کرد. ” کجا بودی دخترم؟” “به تو ربطی نداره، ساکت شو” در را کوبید و داخل اتاق شد. و من دیدم دل پیرزن را که شکست. و من دیدم آه پیرزن را که در زندگی دخترک پیچید. حتی امروز که دخترک چندین و چند ساله شده است. آه پیرزن اما؛ هست هنوز.
8. ندارد
هر روز اندکی به او نزدیکتر می شد. آهسته آهسته. قدم به قدم. روزی که رفت دخترک ماند و حوضچه ی تنهایی اش. یک گوشه نشست، زانوی غم بغل گرفت و گریست. آوار بود بر جانش. به همین سادگی
9. ایران / تهران/ داخلی- دادگاه خانواده
زن طلاق خواسته بود. شش ماه پیش. طلاقش نداده بود. حالا آورده بودش دادگاه، تهمت می زد به او. می گفت خیانت کرده. می گفت با مرد غریبه روی هم ریخته. از این حرفها. شهادت می داد. امضا کرد. قاضی لعنتی حکم سنگسار زن پاکدامن بی گناهی را امضا کرد.
10. آمریکا/ لوس آنجلس/ داخلی- اتاقی تاریک
برایش تعریف کرده بود که از مار می ترسد. گهگاه حمله ای عصب سرتاسر وجودش را می گرفت. تصویرش را هم که می دید ضربان قلبش بالا می رفت و عرق می کرد و نفس نفس می زد و احساس خفقان می کرد. دوست صمیمی اش بود. روزی دستش را گرفت بردش در یک اتاق تاریک تاریک. چراغ را روشن کرد. تمام دیوار اتاق را با عکسهای مار پوشانده بود. حملاتش شروع شد. می لرزید و می لرزید و بی جان شده بود. جیغ می کشید، فریاد می زد. هر کجا را که نگاه می کرد حالش بد تر می شد. روی زمین افتاد. بی جان. کسی نفهمید چرا
.
.
.
*8.I hate it when people get gently closer to you and get the hell out of your life all of a sudden.
بعضی آدمها خوبند، آن قدر خوب که می شود بی منطق به آنها عادت کرد. آرام آرم. آن طور که نفهمی جوری، جایی، داری رشته ای می بافی از عادت و احساس.ء
بعضی آدمها را کاش جای دیگر دید. جور دیگر دید. حقش نیست که بی درنگ از کنارشان بگذری.ء
بعضی آدمها بی علت آشنایند. بی آنکه اسمشان را بدانی، رسمشان را بدانی
بعضی آدمها هستد. بی آنکه خواسته باشی
بعضی آدمها نیستند. بی آنکه خواسته باشی
.
پ.ن. مثلا این دختر همسایه ی طبقه هشتمان که او هم دوشنبه ها ساعت 9 خسته و کوفته می رسد خانه و در آسانسور همدیگر را می بینیم و خوش و بش می کنیم. یا مثلا خانمی که در لوس آنجلس در گوگل مپ دیدیم و داشت آشغالش را در سطل می انداخت و شاید صبح یک روز ابری از خواب بیدار شده بود و در مسیر رسیدن به دفتر کارش یک لیوان قهوه خریده بود و نوشیده بود و داشت لیوانش را در سطل می انداخت و ما از این سر دنیا داشتیم نگاهش می کردیم. اما آشنا بود انگار.ء
بالا و پایین می کند خیابان ها را
در به دری که مقصد نمی خواهد
رفتن همیشه نرسیدن است
می رود اما
در به دری که دلیل نمی خواهد
…
دلواپسی
به حرمت آنکه گفت “انشاالله” ؛
دلواپسی…ء
لحظه ی کوتاهی است میانه ی خواب و بیداری
که شعور مطلق است
که حی مطلق است
که ماهیتی است توصیف ناشدنی از استیصال ادراک
رهایم کن
در آن دمِ ناب؛ رهایم کن…ء
اول شخص مفرد
ایستاده ام زیر برج 11 طبقه ای. از این پایین بلند تر به نظر می رسد. چراغها یکی در میان خاموش و روشن اند. صدای ناله ی زنی می آید. جیغ می کشد. بر می گردم بالا را نگاه می کنم. دلشوره دارم. از سر صبح دلشوره دارم. پایین را که نگاه کردم ترسیدم. اگربیفتم افتاده ام. از سر صبح دلشوره گرفتم.ء
دوم شخص مفرد
می گویی فهمیدی کدام خانه بود؟ می پرسی صدا آشنا بود نه؟ یعنی دعواشان شده؟ مدام سوال می پرسی. او دلهره دارد.ء
سوم شخص مفرد
کنار پنجره ایستاده است. نسیم شبانگاهی با ملایمت از پوست خیس آفتاب سوخته اش می گذرد.دود را از دهانش بیرون می فرستد. پایین را نگاه می کند. از چند خانه آن طرف تر سر و صدایی می آید. پک آخر را محکم تر می زند. پنجره را می بندد و محو می شود.ء
؟ شخص جمع
ضجه می زند. جگر آدم کباب می شود والله. نزدیکش شدم. می خواستم نگاهش دارم. می لرزم. باور نمی کنم. مرد داد می زند. اخم کرده است. دستش را بالا برده است. عقب عقب می آید. پرت می شود. خشک می شود دستش.ء
مسائل:ء
من و او چه رابطه ای با هم دارند؟
مشکل ؟ شخص جمع چیست؟
نهاد هر کدام از جملات فاعل جمع کیست؟
چرا اول شخص مفرد دلهره دارد؟
هدف غایی این متن چیست؟
و سکوت…ء
سکوت سرد ساعتها
پ.ن. کاش کسی خواب ما را ببیند…ء
اگه این جمعه بیاد من گناهکار تمام می شوم. این یعنی بد. یعنی اگر دوستم دارد فردا نمی آید. یک فرصت دوباره به من می دهد. ایمان دارم.ء
اعتماد نکنید
هیچ وقت و به هیچ کس
جز خودتان و کمی هم خدا
قطعا روزی می رسد که پشیمان با شید…ء
دل خر است
دل بلای هر چه آدمانه زیستن است؛ عاقلانه زیستن است.ء
دل همانا خر است
پ.ن. می خواستم پست این روزهایم وصف شور و شوق این روزها باشد. درست و غلطش مهم نتود. من عاشق این جور ایرانی بازی هایم. نشد. شور و شوقش حال و روز این روزهایم نبود. در هر حال همین که امید هست که بیاید، که روزی بیاید به قدر کفایت خوب هست. خوب است.ء
حضاری که تو کف و سوت غرق می شن…أ
می گذرد
هر چه باشد
“رفته ها فراموش می شوند”
باور کن می گذرد…ء
روزهایی هست که نمی دانی زور دلتنگی است یا چیز دیگر
روزهایی هست که بغض گلویت را می گیرد، فشار می آورد و اگر دیر بجنبی زخمش را می زند
روزهایی هست که بی دلیل دلگیری، دلت گیر است. جایی،جوری که نمی دانی
ندانستنش از همه چیز بدتر است
این که نمی دانی واقعا چه مرگت شده که مثل مرده ها لمس و بی حرکت، افتاده ای یک گوشه به سقفت زل زده ای
که ای کاش به سقفت زل زده بودی
کاش چیزی بود که به آن زل زده بودی
کاش چیزی بود که به آن فکر می کردی
کاش این خلا کشنده ویرانت نمی کرد
چیزی نمانده به تر شدن چشمانت، تاب بیاور، پلک بر هم نزن
شاید این بار، پایان داستانت باشد
چقدر نا آشناست قیافه ای که رو صفحه لب تاپم بهم زل زده
چقدر من نیست
چقدر دوره
چقدر الکی خسته اس
چقدر می ترسم ازش
این، واقعا منم؟
خدا جون، تهذیب نفس بخوره تو سرم، مردم از گشنگی!ا
اه! چقد چسناله می کنم هی! : دی
آن قدر مرگ بر دیکتاتور تکرار کردیم که شد زمزمه. شد لالایی و خوابمان برد.
یکسال است که فریاد زدیم رأیمان را پس دهید و ندادند. یکسال است که کشتند و بردند و سوزاندند. رفتند. برده شدند. آنها که شاید بازنگردند. آنها که دیگر باز نخواهند گشت.
این یک سال شد اشک و آه و ناله. که چرا برادرم را کشتید؟ شد رنج شکنجه و ضربت و اعدام.پ
یادمان رفت شوری اگر بود، عشقی اگر بود، امید و آرمانی اگر بود برای ایران بود. برای ایرانی. نه به خاطر اسمها و آدمها. نه به خاطر خاتمی و کروبی و موسوی ها- که نمی گویم چیزی از بزرگی و مردانگی شان دز نظرم کم شده است. نه برعکس- یادمان رفت دلمان هوای صلح داشت و عدالت.ء
به خاطر نگاه کودکان چهارراهها. که هنوز گرسنه اند. که هنوز نوازش دست مادرانه ندیده اند. به خاطر همه ی آمها. ایرانی ها. به خاطر آقای راننده ها، به خاطر خیلی ها. که بیاید روزی که هیچ مستاجری آواره ی کوچه های باران خورده نباشد. و هیچ چشمی دنبال دستی دودو نزند. و فقر یک واژه باشد در تاریخ. تنها یک واژه و نه بیشتر.ء
روزی که ایران غرور باشد. روزی که سبز رنگ آدمیت باشد. رنگ انسان.ء
یادمان رفت حتی اگر قرعه به نام ما هم زده می شد باز هم ما، خود ما مسئول بودیم.ء
روزی که باتوم خوردیم از کوچه پس کوچه ها به بیمارستان فیروزگر رسیدیم و دیوار لعنتی اش. درد باتوم نبود. تاب نمی شود آورد آن حجمِ درد را. غم را. و من آرزوی روزی را داشتم که هیچ شماره ای روی آن دیوار نماند. هیچ کلیه ای فروخته نشود. در این یکسال اما، هیچ نکردیم. هیچ. و این واقعا شرمنده ام می کند.ء
بیایید سبز شویم. نه به بهانه ی خرداد و حوادثش. نه به خاطر حرفهای قلمبه سلمبه اش. به هوای آدمیت.ء
پ.ن. فراموش نکرده ام . آزادی بیان و مطبوعات و فعالیت حزبی و دموکراسی و زندانی سیاسی و… همه ی اینها درست. اما برای آنچه می توانستیم تغییر دهیم هم تلاشی نکردیم. کردیم؟
پ.ن. بی امید، آینده ای نیست و ما امید داریم. همین کافی است
دلم می خواد 5 سالم بود. بعد عید بود. بعد شب بود. بعد من خودمو می زدم به خواب که پیاده را نیام. بعد بابام تاخونه کولم می کرد. بعد می رسیدیم. بوسم می کرد می ذاشت رو تخت
یه حس عجیبی بهم میگه همه ی چیزایی که از سرم ریخت بیرونو پاک کنم. نمی دونم چرا.ء
خدایا اراده کن
تو فقط اراده کن
تو فقط بگو
بگو باش تا بشوم…ء
دلم برای دلم تنگ شده بود. پیدایش شد. از همین گوشه کنارها پیدا شد. آمد.ء
معجزه ی توست. باورم کن. مثل من که تورا. تو واقعی واقعی. تو مثل من نباش.ء
هی یادت نرود یک وقت. خب؟
شاید. شاید هم نه. مهم از کجا و چه جوریش نیست. هست؟ -
مگه خدا بزرگ نیست؟ مگه نیست؟ چرا کمکم نمی کنه؟ چرا دستمو نمی گیره؟ چرا منو یادش رفته؟ چرا نیست؟ چرا کمکم نمی کنه؟ -
انتظار داری معجزه کنه؟؟ -
آره…ء -
.
.
و من هم به معجزه ایمان دارم. به بوی خدا که می پیچد
دیگی که واسه ما نمی جوشه، سر سگ هم نمی خوام توش بجوشه. می خوام یه گوشه کناری همین جوری بمونه کاری به کارهیشکی نداشته باشه، کسی ام کار به کارش نداشته باشه. اصلا هم غیر منطقی نیست. حقه.ء
- get the hell out of my life
- …
- oh, you wanna help? why don’t you shut up and leave me alone? why don’t you give that a try?
- …
- don’t go. I’m sorry…
گاهی وقتا فک می کنم خدا اسکلمون کرده. داره بازیمون می ده. بی تعارف می گم. درست لحظه ای که فک می کنی غیرمنتظره و یهویی ترین تصمیم زندگی تو گرفتی، یا مثلا یه دفعه تصمیم گرفتی یه کاریو کنی..پخ!!!! می بینیش. حس می کنی دیدیش. بعد اه! انگار که همه چیز از قبل مشخص بوده. انگار که زندگی اش کرده باشی. تجربه اش کرده باشی که خیلی هم نو نبوده تصمیمت. این حرص منو در می آره. خیلی. جدا چرا این جوریه؟ در عین حال یه حس وصف نشدنی فوق العاده می ده بهم.ء
حس کردید؟ انگار زمان کش می آدد. واسه یه لحظه ی خیلی خیلی کوچیک. که همیشه غقلت می کنی. همیشه از دستت میره اون یه لحظه. دیدید؟ انگار یه فضایی سنگین تر از فضای غالبِ دور و بر، اطراف آدمو می گیره و یه لحظه تو خودش می کشه. بعد یهو ولت می کنه. انگار زمان حجم داشته باشه. انگار یه لحظه وسط چرخیدن یادت بره داری می چرخی؟ می دونی چی می گم؟
دنبال یه فایلی می گشتم تو میل ام. یه میل دیگه پیدا کردم. نوشته بودم “دیدی آدم یهو هی تند تند را میره، حرکت میکنه، رفتار میکنه هی دور خودش میچرخه، بد یهو وای میسه انگار خورده تو شیشهای که نمیدیدتش؟
شده تا حالا حس کنی رو نوک پات بلند میشی بد یه مسافتی رو میری، بد بعدش هر کاری میکنی دیگه نمیتونی دوباره همون کارو کنی؟
دیدی چه حسی داره؟”ء
نفهمیدم دیده بود یا نه.ء
الان که می خونمش اشک می ریزم نمی دونم چرا. یه حس مزخزف معلق بودنه. انگار تو خلا با یه شتاب زیاد قرار باشه پرت شی و جلوت، اطرافت یه چیزی نگهت داشته باشه.ء
می دونی چیو می گم؟
اصن از کجا شروع شد این حرفا؟
ندونستن حسه؟ یا یه حسی هست که نمی دونی چیه؟
دلم می خواد یه بار، فقط یه بار دیگه تجربه اش کنم…ء
امسال بهار، واقعا بهاره. می فهمی چی می گم؟
حساب کتاب که می کنم می بینم آره، حرفات توجیهه. اونم تو دلمو خالی می کنه. می گم من باور کردم. می گه خود دانی. منِ لعنتی نمی دونم.ء
اون یکی میگه زنا وقتایی که فک می کنن گند می زنن. همون بهتر که فک نکنن. احساس کنن. لعنتیا خب من چی کار کنم خب؟
پ.ن. احساس می کنم گند می زنم. فک می کنم گند می زنم. اه.ء
>:D<فا؟ مرسی. فک کنم نگفتم اون روز. خوب خوبم. شکل خودم. شکل تو.گفته بودم خیییییییییییلی خوووووبی؟
Episode 1- sequence 1
یک هفته ای از عید گذشته است. در هوای ناب فروردین ماه، باران می بارد. خانواده ای 4 نفره، زن- مادر- ، مرد –پدر- و فرزندانشان. غزل سه سال و نیمه به نظر می رسد و علی کمی کوچکتر از او حدودا 2 ساله، قدم زنان به سمت حوض پارک می آیند. تنگ ماهی قرمز عیدشان در دست. قرار گذاشته اند که ماهی را در حوض بیندازند تا ماهی قرمز کلی دوست پیدا کند و دیگر تنها نباشد. کنار حوض ایستاده اند. تنگ را داده اند دست غزل و علی. یک، دو،… سه! تنگ را سرازیر می کنند در حوض. ماهی قرمز کوچولو چرخی می زند و بعد از حرکت می ایستد. انگار که نگاهشان کند. – خدافظ ماهی، خدافظ… برایش دست تکان می دهند. ماهی هم باله اش را تکانی می دهد و از لبه ی حوض فاصله می گیرد. همگی شاد و خندان به سمت خانه را می افتند.
Episode 1- sequence 2
اطرافش را نگاه می کند. چک می کند که کسی نبیند. مرد است و غرورش. خیالش راحت است که در این باران کسی از خانه بیرون نمی آید. لب حوض می نشیند. نایلونی که آورده را در آب می کند و سعی می کند آن را بی حرکت نگه دارد. چهره ی خواهرش از ذهنش دور نمی شود. قول داده است که برایش ماهی بخرد. نباید زیر قولش بزند. مرد است و قولش… چند روزی از عید گذشته و هنوز حرفش را عملی نکرده. هرشب نگاه پرسشگر خواهرش را می بیند و برایش جوابی ندارد. امروز بهترین فرصت است. دستش را در آب می کند. ماهی ها فرار می کنند و از لبه ی حوض فاصله می گیرند. چشمش می خورد به یک ماهی قرمز کوچولو. آرام هلش می دهد به سمت کیسه اش. بی هیچ اعتراضی تن می دهد. در نایلون را می بندد. شاد و خندان به سمت خانه راه می افتد.
پ.ن. ایمان دارم که شادی پراکنده می شود. دست به دست. خانه به خانه
ساده است، نگوییم همه اما اکثر ما آدم ها که به نوعی معجزه ی وجود ناب، دوست داشتنی و لا بزال خدا را زمانی در زندگی مان حس کرده ایم، حتی ما هم تنها زمانی که نیازمندیم نیاز بودنش را حس می کنیم و درست خود ما زمانی که نیازمند بودنش هستیم و دلزده و مایوس سر به انکار می گذاریم. ما آدمیم. همین
از استادایی که فکر می کنن یعنی فکر که نه امر برشون مشتبه می شه که فرا بشریتی درشون وجود داره که برترشون می کنه، که الزام می ده بهشون که محل سگ به دانشجو نذارن بدم می آد. از آدمایی که نمی فهمن بدم می آد. از نفهمیدین بدم می آد. از اپراتور بودن بدم می آد. از آدمایی که نمی فهمن بیشتر از هر چیز و کس دیگه ای بدم می آد. از بدم اومدن بدم می آد. از بی اعتمادی بدم می آد. از اینکه به آدما اعتماد کنم و گند بزنن بش بدم می آد. از اینکه کسی بم اعتماد کنه و نفهمم و گند بزنم توش بدم می آد. از گند زدن بدم می آد. از رده بندی بدم می آد. از قضاوت بدم می آد. از این آدما که هر وقت می خوان به آدم آرامش بدن خدا رو تا حلقت به زور می چپونن تو بدم می آد. از حباب بدم می آد. از نفهمیدن بدم می آد. از خیلی چیزا بدم می آد. اینکه از هیچی بدم نیاد، دیگه بدم می آد. از قایم شدن بدم می آد. از پیدا شدن هم بدم می آد. از پیدا بودن بدم می آد. از خاص بودن بدم می آد. از تو چش بودن بدم می آد. از نادیده شدن بدم می آد. از تناقضم بدم می آد. از خودم وقتایی که نمی فهمم بدم می آد. از جمع شدن بدم می آد. از انباشته شدن بدم می آد. از کش اومدن بدم می آد. از اینکه یه پست بنویسم که انقدر از همه چی توش بدم بیاد بدم می آد. از اینکه چند دقه بد ندونم واقعا از اینا بدم می آد یا نه بدم می آد. از این کفترا که گل های مامانمو می کنن بدم می آد. از اینکه چیزی بخوام بگم بعد اینا از توش در آد بدم می آد. شاید واقعا از هیچ کدوم از اینا اونقدرام بدم نیاد ولی از آدمایی که نمی فهمن بدم می آد. بیشتر از هر چیز دیگه ای
پ.ن.الحاقی. تو رو نمی گم لعنتی. می دونم می فهمی…ء
مسئله این است که من هر چیزی را می توانم هضم کنم
تنها مشکل این است که این کار را – با تبحر خاصی – به زجر آورترین حالت ممکن برای خودم و اطرافیانم انجام می دهم
و از این موضوع واقعا شرمنده و متاسفم
ممکن است باورتان نشود
و بالاخره خدای ما هم بزرگ است…ء
با اینکه رویش را پوشاندید، اما خدا که فقط مال شما نیست
خدای من بزرگتر از هر غصه ی دیگری است
بزرگتر از هر شادی دیگری هم…ء
تو بی جا می کنی به من ترحم کنی
این داشبورد نفرین شده را که هر روز چک می کنم می بینم آدمهایی را که چیزهایی سرچ کرده اند و به وبلاگم رسیده اند. آدمهایی که پست هایی که دوست داشتم را دیده و خوانده اند. آدمهایی که نقطه نظر مشترک فکری فرهنگی داشته اند با من. و این در حالی است که دوستانم را هم می بینم که سرک می کشند و چیزی نمی گویند و این واقعا حال من را یک جوری می کند. ء
می خواستم حرف بزنم
از چیزهای معمولی بگویم
از آسمان صبح دیروز که محشر بود
از پسر گل فروش پشت چراغ
از مجموعه کارهای جدیدکمال الدین بهزاد
از این آهنگ دنگ شو که خوب است
تمام دیروز و امروز می خواستم حرف بزنم با کسی انگار
که تمام دیروز و امروز می خواست حرف بزنم برایش
بگویم که چه قدر حالم از این آدمها به هم می خورد
که چه قدر وقتی معروفی از در اسارت منادیان اخلاق بودن و پرپر شده ی دست درندگان بی اخلاق غصه می خورم و حسش می کنم.ئ
که واقعا خسته شده ام که نجابتم پشت پرده ی جسارتم گم شود، که نا دیده نابوده پنداشته شود
که جای آدمهای دنیا همه اش عوضی شده باشد
از دنیای ایده آلم بگویم
از فردا و فردا ها بگویم
از ترسم بگویم
از جامعه بگویم
می خواستم حرف بزنم برای کسی که گوشم می دهد که می فهمدم که باورم می کند که اعتماد می کنم به او که قضاوتم نمی کند گوشم می دهد
حیف…ء
ذوب شده اثر نسبتا تازه ای است از عباس معروفی. خالق سال بلوا، سمفونی مردگان، پیکر فرهاد و خیلی چیزهای دیگر. ذوب شده با وجود گذشت 26 سال از نوشته شدنش، به تازگی چاپ شده است. و با وجود زمانی که از فضا و زمان وقوع داستان گذرانده ایم، آن را شدیدا نزدیک می یابیم. به تعبیر خود نویسنده ،” ذوب شده خیالها و خاطره های من از فضایی است که در آن نفس کشیده و زیسته ام” . ذوب شده داستان نویسنده ای است که زیر شکنجه و بازجویی های مداوم ساز قصه پردازی کوک می کند تا شاید گریزی بیابد اما او را گزیری نیست جز ماندن و زجز کشیدن.
حقبقتی است که داستان زیباست و زیبا پیش می رود. اما آشفته است. می شود حس کرد. و می توان فهمید که این آشفتگی نه آشفتگی اسفاری داستان، که آشفتگی خود داستان است. یعنی که ناشی از سبک نویسنده نیست. یعنی سیالیت ذهن نیست همان آشفتگی است. که به مراتب ناشیانه تر از عباس معروفی سال بلوا یا سمفونی مردگان داستان پردازی کرده است. می شود و باید گذاشته شود به پای این 26 سال تاخیر در چاپ اثری که به ظن خود معروفی :” حاصل کار و تلاش داستانی من در سالهای جوانی است که می بایستی در همان زمان انتشار می یافته، نقد می شده، و برکار و راه ادبی ام تاثیر می گذاشته . اما ما ادمهایی هستیم که زمان و مکانمان به هم ریخته، نمیدانیم کی چرا کجاییم!”
ذوب شده را دوست دارم. چند صفحه ی آخرش را بیشتر. یک آن به ذهنم رسید که اگر ذوب شده به نوعی مونولوگ اسفاری بود. نمی دانم. شاید. مونو لوگ نه به معنای اصلی مونولوگ که او حرف بزند و ما بشنویم. بیشتر به هوای اینکه آن قدری شخصیت اسفاری مهم بود که اگر دیگران نبودند هم نبودند. که حالا که بودند درست است که تاثیرشان این بود اما شاید اگر به شکل دیگری هم بودند توفیر چندانی نمی کرد. از طرفی این هم به ذهنم رسید که اهمیت شخصیت ها رده بندی داشت یا نه. یعنی انگار کنار هم قرار گرفتن همه ی این افراد در کنار هم داستان را پیش می برد. مثلا شاید نقش آزاد نه حتما در روند داستان، در شکل گیری اش و حالا شاید هم روندش از اسفاری هم مهم تر باشد.
فضایی که معروفی و هم پا و هم تایش در داستان،اسفاری، می سازد درست است که در یک قالب محدودِ داستان/ چهار دیواری زندان ساخته پرداخته می شود و شکل می گیرد اما فضای گسترده ای است از آنچه نیاز به تصورش دارید. و معروفی هنر مندانه این کار را می کند.
در انتها لازم است یک توصیه کنمتان؛ زیباست، بخوانیدش!ا
از لاشخور جماعت بدم می آید. چه آدمش، چه حیوانش.ء
زمانی بود که به درست یا نا درست بودن چیزها دقت می کردم. مثلا برایم مهم بود که گزاره هایی که بیان می شوند و نتیجه ای که گرفته می شود درست باشد. یعد گذشت. نه زیاد، اما آن قدر گذشته بود که از هر چیزی قسمتی دیده، شنبده یا خوانده باشم. بعد همه چیز در هم حل شد. خیلی برایم مهم نبود درست یا نادرست بودنش. این برایم مهم بود که باور پذیر باشد. که انگار منطقش نبود. انگار خودش بود. دست و پایی که می زد تا بگوید راست است. درست است. حقیقت است. و من هم از همین لذت می بردم. برایم تفاوتی نمی کند. از چرا من مسیحی نیستم همان قدر لذت می برم که از بالا پایین پریدن یک آخوند.
شاید هم این طوری نباشد. یعنی شاید. مثلا این خط را که می نویسم از خودم می پرسم که واقعا لذت می برم یا صرفا عادی شده است؟ امروز هم باور پذبری اش مهم است؟ یا چیز دیگری اهمیت دارد؟
حقیقت هیچ وقت چیزی نیست که باید باشد. چیزی هم نیست که به نظر می رسد باید باشد. حقیقت باور این اعتقاد است که همیشه موجودیتی بر موجودیت دیگر ارجحیت دارد. باور این مسئله که همیشه چیزی هست که ندانی و آن حقیقت باشد و اصل و آنچه تو فکر می کنی فرع. و ابنکه یک دست نیافته ای هست که باید دنبالش بدوی.
از آن وفت هاست که خودم هم هنوز نمی فهمم چه می گویم یا چه می خواهم بگویم. اما این را می دانم که می خواهم
دلگیرتر است از هر شب جمعه ی دیگری…
می شمارم. روزها را…نمی دانم. بر ما که خیلی گذشته است.
عجیب است. احمقانه است. اما هنوز روزهایی هستند که منتظرم در را باز کنی و بیایی.
امسال دلگیر تر از هر سال؛
نیستی
بارانی زده بی نظیر. آدمها، سرخوش از هوای لذت بار بهاری در پارک قدم می زنند. یک دو، یک دو، یک دو… پت.ء
شاید نبینند چهره ی در هم فروپاشیده ی کرم های خاکی را. شاید نشنوند صدای زیر پا له شدنشان را. این آدم ها اما، سر به هوا، گام هاشان به مسیر ادامه می دهند…ء
کرمهای خاکی راه گم کرده اند. باران آمده و از خاک بیرون زده و گم شده اند. غافل از سرنوشت تلخ پیش رویشان…ء
خرجش یک تکه چوب است و اندکی حوصله. که گوش تیز کنی که صدای کمک خواهی شان را بشنوی. که چشم بگردانی که ببینیشان. که کمکشان کنی به خاک، به آشیانه باز گردند. که زنده بمانند. که قربانی حواس پرتی ما آدمها نشوند…ء
میانسال است، آفرینی می گوید، لبخندی می زند. لبخندش می شود گرمی دلم. که هنوز هستند کسانی که ببینند… بفهمند… که هنوز می توان امید داشت… به روزی که “انسانیت “مان هیچ موجودی را نرنجاند. نه برگ گیاهی، نه موری را… به روزی که دوباره کبوتر هامان را پیدا کنیم و مهربانی دست زیبایی را بگیرد…*ء
من اما به چشم دیدم لبخند کرمهای خاکی را… و امشب که بخوابم آمرزیده خوابیده ام. ایمان دارم…ء
پ.ن. این را هم ببینید، شاید انگیزه ای شود. که این بار که باران آمد فرای شعفای وجودتان از بارش این همه برکت، حالی هم از احوال کرمهای خاکی بپرسید.ء
ء*بخشی از افق روشن
أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى/وَ أَن لَّيْسَ لِلْانسَانِ إِلَّا مَا سَعَى/وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى
به ثانیه هایی که دستی به دکمه ای می خورد و پخش می شوی قناعت می کنم. تشنه ام. له له می زنم برای حتی لالایی وار شنیدنت …أَمْ لِلْانسَانِ مَا تَمَنىَ؟
و هر عمل به حکم نا متعارف بودن اشتباه نیست. و به حکم نا متعارف بودنش اشتباه.ء
اما آنچه انسانها را از عملی باز می دارد نه درست یا نادرست بودن آن بلکه نا متعارف بودن آن است.ء
شیشه ی ون چارتاق باز است.باد تمام صورتم را راه می رود. پخش می شود. لای موهایم، زیر چانه ام، لای تک تک منافذ سرم. هوس می کنم. که در اتاقم بودم، عودی روشن بود و من مسحور بویش و اتاق شروع می کرد به حرکت ، تند و تند… و تند. باد می پیچید در تمام سروصورتم و این حس بی نظیر آزادی، این حس بی نظیر پرواز…ء
شیشه را می بندم، انگار که بدانم نمی شود. انگار که بدانم نخواهد شد. جایی جز خیال باطل کودکانه ام. تا بوده همین بوده و تا هست همین هست. مثل همه ی چیزهای دیگر. که نمی شود. که نخواهد شد. که تنها هوسی است که می پوسد.ء
خدا اما قرار بود بزرگ باشد، نبود(با علامت سوال یا نقطه، با هر چه به ذهنی خطور کند زمانی)ء
با پیام یزدانجو به واسطه ی یکی از عزیزانم و با شب به خیر یوحنا آشنا شدم. همان موقع هم از سر ذوق چار پاره ای نوشتم از ذهن بی نظیر یزدانجو.ء
یزدانجو را دوست دارم. شاید بیشتر از آن جهت که هم ذات پنداری می کنم با او. باید اعتراف کنم که اغلب بزرگترین مشکل من تبدیل تصاویر ذهنی ام به نوشتار است. نا توان نیستم اما بیان آنچه قابل وصف نیست به گونه ای که خواننده بتواند درک کند از چه حرف می زنی به حق امری دشوار است. و نه فقط وصف. که بیان تمام و کمال افکار و پرشهای ذهنت به گونه ای که نه او را سردر گم کنی و نه حوصله اش را سر ببری. یزدانجو استاد این کار است. به گونه ای که به راحتی می توان فهمید با یک نویسنده ی باهوش طرفی، یک نویسنده ی واقعا باهوش. نه از آنهایی که خودشان را می کشند که حرفی بزنند که کسی سر در نیاورد و بعد به طریقی که در ذوق آدم می زند بخواهند پز دهند.ء
فرانکولا…پرومته ی پسا مدرن… به باور خویش یک هیولای واقعی. کتابی که از خواندنش لذت می برید. از سیر ماجرایی که پیش می رود. از نحوه ی نگارش خاطره مانندش. از سادگی اتفاقی که می افتد. انگار دارید فوتبال تماشا می کنید و ساندویچ می خورید.( نه از باب نگارشی بیشتر از نظر روانی(روان بودن!) و سادگی داستان. در حالی که اولین بار است که با این پدیده رو به رو شده اید و قاعدتا در ذهنتان پیچیده اش کرده اید، اگر متوجه باشید چه می گویم)ء
فرانکولا آن قدر سریع اتفاق می افتد که بار خواهد آمد بارها و بارهایی که بر می گردید تا بفهمید چه شده. یزدانجو ساده می زند حرفش را. اما محکم و بی شیله پیله. به گونه ای که 2 خط می خوانید می بینید ای بابا! کلی اتفاق افتاده که!ا
فرانکولا را دوست دارم. چون شبیه خودش است. تنها شبیه خودش.ء
شب به خیر یوحنا و موزه ی اشیای گم شده مجموعه داستان کوتاه های پیام هستند.ء
موزه ی اشیای گم شده شامل؟؟ داستان است. از همه بیشتر مرگ ممتدش را می پسندم و خود موزه ی اشیای گم شده. شاید هم جن فروشی اجابیت یا وای! نه! مینروا! که در آن حکمت می فروختند.ء
خوبی اش این است که با داستان ها یکسان نیستند. انگار هیچ چیزشان شبیه هم نباشد و در عین حال رشته ای نامرئی به هم وصلشان کند.ء
نقد نیست نوشته ام. بیان احساس مستقیمی است در مورد پیام یزدانجو و تلاطمی که خواندن کتابهایش در من ایجاد می کند. بی شک تحسین اش می کنم. شاید بعد ها روزی آمد که نقدش کردم. یک نقد درست حسابی. رمانی که به اندازهی کافی می دانستم.ء
فکر می کنم یزدانجو یکی از آن آدمهایی است که دوست دارم ساعاتی را با او در کافه بگذرانم، قهوه ای بنوشیم و گپی بزنیم. از آن آدمهایی خواهد بود که از کافه نشینی باشان خسته که نمی شوی هیچ، خوش هم می گذرد. واقعی خوش می گذرد. اگر آدم گنده دماغی نباشد و حرف بزند مسلما خوش صحبت خواهد بود. خدا را چه دیدی؟ شاید روزی از همین روزها…ء
have you ever felt betrayed?
…
Have you?
…
So Don’t…
Don’t talk to me like you would understand any of these…
یعنی می گی آدما نباید با عرف محدود بشن ؟
بعد این همون سانسوره؟
یا مثلا نیست؟
نو شدن سال آدمو نو می کنه
جدا می گم
درسته که تا دم ِدم سال تحویل حالم از این تکرار مسخره ی هر سال به هم می خورد ولی جدا این شمارش معکوس 10 ، 9، 8، 7، 6، 5، 4… 3… 2… 1…ء
زیرو رو می کنه آدمو
انگار همه ی دنیا کند می شه کند می شه کند می شه انگار ساعتها دقیقه ها ثانیه ها کم می آن انگار زمان کم میاره انگار نفسای آخرشو می زنه… بعد یهو یک آن فقط یک لحظه ی کوچیک یه لحظه که نمی فهمی چی شد که انگار همیشه و هر سال غفلت می کنی ازش و نمی فهمی چه جوری میگذره دنیا تمام دنیا وای میسته و انگار همه چی ساکن می شه و یه انتظار بد، یه انتظار پراضطراب میمونه تو دلت وبعد یهو…. تند تند… تند تند…. درست مث کسی که دوباره جون گرفته شروع به تپش می کنه… حرکت می کنه… انگار زندگی دوباره آغاز می شه…ء
دیوونه ی اون لحظه ام که زندگی جون می گیره
که زمان رنگ و رو رفته رنگ می گیره برق می زنه
که همه چیز همه چیز یادت می ره
که فقط و فقط فکر نو شدنی فکر آینده
که انگار هیچی نیست جز روز و روزهایی که باید بسازی
شاید اگه یه روز قرار باشه تموم شه درست تو همین لحظه تموم شه… تو همون لحظه ی جادوییِ خارق العاده…ء
***
امسال سال نویی خواهد بود
قطعا سال نویی خواهد بود…ء
ثروت ثروت می آورد و نکبت نکبت
تنها عده ی انگشت شماری هستند که از نکبت به ثروت و از ثروت به نکبت می رسند
نوابغ و کودن ها
.
حالا هی تو زور الکی بزن<–
ممکن است خسته شده باشم از سکوت و یا حوصله ام سر رفته باشد. هر چه باشد. اما واقعا نیاز دارم حرف بزنم. از یک حس درونی که چیزی میان ترک برداشتن و ذوب شدن است.ء
دنبال دوستی بودم که بفهمد. نه تمامش را. تنها قسمتی از من را. یا دور بود یا نبود. برای دیوار که می توانم یادگاری بنویسم، نمی توانم؟
نگاهی به سر تا پایم می اندازد. بعد انگار که دو زاریش افتاده باشد راه را نشانم می دهد. می گوید بار اول هر چه بخواهی می دهد. ما را هم دعا کن. زیر لب پوزخندی می زنم “برای دعا نمی روم”. کفشهایم را تحویل می دهم. وارد رواق که می شوم چشم می گردانم بچه ها را پیدا کنم. آدمها را نگاه می کنم. هر که، گوشه ای، بی صدا و گاهی بلند حاجتی می طلبد، ناله ای می کند، اشکی می ریزد. طاقت نمی آورم زیر بار این همه باور. هر کدام را عشقی کشانده اینجا، امیدی شاید. من اما…ء
گریه امانم نمی دهد. از شب گذشته. می نویسمش به پای قاعدگی. می نویسمش به پای هزار کوفت و زهر مار نا مربوط. خود اما می دانم این نیست. پرسش چشمان رفقا را با خوبم، خوبم، فقط کم خوابیده ام پاسخی می دهم. می گویم شما که این همه منتظر بوده اید، چرخی می زنم می آیم. اینجا همه باور دارند که دست پر برمی گردند من اما…ء
طاقت ندارم. طاقت این حجم باور را ندارم. طاقت دستهایی که بر ضریح کشیده می شوند… طاقت اشکهایی که ریخته می شوند… طاقت یا امام زاده صالح ها را… من اما غریبم انگار. دورم از این آدمها. خودم را می دزدم از نگاه هایشان…ء
آبی مشت می کنم و روی صورتم می کشم. آخرین بار رایادم نمی آید. اما یادم می آید که به ناگهان بریدم از تو. رفتی و محو شدی در قهقرای ذهنم. تنهایم گذاشتی، نگو نه. من هم تو را… نمازی می خوانم. بی اعتنا. ته دلم لازمت دارم اما… بغضم می ترکد.”حتما باید بگویم که بفهمی؟” “حتما باید التماست کنم تا کمکم کنی؟” “خدایا، اگه هستی آرومم کن” “آرومم کن”ء
و آرام می شوم. درست انگار که باشی، که شنیده باشی. که دیده باشی. که انگار انتخابم کرده باشی…ء
شرمنده ام. از ضعفم شرمنده ام. از نا امیدیم شرمنده ام. از خیلی چیزها شرمنده ام… کمکم کن.ء
در مرام شما اما دل شکستن گناه بود، نبود؟
انگار چیزیو گم کرده باشم. مث وقتایی که یهو یه دلشوره ی عجیب می ریزه تو دلم. که باید راه برم. هی راه برم. راه برم . انگار دنبال چیزی بگردم یا کسی یا جایی. که نمی دونم چی و کی و کجاس. که هر چی فک می کنم نمی فهم کجا گمش کردم. که انگار گمش کردم. بعد یه حس عجیب سرتا پامو می گیره. که می شه اشک. که سرازیر می شه و من نمی تونم جلوشو بگیرم. که انگار همه ی ترسم جمع میشه و جمع میشه و میشه اشک. که میشه غم. میشه تنهایی. میشه عشق. میشه خلا .میشه یه چیزی که نمی دونم چیه که هرچی هم فک می کنم نمی فهمم چیه. میشه فرار. میشه دویدن و فریاد زدن. میشه کابوس دست و پا بسته بودن و بی صدا فریاد زدن. که نمی شنوم. که می شه سکوت. میشه ترس. میشه ترس. میشه ترس. میشه این حس که انگار تمام بدنمو منقبض می کنم تا نریزم. تا …………………………………………………..
گیریم که اشکهایم را دستمالی خشکاند
گیریم که بغضم را حنجره فرو خورد
گیریم که آهم را دود سوزاند و برد
با دل شکسته ام چه می کنی؟
بوی الرحمن می آید
خدایا تقصیر شما نیست
من حامله ام این تقدیر را
ویار کرده ام، بوی الرحمن که می آید حالم به هم می خورد، بالا می آورم.ء
- . آن روز که گفتم دلم یک مویه ی حسابی می خواهد منظورم سفری بود به شهری دیاری، تعزیه ای شاید. گه خوردم. می شنوی یا بلند تر بگویم؟ گه خوردم
- نمی خواهم بخوابم. نمی خواهم هیچ وقت خواب دیگری ببینم. اگر تعبیرش این بود… که تعبیرش این بود…ء
هزار حرف ناگفته
که اگر بشنویشان
که تنها اگر… بشنویشان…ء
برگ درخت پاییزی محکوم است به نیستی
برگ درخت پاییزی محکوم به زرد شدن است. محکوم به خشک شدن و افتادن و زیر پا خرد شدن
مثل ما آدمها…ء
همه چیز به همه چیز ربط دارد
می خواهم خواب ببینم
پ.ن. شاید تعبیرش تو باشی…ء
موسى عليه السلام، بى شك يكى از احمق ترين قوم ها را داشته است….ء
ء….”اى موسى! چه چيز باعث شد كه پيش از قومت با شتاب به اينجا آمدى؟
گفت: اينها به دنبال من در حركتند. الها! من شتاب كردم تا تو را راضى كنم.ء
خداوند فرمود: ما بعد از تو قومت را امتحان كرديم و سامرى آنها را گمراه كرد.ء
موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خويش برگشت و گفت: اى قوم مگر خدا به شما وعده خوب نداد، آيا زمان رفتن من بر شما طولانى شد يا خواستيد غضبى از خدا بر شما وارد شود كه وعده مرا تخلف كرديد؟!”….ء
پیر مرد خسته ای را متصور می شوم. شاید نا امید. که هر چه می کند این قوم اصلاح پذیر نیست که نیست…ء
گفتند: ما با اراده خود با وعده تو مخالفت نكرديم، بلكه ما را وادار كردند كه بارهايى سنگين از زيور و زينت اين قوم را حمل كنيم، پس آنان را در آتش انداختيم و به همين صورت سامرى هم آنچه از زيور و زينت داشت در آتش انداخت
آن گاه سامرى براى آنها با آن زيورها مجسّمه گوسالهاى كه صدايى چون صداى گوساله در مىآورد ساخت، گفتند: اين خداى شما و خداى موسى است و او فراموش كرد.ء
اين گوساله پاسخ آنها را نمىداد و ضرر و نفعى هم براى آنها نداشت
هارون از پيش به آنها گفته بود كه اى مردم! گوسالهپرستى شما را فريب داده و خداى شما همان رحمان است بنا بر اين از من پيروى كنيد و فرمان مرا اطاعت نماييد.ء
گفتند: ما هم چنان به پرستش او ادامه مىدهيم تا موسى به سوى ما باز گردد.ء
موسی به پیششان بازگشت….ء
موسى گفت: اى هارون! چه چيز مانع كار تو بود، وقتى ديدى آنها گمراه شدند.از من پيروى نكردى؟ آيا فرمان مرا ناديده گرفتى؟
هارون گفت: اى فرزند مادرم! ريش و سر مرا مگير. من ترس آن داشتم كه بگويى بين فرزندان اسرائيل تفرقه انداختى و به سخنم اعتبارى قائل نشوى.ء
از هارون نا امید، رو به سامری می کند: اين چه كارى بود كه تو انجام دادى؟!
گفت: چيزى كه آنها نديدند من ديدم، و از جاى پاى رسول الهى كفى برداشتم و در گوساله ريختم و اين گونه نفس من قضيه را براى من جلوه داد.ء
موسى گفت: برو كه نصيب تو در اين زندگى دنيا، اين مىشود كه مىگويى با من تماس نگيريد و در آخرت هم وعدهگاهى دارى كه هرگز تخلّف نخواهد شد. اينك به اين خدايى كه از زيور ساختى نگاه كن و ببين ما آن را مىسوزانيم و خاكسترش را به دريا مىريزيم…ء
نفهمیدم چرا؟ چرا موسی مثل بچه ها رفتار کرد؟ چرا اینقدر قهر آمیز؟ چرا اینقدر بی منطق و لجوجانه؟
باری:ء
إِنَّمَا إِلَهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ عِلْمًا
مجموعه ي ۱۴ داستان کوتاهی پيام يزدانجو را نشرِ چشمه منتشر كرده است.
پيام يزدانجو را بيشتر به واسطه ى ترجمه هایش مي شناسيم ، صید قزل آلا در آمريكا و در روياى بابل، از كارهاى نام آشناى او هستند. يزدانجو چندين كتاب فلسفى و همچين نقد ادبى هم ترجمه كرده است.
شب به خير یوحنا مجموعه ايست دوست داشتنى (از نظرِ من) كه شما را وادار به درنگ مي كند، وادار مي كند خوب فكر كنيد،موضوعاتی در نگاه ابتدايى بى ارتباط را كنار هم قرار مي دهد و شما با خود می گویید حالا كه چه؟ بد با خود كمى فكر مي كنيد و پيش خودتان می گویید اگر اين باشد و اگر آن باشد و… در نهايت از تجربه تصوير سازىِ ذهنى خود و همچين موقعیت هايى كه در ذهنتان می سازید و به آن ها فكر مي كنيد لذت مى بريد.
كتاب ۸۷صفحه ای كه شايد خواندنش ۱ ساعتى از وقت شما را هم نگيرد، مي توانند شما را ساعت ها مشغول كند. يزدانجو راوى نيست كه سرگذشتی، داستانى را روایت كند، اشاره مي كند. اشاراتى گذرا. اين شما هستيد كه در ذهنتان بسطش مي دهيد.
هديه گرفتن اين كتاب در شرايطى كه نياز داريد فكر كنيد، بفهميد، كشف كنيد و لذت ببريد، يكى از بهترين اتفاق هايى است كه مي توانند بيفتد. ممنونم فاطمه.
ناگفته نماند که پیام يزدانجو بسیار خوش تیپ است!ا
شهرام ناظری یک لعنتی دوست داشتنی خوبی می خواند که من نمی فهمم چه می گوید اما مطمئنم چیز خوب و قشنگی می گوید.ء
نشسته ام هی گوش می دهم هی تکان تکان می خورم. کلا!ا
Ep 01:
مي تونى برامون توضيح بدى چرا اين كار و كردى؟
مادرم سر زا رفت. من بزرگ شدم. سال به سال. من نحس بودم، شوم بودم. هيچ سالى تولدمو جشن نگرفتيم. من باز مونده ی يه خاطرهِ تلخ بودم كه هر سال تكرار مي شد. بابام هميشه سرزنشم مي كرد. مى گفت اگه من نبودم مادرم زنده بود. راست هم مى گفت. من به قصاص اعتقاد دارم. خون در برابرِ خون، چشم در برابرِ چشم. بالاخره كار رو يك سر كردم. اين حكم بايد يه روزى اجرا ميشد. مادرم سر زا رفت. من قاتل مادرم بودم…ء
پشیمونی؟
…..
Ep 02:
قتل نفس و قتل غیر… مي تونى توضيح بدى چرا اين كار رو كردى؟
شش ماهى مي شد كه خونه نيومده بودم. سفر بودم، براى يه ما موریت كارى. بى تاب بودم كه برگردم خونه. براى ۸ عصر شنبه بليط گرفته بودم. به هواپیمایی سپرده بودم كه اگه زودتر جايى خالى شد خبرم كنن. صبح جمعه بود كه از آژانس زنگ زدن و گفتن يه جاى خالى براى پرواز بد از ظهرِ جمعه هست و من مي تونم بلیطم رو جا به جا كنم. وسایلم جمع بود. آماده شدم رفتم فرودگاه. جمعه شب بود كه رسیدم. از تو خونه صداى اپرا مى اومد. تعجب كردم، اون هيچ وقت اپرا گوش نمي داد. در رو باز كردم رفتم تو. چراغهاى سالن روشن بود. رفتم سمتِ اتاق. اون عوضی ها رو ديدم. خونم جوش اومد بود. اون مرتيكه حرومزاده رو از خونم انداختم بيرون. دست و پاى اون لکاته رو هم بستم. رو دهنش چسپ زدم و كيسه رو كشيدم سرشو محكم گره زدم. خفه شد. جلوى چشمام خفه شد. من به قصاص اعتقاد داشتم. آدمى كه دوستش داشتم كشته شده بود. بايد خونشو پس مي گرفتم. دستامو بستم، دهنموچسپ زدم، كيسه رو كشيدم سرم و …ء
Ep 03:
شب بود، بارون مى اومد، خيابون ها خيس و لغزنده بودند. داشتم می رسوندمِش خونه. شروع كرد به زدن حرفهاى همیشگیش. نيش و كنايه مي زد. اعصابم رو به هم ريخته بود. بهش گفتم ازش متنفرم، گفتم هميشه ازش متنفر بودم. مهیب برخوردمون با اتوبوس رو كه حس كردم تازه به خودم اومدم. مرده بود. قبل از اينكه هر نيروىِ امدادی برسه مرده بود. من كشته بودمش. من پدرمو كشته بودم. نمى تونستم تحمل كنم. به اولين تقاطع كه رسيدم رو زمين دراز كشيدم. منتظرِ اولين ماشين كه زودتر خلاصم كُنه. بايد زود تر مي رفتم. بايد مي رفتم پيشش و بهش مي گفتم دروغ گفتم، بهش مي گفتم متاسفم. بايد بهش مي گفتم دوستش دارم….ء
نمی دانم بحث از کجا شروع شد. به ابرو رسیدیم و برداشتنش. پرسید در مورد سیزیف چیزی شنیده ای؟ جا خوردم. فحش می دی؟ نه، فقط می خواستم ببینم می دونی یا نه؟
چند لحظه ای کلامی رد وبدل نمی شود. می گوید بیهوده است در می آید. نمی دانم بیشتراز این که دلم نمی خواهد قبول کنم راست می گوید دل خورم یا از اینکه توجیهاتم برای خودم هم قابل قبول نیست. کم است. توجیه می کنم که اگز این طوری نگاه کنی خوردن و… هم مشمول همین قاعده می شوند. این طوری زندگی انسانی ادامه پیدا نمی کرد. که همه ی نیاز های اولیه ی آدم، تکرار نا منقطع وپوچی بود که… خب نمی شود دیگر…این طوری نه گشنگی معنی داشت نه تشنگی نه مثلا یاد گرفتن نه عشق نه تولید مثل نه هیچی. زندگی زندگی نبود. یا انسانی نبود. شاید یک چیزی بود اما هر چه بود از این جنس نبود. پس حالا که ادامه پیدا کرده است پس درست است. به تغییر اشاره می کنم و چه می دانم حس زیبایی.ء
اما خودم هم می دانم که نمی دانم که چه. یعنی گیریم که اینها هم درست. دلیل نمی شود.ء
چند وقتی هست که سیزیف و سنگ لعنتی اش در سرم پرسه می زنند. شاید درست نفهمیدمش…ء
کامو هم افسانه ی سیزیف را نوشته. از کامو خوشم نمی آید. با اینکه خیلی کم از او خوانده ام اما می توانم حس کنم که از او خوشم نمی آید. شاید این را باری دیگر خواندم….ء
می گویم دست و دلم به نوشتن نمی رود نگو بنویس. می شود این. می توانستم بهتر فکر کنم. بهتر بنویسم. می شد بهتر باشد.ء
You work so hard not to be seen as sex object, before long, you’re not seen at all.
این هم در ذهنم چرخ می زند این روزها.ء
کاش روزها… نه. کاش من …نه. همه چیز خوب است.ء
پسر بچه ی 7-6 ساله زل می زنه تو چشام و می گه: “دیوونه”ء
می ترسم
اولین باریه که کسی این حرفو جدی می زنه
اولین باریه که به خودم می زنه
نکنه راست بگه؟
فکر کردم خدا حالی داده به بنده هایش هوا بهتر شده.ء
گول خوردم
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است…ء
وقتی پاییز است پاییز را دوست دارم
وقتی پاییز می آید پاییز را دوست ندارم
این دو گزاره دروغ نیستند
چرا؟ چرا؟ جدن چرا؟
آخه چرا آدمی که این همه مدته سکسکه ش نگرفته صاف باید ماه رمضونی که کاملا اتفاقی تابستونه و سگ پزه سکسکه ش بگیره؟ ها؟
….
…. …. …..
:*
>:D<
…………..
….
…
…
.
.
پ.ن. دیدم دوباره می خواهم بنویسم. دوباره از تک تک تان تشکر کنم. نتوانستم به کلمات ترجمه اش کنم. دیدم که همین ها کفایت می کند.ء
پ.ن.2. بی اندازه خوشحالم. آنقدر که نمی دانی. شکرت. نه فقط به خاطر باران…ء
تمام صفحه را هم که با شکر پر کنم کم است. می دانم. تو به بزرگیت ببخش.ء
سه هفته ای هست که دارم آرام آرام این پست را می نویسم. شاید دلیل قانع کننده ای باشد برای عدم تجانسی که در لحنم هست. گو اینکه توجیه را ضروری نمی بینم.ء
بسم الله
دلم تغییر می خواست. اما انگار درست نمی دانستم چه می خواهم کنم. می نشینم. خود کار را می گیرم دستم.انگشتانم با خودکار بازی بازی می کنند. با احتیاط به سمت کاغذ می روم. دستی رویش می کشم. می خواهم بنویسم. اما با احتیاط. درست نمی دانم از کجا باید شروع کنم….ء
شروع می کنم به مرور، حس می کنم انگار این گوشه ی سمت راست سرم دسته ای است مثل این چزخ خیاطی های قدیم. شروع می کنم به چرخاندن. صحنه ها می آیند جلوی چشمم. آدمها آرام جان می گیرند، تکان می خورند، صدای مبهمی آرام آرام بلند می شود و کم کم با حرکات لبهای آدمها موزون می شود.ء
به آنچه در این مدت گذشته فکر می کنم. به اینکه می خواستم موهایم را از ته بزنم که سبک شوم، به اینکه هوس می کردم چشمهایم را بکنم تا نبینم، می خواستم نباشم، پرواز کنم، سبک شوم، تغییر کنم…ء
اواخر فروردین بود که فهمیدم می خواهم بزرگ شوم، که ترسیدم از ماندن، از محدود شدن…ء
یادم می افتد که می خواستم بنویسم. همان روز که دفترم را باز کردم و آرزوهایم را مرور کردم. کارهای نکردهام را، کارهایی که تا 20 سالگی باید انجامشان می دادم. می خواستم دوباره بنویسمشان. شاید یادم بیفتد که باید زندگی کنم. که باید زندگی کنم. یادم می افتد که می خواستم بنویسم. امروز. حال و احوالات این مدت را.ء
همیشه راه می روی، راه می روی، بعد تند تر می روی، بعضی وقتها پاهایت گل هم گیر می کنند، (؟) می زنی. بعد تند تر می روی، بعد یک هو می ایستی می بینی فقط رفته ای. فکر می کنی. فکر می کنی. فکر می کنی. بعد می بینی که فقط فکر کره ای. انگار هیچ وقت صبر نکرده ای. هیچ وقت از بیرون به خودت نگاه نکرده ای. انگار هیچ وقت به خودت و به فکر هایت فکر نکرده ای…ء
یادم می افتد که می خواستم بنویسم. شروع می کنم به فکر کردن. این بار نه مثل هر دفعه. این بار می خواهم منظم فکر کنم. با احتیاط به ذهنم نزدیک می شوم. پیش از اینها پخش بودند. غوطه می خوردند، شناور بودند. بعد من انگار که ماهی گیر باشم، چنگی می انداختم، یکی شان را بر می داشتم فکر می کردم و می گذاشتم سر جایش. امروز کلاف است انگار. آن قدر در هم پیچیده که نمی دانم از کجا باید شروع کنم.ء
صدای الله اکبر می آید. می روم گوش می دهم. می ایستم. خوب گوش می دهم. بغض گلویم را می گیرد. اشکم سرازیر می شود. داد می زنم. دیگر برایم صدای امید نیست. بیشتر شبیه ناقوس مرگ است. تنم می لرزد. دلم هم. دوباره شروع به نوشتن می کنم. سر نخ را می گیرم دستم. نگاه می کنم. به همه زمانهایی که به رفتن و ماندن فکر کردم. به همه ی دلایل، شرایط، به همه چیز. نه فقط به خاطر انتخابت و آنچه پیش آمد و ترسی که آرام آرام در وجودم ریشه دوانید. نه. که من از ابتدا هم آدم این بازی ها نبودم. از ابتدا هم “به درک” را ترجیح می دادم به سر و کله زدن با چیزهایی که هیچ وقت سر، ازشان در نمی آورم. به مدتی که گذشته فکر می کنم. به وضع کشوری که دوستش دارم. بی نهایت دوستش دارم. که با خودم عهد کرده بودم که نروم. که هرگز نروم. که بمانم و بسازمش و ادا کنم دینم را به آب و خاک و هوایش. به جایی که نامش مغرورم می کند. دل می دهد به من. می روم اما. دیر یا زود… با این که می دانم من آدمش نیستم.ء
بارها و بارها به خدا فکر کردم. به خود خدا که نه. خود خدا همیشه بوده، همیشه هست. بیشتر به دین. به چراهایی که اغلب بی جواب می ماندند. چراهایی که منطق من یا جوابی برایش نداشت یا مغایر بود با آنچه که می باید می بود. اما حسم نه. حسم همیشه مسرانه می گفت درست است راهی که شروع کرده ام. هل ام می داد. می گفت جا نزن، جا نزن دختر… همه چیز درست می شود…ء
نخ را می گیرم دستم و جلوتر می روم. آدمها. آدمهایی که این چند وقت هر روز، هر ساعت، هر لحظه بهشان فکر کرده ام. دل تنگشان شدم. آدمهایی که زیادند. که خیلی زیدند. که ردیف کردن اسمشان کمکی به خالی شدنشان از ذهنم نمی کند. که هر چه بیشتر فکر می کردم پیچیده تر می شد این اوضاع. باید ببینمشان. باید بنویسم کی و کجا. باید حتما ببینمشان. مادرم همیشه می گوید آنقدر دور و برت را با آدم های مختلف شلوغ می کنی که به خودت نمی رسی. که وقت برای خودت نمی ماند. که به هیچ کاری نمی رسی… نمی دانم. همیشه مشکلم این بود که یادم می مانند. آدمها یادم می مانند. آدمهایی که شاید حتی یکبار دیدمشان. اما همیشه هستند. هر باز که هم می زنم این ذهن لا مذهب را. رو می آیند و خودی نشان می دهند . من همیشه اذیت می شوم از اینکه به اندازه ی کافی نمی رسم بهشان. می دانم به هر کس به اندازه اش باید بها دهم. نمی توانم کنار بیایم با این حسم اما.ء
فکر می کردم اگر روزی اتفاق بیفتد بزرگ می شوم، خیلی بزرگ. مهربان می شوم. خیلی مهربان. لطیف می شوم. خیلی لطیف. مثل خدا. خوب می شوم. خوشحال می شوم. و من کوچک شدم، حقیر شدم، به اندازه ی هر روزش بسته و بسته تر شدم. تنگ شدم، ریز شدم، محدود شدم، کوچک شدم، و انقدر کوچک شدم که دیگر من در من جا نمی شد. جمع شدم، جمع شدم، انگار از تو، خودم از پوستم جدا می شد و هی فشرده و فشرده تر می شد و فاصله می گرفت و فضا می افتاد و خلا بود . بعد حتی همین خلا هم به همان نقطه ی کوچک فشار می آورد. انقدر تنگ شدم که می خواستم ترک بردارم. جا باز کنم. رها شوم. بعد شدم یک بهنوش کوچولو. یک روز صبح بلند شدم دیدم که شده ام یک بهنوش ریز کوچولو. ترسیدم. همان روز بود که ترسیدم.ء
اینها را قبل از اینکه چیزی پیش آید نوشته بودم. آن موقع می خواستم بگویم اگر تا امروز نفهمیده ای احمقی. جور دیگر ورق خورد زندگی. با خودم فکر می کنم این رسم حیا نبود دختر. رسم رفاقت هم نبود. تمام شد اما. هر چه بود. هر چه اسمش بود. تمام شد. خاطره می شود شاید. شاید روزی، مثلا 30 سالگی ام برگشتم و به این بهنوش 20 ساله نگاهی انداختم. شاید خنده ام بگیرد از بچگی ام، شاید هم ناراحت شوم. اما شاید آن روز حسی داشته باشم که توصیفش در این لحظه برایم ممکن نباشد.ء
فکر می کنم. به صرف هر نتیجه ای راضیم. و خوشحالم. با تمام بغضی که این چند روزم را پر کرد خوب شد که تمام شد.که چشمانم بعد از مدتها باز شد. که من آنچه فکر می کردم درست است را انجام دادم. باقی با اوست. خود خود خدا…ء
من فقط ترسیدم… ترسیدم که دیگر این حس را تجربه نکنم. که اگر این اتفاق بیفتد پیر می شوم… پیر می شوم…ء
بار دیگر کارهایی که باید می کردم را روبرویم قرار می دهم. کارهایی که ذهنم را پیچیده تر می کند. نگاهشان که می کنم جا می خورم. من توانسته ام. حس بی نظیری می دهد به من. نه تمام اما می توانم کنار بخشی از لیستی که رو به رویم هست تیک بزنم و این حس بی نظیری می دهد به من. گو اینکه هنوز نرسیده ام به خیلی شان. گو اینکه این خیلی شان هر روز در ذهنم وول می زند و خودی نشان می دهد و من هنوز باید بدوم. هنوز باید فاصله ها را تا پر کردن بدوم. اما همین که امروز، این لحظ حس کرده ام، نه به اندازه ی تمامیت این 20 سال، اما به اندازه ی بهنوش در این 20 سال دویده ام و رسیده ام لبخند می آورد به لبم. گو اینکه هنوز راه بسیار است… گو اینکه این حس که می شد بیشتر تلاش کنم رهایم نمی کند. نگاه که می کنم، بیش از اندازه از خودم انتظار دارم. بیش از اندازه ی یک آدم 20 ساله. شاید به این دلیل که همیشه حس کلی ام این بوده که می توانم. شاید به این دلیل که بار ها دیده ام که می توانم… شاید و شاید نه… شاید همه ی این به هم ریختگی ا از آنجا شروع شد که خسته شدم، که ترسیدم… شاید بهتر باشد کمی استراحت کنم. شاید واقعا بهترین راه این باشد که مدتی محیطم را عوض کنم… شاید…ء
به خیلی شان هنوز نرسیده ام. دلم روشن بود این 20 سال تمام نشده، طواف خواهم کرد. دلم خیلی روشن بود. قسمت نبود شاید. طیبه می گفت به نیابتم طواف کرده است. حرفش که تمام می شود پرواز می کنم. مگر مهم است که جسمم زمانی در مکانی باشد؟ مگر نمی شود من بی آنکه در مکانی باشم، در مکانی باشم؟ تصور می کنم. صاف ترین زمین خا که گرد است. که می چرخی و می چرخی و می چرخی… که آرام آرام جدا می شوی از زمین، بال می گیری، چرخ می زنی، اوج می گیری، آدم می شوی… بعد تمام تنت پر می شود از شفافیت، تمام وجودت یک دست می شود او و تو آدم می شوی… همه می گویند باید بود تا دید، تا فهمید… متفاوت است با هر آنچه در تمام عمرت تجربه کرده ای. چه، از جنس تجربه نیست. از جنس دل است و عشق است و مرام است و صفا. چه، این مسیر یک است می رسد به خود خود خدا…ء
طیبه ی عزیزم، بهترین چیزی بود که در این 2 سال که نه، در تمام عمرم می توانستم داشته باشم. اگر روزی قسمت من هم بود جبران خواهم کرد… اگر لایق بودم… اگر توانستم…ء
کار تو بود نه؟ شکرت….ء
خوشحالم که شهریور به دنیا آمده ام. که باعث می شود هر عید و هر تولدی، هر 6 ماهی یک بار، نگاهی به خودم و زندگی ام بیاندازم.ء
عقربه ی کوچک و بزرگ روی هم قرار خواهند گرفت. ثانیه شمار که از 12 بگذرد، من بیست ساله خواهم شد. می خواهم آغاز کنم دوره ای جید از زندگی ام را، متفاوت تر. آهسته آهسته دلبستگی هایم را کم خوام کر که راست است که درمان دل بستن دل شکستن است. که نمی خواهم به سادگی دلی را بشکنم…ء
شاید دلم تنگ شود. برای این شش ماه پر همهمه، پر دغدغه، پر رویا. برای روزهایی که گم شدم. روزهایی که گم کردم. روزهای خوب، بد، دلتنگی. برای روز هایی که لابلای قصرات دوش، دنبال شوری اشکم می گشتم…ء
نگاه که می کنم راضیم. از خودم، خانواده ا م، درسم، کارم، دوستانم، زندگی ام، از هر آنچه من را من می کند، از بودنم، زنده بودنم. اما شاید یادم بماند:ء
که عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان…ء
وهوالباقی…ء
اول:ء
یه جوری ام
why God? why? why are you doing this to us?!
ref: friends, season 7, episode 14
ثانی:ء
آقاهه می گه 40 تومن
خانومه میگه 10 تومن می دی؟
آقاهه آتیش می گبره
راست می گم، خودم دیدم!ا
ثالث:ء
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made
رابع:ء
ای بابا!ا
خامس:ء
همه می گن!ا
سادس:ء
This is pathetic
and sardonic
It’s sadistic
and psychotic
سابع:ء
ذلم نمی خواد همه بگن
ثامن:ء
[censored]
تاسع:ء
همین جوری!ا
عاشر:ء
شکر! (به ضم شین!)ء
Hey sweet lord!
You’re trying to insinuate something to me? I DON’T GET IT! Right? Just be brave! Tell it right to my face, OK?
thanks a lot!
بهنوش سلام! چطوری؟ خوش می گذره؟ این همون بازی وبلاگیه هست که دعوتم کرده بودی! وبلاگ نداشتم بذارم اون تو!
سپ!
1. با خودکشی موافقی؟ اگه نه چرا؟ اگه آره چرا و تحت چه شرایطی؟
اگر بخوام حس درونی و شخصی ام رو نسبت به این پدیده بگم اینه که بی معنی و بیخوده. اما هیچ وقت در باره فرد خودکشی واقع شده(!)قضاوت نمی کنم .
2. اگه مجبور باشی چطوری خودکشی می کنی؟ چقد احتمال می دی موفقیت آمیز باشه؟
بنده آن قدر جان دوست و جان شیفته هستم که اطمینان دارم هیچ وقت خودکشی نمی کنم. میزان این جان شیفته بودن انقدر زیاده که قبل از انجام هر کارنسبتاً خطرناکی از زنده موندنم اطمینان کسب (!) می کنم بعد با هزار جور وسواس و اعصاب خردکنی برای بقیه (مدام تکرار می کنم یه وقت نمیرم یا جوون مرگ نشم )، سعی می کنم کار رو تمام کنم. بنابراین قضیه خودکشی برای من منتفیه و هیچ وقت به ش فکر نمی کنم. اما اگر بخوام شیوه ای برای کسی که قصد خودکشی داره، پیشنهاد کنم ، یک روش آرومه. یعنی طوری که خود فرد درد نکشه و آرام و بی دردسر بمیره. طرف این همه بدبختی داشته که خواسته بمیره حالا چه معنی داره که این دم آخری زجر بکشه! بهنوش اصلا با روش های تو موافق نیستم! سیم برق!؟ خون ریزی شدید؟؟! ای…. ( البته جسارت نشه ها. من تو روش های شما هیچ دخالتی نمی کنم . ولی این کارو با خودت نکن!) فکر کنم اتاق با گاز مونوکسید کربن خوب باشه.احتمال موفقیت آمیز بودنش رو تضمین می کنم.
3. اگه قرار باشه خودکشی کنی آخرین کاری که قبلش می خوای انجام بدی چیه؟
من که دست به چنین کاری نمی زنم ولی اگر بفهمم که مشغول تجربه کردن لحظات آخر عمرم هستم کار خاصی انجام نمی دم! یه گوشه می شینم تا بمیرم ، فکر می کنم و گریه می کنم و آرزو می کردم که ای کاش بیشتر عمر می کردم. و ای کاش از عمرم بهتر استفاده می کردم و ای کاش …
میگه بهش گفتم:ء
این کارو نکن، بزرگ میشی،اولادت با خودت میکنه.ء
پدر مادر تا پدر مادرن نگران اولادن…ء
مرغو نگاه کن، بچه هاشو جمع میکنه زیر خودش، بالشو باز میکنه تا از بادو طوفان در امون باشن. تا خیالش راحت نباشه که جوجه خونه زندگی خودشو داره خیالش راحت نیست، همش میخواد اولاد کنارش باشه، زیر بال و پرش باشه.ء
از حیوونا یاد بگیر. این پرنده ها، میره دور دنیا رو می گرده یه کرمی چیزی پیدا میکنه می آره می ذاره دهن بچه. خدارو ببین، کرامت خدا رو. دهناشون بازه تا مادره یه چیزی بذاره توش.ء
ولی آدمیزاد نمی فهمه. باید این چیزارو ببینید تا بفهمید. مادر این جوریه. اول بچه شو سیر میکنه، اگه چیزی موند بعد خودش. مرغ اگه جوجه داشته باشه هیچ وقت خودش غذا نمی خوره، هیچ وقت.میذاره جلو بچه هاش…ء
حس عجیبی است، وقتی که حرف می زند. انگار … نمی توانم توصیفش کنم…ء
باید نوشت، باید نوشت از لحظه لحظه بزرگی تو، مهربانی تو، از عشق تو، از خستگی تو، از تارهای سپید شدهٔ مویت، از خطوط صورتت، فهم چشمانت، آهنگ صدایت، زنگ خنده ات، تپش قلبت، آرامش آغوشت. باید نوشت از مهر، از تو، از لطافت، باید نوشت… صدها بار، هزاران بار، هر روز، هر لحظه، بسیار… که
مادر دوستت دارم.ء
ناتوانیم از گفتن، از توصیف، اما باید گفت. از دلت. آری از دلت. که بزرگ است. که دریاست، ممنونم و مدیونت. به اندازهٔ تمام آزارهایی که دادمت. به جای همه ی شبهایی که می دانستم خوابی و خسته ای و خود خواهانه بیدارت کردم تا با من حرف بزنی که آرام شوم، و چه آرامشی دارد لحنت. بیدارت کردم تا من خوابم ببرد و تو صبوری کردی…ء
به اندازهٔ تمام عشقت ممنونم. به اندازهٔ غمهایت، به اندازهٔ روزهایی که نگرانت کردم، غصه ات دادم، از همهٔ اینها هم بیشتر و نه فقط به خاطر و نه فقط به اندازهٔ این بیست سال که به اندازهٔ همهٔ من، به اندازهٔ هر چه هستم، بیشتر از هر چه هستم. دوستت دارم. بی هیچ حرف پیش و پس….ء
می دانم که نمی توانم مثل تو باشم، دریا باشم، آسمان باشم. می دانم محبت تو بی چشمداشت است و من حقیر تر از این حرف ها. سعی میکنم اما. این بار بی پرده می گویم. این بار از درون درون من- که اگر خوب نگاهش کنی باز هم خودت را می بینی – می گویم، دوستت دارم.ء
همیشه روز مادر یادت میافتم، یا تولدت، یا وقتهایی که مریضم، و یا شبهایی که نیستی و خوابم نمی برد. امشب، دلم هوای تو را دارد، رو به رویم هستی. اما دورم از تو انگاری، میخواهم تمام پیکرت را بوسه باران کنم، به آغوش بکشم، نوازش کنم، شاید پس داده باشم، درس کوچکی از این همه سال…ء
بمان … همیشه بمان… بی تو هیچ ام…ء
- زنگ زده می گه سلام، می گم سلام. می گه می تونم ازتون یه سوالی بپرسم. می گم بفرمایید. می گه می تونم قلبم رو به روی شما باز کنم؟ می گم “خفه شو بابا، خوشیا!”ء
باز خدا خبرش بده از خواب بیدارم کرد والا حالا حالا ها خواب بودم. شماره ی *0872 اگه می دونستی علوم پایه دارم و جدن لازم دارم بخندم و کلی ام کمبود محبت دارم تازگی ها و بازم همین کارو کرده بودی بیشتر دوست داشتم!ا
یاد ملیکا می افتم. تعریف می کرد تو گیر و دار انتخابات یه شب تاریک که داشته دولت تا خونشون رو می رفته یه وانتی می افته دنبالش. 2 نفر بودن. یکی پیاده می شه و میاد جلو. میگه این شماره رو از من بگیر. اشتباه نکن! لگد به بختت نزن! می گفت نمی دونستم مث سگ بترسم؟ بخندم؟ لگد به بختم نزنم؟ چی؟
خلاصه که این طوری!ا
نمی خوام تفسیرش کنم. بفهم. اینا ظواهره، حقیقتی که پشت این اتفاقا هست جدن ناراحت کننده است…ء
- این آقا پیره ی تبلیغ بیستاک واقعا خوش تیپه یا من جدی جدی داره سلیقه ام به قهقهرا کشیده می شه؟؟
- یکی شهید شده، عکسشو زدن رو یه بنر گنده. کر کر نیکلاس کیج. حالا هی من بگم، هی تو باور نکن بگو نه.ء
- ولم کن بذا دیدمو بزنم بابا!ا
پ.ن. شرمنده ها!ا
پ.ن.1. نوشتنم رو دوست ندارم این روزا. انگار من نیستم. یه جور نا جوریم انگار.ء
Thanks for your interest, but the product that you’re trying to download is not available in your country.
از این جمله متنفرم
تحقیر آمیز ترین چیزی است که تا به حال شنبده ام
در کمال تاسف باید اعلام کنم که من 3 تا مرورگر وب روی سیستم ام دارم و این باعث میشه هر دفعه هر کدومو وا می کنم با عشوه ی خاصی ازم بپرسه که می خوام مرور گر اصلی ام بشه یا نه. منم که دلم نمی آد دلشونو بشکنم هر دفعه به هر کدومشون می گم آره! این جوریاس که حس مردهای چند زنه رو دارم. لعنت به پلی گامی! :دی
پ.ن. خدایا گرفتی ما رو؟ لاقل از شونه ای کله ای پس کله ای! لنگ در هوا نگه ام داشتی چرا؟!؟
الف- نه خوبم نه بد
ب- خدا خان می دانستی دنیای جوکی ساخته ای؟ بی شوخی! به نظر شما آن بالایی ها مسخره نیست که روز قبل حرفش را زده باشید و گفته باشید که همیشه در مجالس ختم خنده تان می گیرد و نمی دانید چه باید بگویید و بعد زنگ بزنی که برای امروز ختم مادر بزرگ دوستتان هماهنگ کنی و بگوید من دارم می روم شهرستان،مادر بزرگم فوت کرده و بعد دوتایی پق بزنید زیر خنده و بعد خودت را جمع و جور کنی و یادت بیفتد چیزهایی که باید بگویی و … خب مضحک است دیگر.ء
تسلیت گفتن همان قدر مسخره است که شنیدنش.ء
ج- اوس کریم شکرت. بعضی قسمتها ی امروز بی نظیر بود. تمام شد، توانستم و این حس بی بدیل بنده بودن می دهد به من. می گویند ایرادی ندارد اگر حواست نباشد و چیزی بخوری. به نفع من. اما پیش خودم که فکر می کنم کلی شرمنده می شوم. مگر نه اینکه هدف همه ی این کار ها این است که به یادت باشیم؟ خب وقتی در 15 ساعت 2 بار یادم برودت که نمی شود. می شود؟ نمی شود….ء
د- بعضی چیزها هست که هر جقدر نگاهشان کنی بشان ایمان نمی آوری. باید ایمان بیاوری تا ببینیشان…ء
ه- امروز غصه خوردم. برای سوگل، ملیکا. برای جوانی که خود را می خاراند و گدایی می کرد و مادربزرگم اگر بود می گفت گاوار معناد دی و راست هم می گفت. برای خودم هم. گاهی لذت می برم از این کار. از نگران بودن برای کسان و عزیزانم.از غصه خوردن برایشان. برای آدمها. نه به جایشان. برایشان.ء
و- علوم پایه گه می خورد تو را بیاندازد سپیده ی حمزه لوی. من هواران تا دعایت کرده ام! الکی که نیست! نبینم غصه بخوری…ء
>:D<
ز- یک دنیا حرف دارم برای گفتن. اگر بتوانم. اگر بشود. اگر این زندگی بگذارد…ء
ح- اول تقویم علوم پایه ام نوشته ام به نام خدا، الهی به امید تو، سهلا بفضلک و همه ی چیزهایی که می دانی، شاید که زودتر و بهتر تمام شود این اوضاع. دوست دارم که ببینم زود و خوب تمام شدنش را…ء
{از اینجای پستم را بهروز نوشته}
ط- من پاهایم درد گرفته است به شدت خیلی ! از آن جایی که مثل میت افتاده ام داداش گلم بهروز خان جان این یک خط اخیر را نوشت !!ا
پایان امشب !ا
{تا اینجا}
پشت پایم می گیرد و من عاجزانه مثل دیوانه ها فریاد می زنم. می گویم بار دوم است. شبها بدنم هم یک طرفه خواب می رود. می گویم همیشه فکر می کردم ام اس می گیرم. مامانم اخم بدی می کند چهره اش در هم می رود و می گویدهیچ وقت فکر بد نکن. نزن فال بد که آورد حال بد… سعی می کنم.(الهی قربونش برم! الان بغض کرده می گه دیگه هیچ وقت این حرف رو نزنیا، می گه غذا بخور و اینا…)ء
این را می خواستم بگویم که… اه! ولش کن. خلاصه اش اینکه من مطمئنم این علوم پایه هم خوب تمام می شود و اینها…ء
در این لحظه بهروز که 2 دقیقه ای است از اتاق بیرون رفته می آید و می گوید: آب اومد آب اومد می تونیم دوباره ….! دغدغه ی اصلی بهروز بعد از رفتن فکر می کنم همین باشد! آی لاو یو آق داداش! یو ر وری وری جیگملی!!! :دی : سبز
دلم هنوز هیچی نشده برای ملیکا تنگ است. نکند بترکم؟
دلم ثمینه را می خواهد.ء
دلم همه ی دوستانم را یک جا می خواهد.ء
پایان امشب!ا
پ.ن. چه شبی بود امشب! آخر پستم را که می خوانم حس می کنم یک بچه ی10 ساله انشا نوشته است. این هم از این!ا
یکی از چیزایی که هیچ وقت نفهمیدم و همیشه برام سوال بود این بود که آ آد می کنه ب رو یعنی چی؟
امروز دویاره به آن برخوردم
حس می کنم هیچ وقت هم نخواهم فهمید
حس بدی دارم
قاصد روزان ابری داروگ
کی می رسد باران؟
از کار فرما ها خوشم نمی آد
کلا آدمهایی که بالا سربقیه وای میستن می گن این کارو کن اون کارو کن و خودشون کار نمی کنن
با خودم هم که کنار بیایم همه چیز درست می شود. همه چیز. همین
برداشت آسمان را – چون کاسه ای کبود -ء
و صبح سرخ را لا جرعه سر کشید
آنگاه خورشید در تمام وجودش طلوع کرد
And, it is never too late to be what you might have been!
هنوز هم می توانم
نشسته ایم پای میز مذاکره. اینجا همه چیز سفید است. همه چیز برق می زند. تو هم سفید پوشیده ای. من سیاهم اما. رویم را کرده ام آن ور که مثلا قهرم. خودم هم می دانم دست پیش گرفته ام پس نیفتم. با خودم دوره می کنم چیزهایی که می خواهم بگویم. می خواهم بگویم تو که دیدی من سعی ام را کردم. تو که دیدی خواستم. نشد. چرا نذاشتی؟ اصن تقصیر تو بود. که اگر همانی که بودی می ماندی که من غصه ای نداشتم. اگر یک هو دو تا نمی شدی که من هول برم نمی داشت. که نمی ترسیدم. که زیرش نمی زدم. چیزی نمی گویم. تو می شنوی اما. می گویی می خرم. جا می خورم. چی؟ نزدیک تر می آیی. آرام و با اطمینان شروع می کنی به صحبت کردن. نزدیکی. حست می کنم. حس می کنم پر می شوم آرام. زیر گوشم می گویی. می خرم. مال و جان مومنان را. گیجم. می پرسم به چه؟
ء- به بهشت
ء- به بهشت؟ بهشت که تجری من تحتها الانوار بهشت؟ بهشت که لهم فیها نعیم مقیم بهشت؟ بهشت که جاويد است؟ که لباس سبز از دیبای نازک و ستبر می پوشند؟ که آرامگاه نیکوی ابدی است؟ بهشت عدن ابد بهشت؟
نگاهم می کنی. نگاه می کنم. لبخندی می زنی که باورم کن. اعتماد کن به من. من اما شک دارم هنوز…ء
می پرسم تو چه خدایی هستی که بهشت می فروشی؟ می گویی بهشت نمی فروشی، جان می خری. می پرسم چه فرقی می کند حالا؟
- آنکه می فروشد با از سر نیاز است یا برای سود. من فارغم از این دو. ، اگر بگویم من بهشت مىفروشم، چه کسی زهره ی آن دارد كه بگوید من بهشت مىخرم؟ بهشت می ماند روی دستم و بنده می برد و نا امید می شود. من جان می خرم. تو را می خرم که ابليس طمع بردارد و بداند كه تو ملك منی، دور و برت آفتابی نشود. تو جان داری و مال. نفس دشمنت و مال فتنه ات و من هم بهشتى دارم که نیازی به آن ندارم. تو آفتت بيار و اين نعمت ببر، جان بده و جنان بستان…ء
فکر می کنم که راست می گویی خب. اما هنوز دو دلم.ء
می گویی جان و مال می خرم از مومنان. مشتری نیستی بروم. هل می شوم یک لحظه. ملتمسانه می گویم بمان. نمی گویم. تو اما می شنوی. می نشینی بر صندلی. متوجه نشده بودم کی بلند شده ای.ء
می گویی مشتری تویی، بها بهشت من، دلال هم که فرستاده ام. چه می خواهی دیگر. معامله از این بهتر.ء
می گویم شک دارم. به هر سه. بهشتت آن قدر خوب است که غیر واقعی. می گویی من قول داده ام. وعده داده ام باور نداری؟ من راست می گویم دخترم.ء
دخترم را که می گویی مور مورم می شود.ء
می گویم خب تو بگو. می گویی چه کنم؟ ا می گویی من پیمان بسته ام. همان کن که به بنی اسرائیل گفنم که اگر نماز بخوانيد و زكات بدهيد و به پيامبران من ايمان بياوريد و ياريشان كنيد و به خدا قرض الحسنه بدهيد، من با شمايم. بديهايتان را مىزدايم و شما را به بهشتهايى داخل مىكنم كه در آن نهرها روان باشد. و هر كس از شما كه از آن پس كافر شود راه راست را گم كرده است.ء
می گویم من گم شده ام. مدتهاست گم شده ام.ء
نمی دانم چرا می خندی وقتی اشکم سرازیر می شود.ء
می خواهم بگویی تو می توانی. بگویی مطمئنی از من. تو چیزی نمی گویی. من اما می شنوم این بار…ء
می گویم خب بعدش؟
می گویی باور کن. ایمان بیاور. که اگر اهل كتاب ايمان بياورند و پرهيزگارى كنند، گناهانشان را خواهم زدود و آنها را به بهشتهاى پرنعمت داخل خواهم كرد. دست بيعت بده، پاى بگدار در راه.ء
می پرسم تکلیف دلال چه می شود؟ می گویی اوست همو که پيامبرى است كه آيات روشن خدا را برايتان مىخواند تا كسانى را كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته كردهاند از تاريكى به روشنايى آورد؛ اوست که ، خدا او و كسانى را كه با او ايمان آوردهاند فرو نگذارد
باورم داری باورش کن…ء
می پرسم چه کنم؟
می پرسی ایمان آورده ای؟
سری تکان می دهم که نمی دانم.ء
می گویی این جوری نمی شود. که اگر ایمان آورده باشی توبه می کنی. که اگر توبه ات از روی اخلاص باشد من گناهانت را محو می کنم و می آیی پیش خودم. من هر آنچه بحواهم همان می کنم. یاریت می کنم. بیا. تو جاودانه می شوی و خشنود از من. من هم خشنود از تو. به همین راحتی….ء
می پرسم زیادی کلیشه نیست؟
می گویی ایمان بیاور… به کلیشه… به من….ء
پ.ن. دبگر نمی خواهم نباشم . می خواهم بمانم و تا آخرین جرعه تو را نفس بکشم. اگر بتوانم…ء
پ.ن.1. توبه 111، مریم 61، مائده 12، مائده 65،کهف 31،فتح 17،مجادله 22،صف 12،طلاق 11،تحریم 8، بینه 8
شکر. که هستی. همانطور که باید…ء
پ.ن. شاید امشب آخرین شبی باشد که نمی خوابم. کاش امشب آخرین شبی باشد که نمی خوابم.ء
What if everything around you
Isn’t quite as it seems?
What if all the world you used to know
Is an elaborate dream?
And if you look at your reflection
Is it all you want it to be?
What if you could look right through the cracks
Would you find yourself…
Find yourself afraid to see?
is it really never late to be what you might have been?
می خواهم به چیزی مشت بزنم، لگد یزنم. می خواهم گریه کنم. می خواهم بالا بیاورم. می خواهم سرم را به جایی بکوبم. می خواهم زجر بکشم. می خواهم نباشم.می خواهم انقدر مشتم را فشار دهم که دیگر نباشد. که رگهایم از هم بپاشد. که استخوانهایم قرچ قرچ صدا دهد و یکی یکی از پوستم بیرون بزند و خون بپاشدو همه ی این چیزها.می خواهم بشکنم. نه. می خواهم مچاله شوم. می خواهم اما نمی شود.من بی عرضه ی تنها.ء
به قول این لعنتی رو اعصاب قشنگی که بهروز این روزها گوش می دهد ” حال همه ی ما خوب است، تو اما باور نکن”ء
با من بیا
نزدیک تر
دستهایت را به من بده
با من بیا
اندکی نزدیک تر
گام هایت را به من بسپار
من راه خواهم ساخت
خنده هایت را به من بسپار
من ترانه خواهم ساخت
چشم هایت را به من بسپار
من آسمان خواهم ساخت
تو رویاهایت را به من بسپار
من زندگی خواهم ساخت
خودم را به تو می سپارم
تو مرا خواهی ساخت؟
مرتیکه ی خر دهاتی هیز عوضی…ء
پ.ن. بار دیگر به مزایای حجاب پی بردم!ا
پ.ن.از قبلن ها. یه مشت عوضی دور هم جمع شدید و جمعیت رجال رو تشکیل دادید. عفت عمومی و حریم دیگران و این چیزام که کلا واستون مهم نیست. تاکسی و کتاب خونه و خیابون و اتاق خواب و دستشویی هم که کلا براتون فرقی نمی کنه. خجالت نمی کشید؟؟؟
پ.ن.الحاقی. علی گفتی خواب دیدی یه چیزی رفته بود تو چشم اذیتم می کرد. فک کنم تعبیر شد.ء
نیمه شعبان را دوست دارم
جدای هر گونه حس و حال مذهب گونه
به خاطر چراغها، پارچه ها و خیابان های رنگی رنگی
به خاطر حال و هوای آدمها
گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
ز بده!ا
هفته ی پیش بود. آرشه را کشیدم روی سیمها و قیژ ویولن بلند شد.ء
از فاطمه پرسیده بودم اگر بخواهم یاد بگیرم سازش را قرض می دهد یا نه.ء
فاطمه می گفت سخت است. اولش همه هی می گویند خفه شو.ء
بچه ها نگفتند خفه شو.ء
فاطمه گفت دوباره بزن و گفت یکی – که نمی دانم که بود- هم همین جوری الکی می زند و یک چیز خوبی تهش در می آید.ء
مصمم شدم بروم دنبالش. دور یا نزدیک. دیر یا زود.ء
که یاد بگیرم سرناد بزنم برایشان.ء
این 5تایی خودم، ملیکا، فاطمه، زهرا، سوگل را بیشتر از هر چیز دیگری دوست دارم.ء
دیشب باز فهمیدم.ء
به یک بازی وبلاگی دعوت شدم
این طوری:ء
سلام
بدین وسیله به اطلاع می رساند که شما دوست عزیز به یک بازی بی مزه ی وبلاگی دعوت شده اید. لطفاً هر چه سریع تر با زبان خوش به http://aghayedeyekdalghak.blogspot.com/2009/08/1.html مراجعه فرموده و شروع کنید.
ارادتمند
H.S.
1.
به نظرم همه چیز بسته به موقعیت ها داره و اینکه زندگی ام چه جوری پیش بره. خود کشی خواهم کرد اگر:1. روزی بفهمم خدایی وجود نداشته و در طول زندگیم اشتباه می کردم. و 2. اگه احتمال تجاوز وجود داشته باشه.و3. روزی که بفهمم مرگم تعداد زیادی آدمو از ناراحتی و آزار نجات می ده. 4. تصمیم بگیرم که می خوام این کار رو انجام بدم.
2.
اینم بسته به شرایط داره. ترجیح اولم ارتفاع است. ولی مثلا در حالت دوم بالا سیم برقی، چیزی، هر چی دم دست بود. یه دفعه گفته بودم با آسپیرین و الکل هم دوست دارم سعید گفته بود نمی شه. به هر حال یه چیزی که خون ریزی شدید بده. که این در شرایطیه که بخوام درد بکشم.
3.
تا اینکه قبلش چه قدر قبلش باشه. و اینکه در چه وضعیتی باشم. مثلا اگه کلا یه هو تصمیم گرفته باشم بمیرم، ترجیحم درد کشیدن تو دست شویی جاییه و دوست دارم مست باشم. ولی اگه قبلش این طوری باشه که تصمیم گرفته باشم مثلا فلان روز بمیرم و وقت داشته باشم یه چند تا کار هست که دوست دارم کنم. میرم یه جا پیتزا می خورم. حموم می رم. آبنبات چوبی. میرم یه جا رو چمن می دوم و دراز می کشم. عکس های عزیزامو و خاطره های خوب و بدم رو نگاه می کنم. شاید گریه کنم. می شینم یادگاری ها و نامه ها و کلن خرت و پرتایی که از دوستام دارمو می بینم و می خونم. به آدمهایی که دوسشون دارم زنگ می زنم و بهشون می گم که دوستشون دارم. میرم پیش مامانم و بهروز و بغلشون می کنم. و شاید بفهمم آدمش نیستم و بیش از این وابسته ام که بتونم ازشون بگذرم.ء
نمی دونم. قبل از اینکه بخوام تمومش کنم زندگی ای رو که می خوام تموم کنم ازش می کشم بیرون. فرار می کنم. می زنم به کوه و جنگل وبیابون. دوره گرد می شم. دور دنیا رو می گردم اگه تا اون موقع نگشته بودم. بعد به یه جهانگرد دیگه بر می خورم و عاشقش می شم و یه زندگی ساده ی جهانگردی رو ادامه می دیم… و: دی
… مطمئن نیستم خیلی ولی حس می کنم به این راحتی ها خودمو نمی کشم.ء
اینکه چه زمان به نظرم اشتباه نیست خود کشی ام با اینکه چه زمان می تونم(یعنی در توانم هست که) این کار رو انجام بدم و تمومش کنم متفاوته واسه من. به نظرم تغییر کلی مسیر زندگی بهتره. یعنی انگار خود قبلی تو از درون بکشی و بعد یه آدم تازه متولد شه و از نو انگار که هیچ چیز قبلش نبوده. حتی شاید شوک مفزی هم احتیاج باشه که فراموش کنی. انگار که لازم نباشه جسمت رو بکشی و با کشتن روحت و از نو متولد شدن تغییر کنی.ء
من ملیکا، سپ، آرش ر، طیبه، فرید ق و هر کس دبگه ای که دوست داره به این سوالا فکر کنه و جواب بده رو به این بازی(!) دعوت می کنم.ء
یه چیزی، جا موند. اگه روزی مادر شده باشم تحت هیچ شرایطی و به هیچ عنوان و بهانه ای خود کشی نمی کنم.ء
به یکی از بنیادی ترین سوالات زندگی ام بر خوردم. که چرا برای دیدن فیلمی که هنگام پخشش زار زار گریه می کنم و دیالوگ هایش را خیلی خیلی دوست دارم و پر است از همه ی چیزهای خوبی که دوستشان دارم؛ باید با کسی همراه شوم که اولین عکس العملش بعد از پایان فیلم ” اه، چه قدر مسخره بود” و “کاش می رفتیم دل خون” است؟
با اینکه معلوم نبود چه غلطی کرده اند دوستان ارشادی که اینش به روز آمده بود اما باز هم عالی بود.ء
جیران امروز یک حرکت استثنایی کرد.ء
همراه با وایو موزیک باکس (!) با آن چراغهای خوبش یک حرکاتی انجام داد که وای!ا
لازم به ذکر است که پیش از این، این چراغها را تنها زمان روشن و خاموش کردن و تنها در 2 رنگ استفاده کرده بود.ء
نشان صبح سپید…ء
پ.ن.به سرخی هر ستاره اکنون نشسته در تن شب
انگار آنچه رفتار ما را در برخورد با مسائل تعیین می کند ار تباط مستقیمی دارد با ملموس بودن آن واقعه برای ما. مثلا مثل این می ماند که از شما بپرسند:ء
اگر 1 میلیارد داشتی چی کار می کردی؟
اگر 500 میلیون داشتی چی کار می کردی؟
اگر 100 میلیون داشتی چی؟
اگر 10 میلیون؟
اگر 1 میلیون؟
اگر 100 هزار تومن داشتی چی ؟
(جواب بدید)
و این به گونه ای در تمام مسائل پیش رو تکرار می شود.
حالا به اینها فکر کن :ء
می توانی 6 ماه دیگرت را تصور کنی؟
یک سال دیگر چه طور؟
سی سالگی ات را چطور؟
پنجاه سالگی؟
به 80 سالگی ات فکر کرده ای؟
حالا اگر صحبت مرگ وسط بیاید چه؟ مثلا اگر قرار باشد 80 سالگی بمیری یا 70 سالگی تفاوتی می کند؟ با 50 سالگی چه طور؟
حالا اگر به یقین بدانی که قرار است 1 سال دیگر بمیری، رفتارت چه تفاوتی خواهد کرد؟ ها؟ مثلا چه کارهایی می کنی؟
اگر این فرصت به یک هفته یا یک روز تقلیل یابد چی؟
گاهی فکر می کنم خود کشی ممکن است اشتباه بزرگی باشد که فرصت تصحیح هم نداشته باشی اما این امکان را می دهد که تعیین کننده ی زمان و فرصتی باشی که می خواهی به خودت بدهی. یعنی وقتی که بدانی می خواهی پس فردا بمیری، خب متفاوت است تا ندانی.
از طرفی وقتی داری زندگی عادیت را هم می کنی، همین سوالات بالا در لذت های کاهنده هم موثر است. مثلا اگه می شد که بدانی مثلا هر پیک مشروب چه می دانم مثلا 1 ماه از عمرت را کم می کند خب می شد که حساب کتاب کنی و ببینی ترجیح می دهی چند سالگی بمیری و اینها همه در حالی است که نقش خدایی خدا را در نظر نگیریم(روم سیا) و مثلا آدمها درست مثلا 80 سالگی کارشان تمام می شد و اه! این پست می توانست پست خیلی خوبی شود. اما نوشتنش ساعت 3:30 فکر می کنم اشتباه بود.
به هر حال دوست دارم جوابهایتان به سوالها ی بالا را بدانم.
اینکه متن و لحن سکته دارد، اینکه خودم هم درست نفهمیدم چه گفته و نوشته ام بازهم ارتباط دارد با تساعت نگارش متن و عدم تطبیقش با ساعات خواب و بیداری و سیکل سیرکادین و این چرندیات علمی که زندگی را به گند می کشند و نمی گذارند با خیال راحت زندگی ات را کنی بدون اینکه فکر کنی غذاهای که می خوری یک مشت مولکول شیمیایی هستند و یا سیر کردن بچه ات یک رفلکس هورمونی و غیر ارادی یا مثلا بدون نگرانی هر جا می خواهی راحت پا برهنه بدوی و نگران رفتن اون کرم قلابدار مسخره از پایت به قلبت نباشی. من واقعا خوابم مباد. کسی قصه ی اون آقا شیره که سوزن رفت به دستش و بلده؟ دلم قصه ی قبل خواب می خواد…ء
فکر نمی کنم اینکه کسی بعد از6 سال با شنیدن اسم بهنوش بیان کند: ” همون دختره که جوجه شو کشته بود شکمشو پاره کرده بود نفری 100 تومن می گرفت به بچه ها نشون می داد؟” چندان برای چهره و آینده ی حرفه ای ام مناسب باشد.ء
پارسال بود که وزير كشور گفته بود ما نبايد از ترويج ازدواج موقت در جامعه كه حكم خدا كه مي باشد، پروا داشته باشيم و اين مساله بايد باجسارت در كشور ترويج شود، این شعر را خواندم. چندی پیش دوباره یادش کردم.
بشنوید…ء
شاید خیلی متوقعانه باشد، اما خدایا می شود باران بباری؟
پاورچین پاورچین به سمت بالکن خانه شان رفت. آرام و بی سرو صدا در را باز کرد. نفس عمیقی کشید. آهسته روی لبه ی بالکن نشست و آهسته سعی کرد بلند شود و روی پاهایش بایستد. نسیم خنکی میوزید. زیر پایش را نگاه کرد، سرش گیج می رفت.حتی نمی دانست چرا دارد این کار را می کند. فقط می دانست خسته شده است، خسته. دلش میخواست تغییر کند، و به یقین می دانست امیدی به تغییر چیزهایی که میخواست تغییر کنند نبود. خسته شده بود. اما خودش هم می دانست که نخواهد پرید.۱۰ طبقه خیلی بود، می مرد، می ترسید. مث سگ میترسید. مثل همهٔ زندگیاش که مث سگ ترسیده بود. فکر کرد، آرام پایش را بلند میکند، پاشنه اش را از روی لبهٔ بالکن جدا میکند، به پنجه اش تکیه می دهد، کمی خودش را به جلو متمایل میکند و جاذبه بقیه کارها را خواهد کرد. قلبش تند تند می زد، نفس هایش سریع تر شده بودند، صدای نفس هایش که با بغضش همراه شد… ترسید. داشت به صدای خودش وقتی می افتاد گوش می داد، و لحظهٔ برخوردش با زمین را تصور می کرد، آرام پایین میآمد و غوطه می خورد و در تاریکی فرو میرفت و درست لحظه ای که باید، سرعت می گرفت و با سر به زمین می خورد و مغزش متلاشی می شد و آخ. چه دردی داشت حتما. فکر که می کرد موهای بدنش سیخ می شد، لرزش می گرفت، سست می شد. خودش هم می دانست که نخواهد پرید. لذت می برد اما. مثل همه ی زمانهایی که خودش را آزار می داد. مثل همهٔ زمانهایی که چیزهایی که اذیتش می کردو اشکش را در میآورد را تصور می کرد و رنج می بردو زجر می کشیدو لذت می برد اما.ء
1.
جریان تند هوا که از صورتش می گذشت و لابه لای موهایش می پیچید بهت زده بود تنها. جا خورده بود. انگار خودش هم باور داشت که نخواهد پرید.ء
2.
با احتیاط پایش را جا به جا کردو از لبه پایین آمد، دلش میخواست بالا بیاورد. از قبل هم می دانست که نخواهد پرید… به ادامه ی مسیرهای عصبی شنوایی خیره شده بود و اشک می ریخت. میخواست بالا بیاورد…ء
دلم یک چیزی می خواهد مثل سقوط، مثل فرو رفتن، مثل وارفتن، مثل جیغ زدن، داد زدن، مثل پریدن، مثل عشق، مثل لذت، مثل پرواز، مثل مرگ …ء
عاشق آدم خالی بندم!ا
نه از آن خالی بندهای حرفه ای و حسابگر ها. از این ساده ها که خودشان هم باور می کنند!ا
با نگاهی کلی به آنچه در اطرافمان می گذرد، می توان عواملی را که روند پیشرفت انجام کارها را کند می کند را دریافت. لازم است کمی با خود رو راست باشیم. بیان این مسائل همان قدر ضروری است که واضح به نظر می رسد. در حقیقت این عوامل، عواملی هستند که اگر از تک تک افرادی که فکر می کنیم به این معضلات دچارند بخواهیم آنها را بیان کنند، قطعا، به خوبی می توانند، اما آنها را دور از خود می پندازند. آنچه ضروری است یافتن راهکاری است برای بهبود وضعیت. که به نظر من ، باور این که من و شخص من به این معضل دچارم و من باید تغییر کنم، راهکار عملی بهبود است. در واقع اگر بخواهیم این عوامل را بخواهیم و بدانیم و غر هم بزنیم که “بله، بله، جوانهای ما خیلی فلان و بهمانند” و خودمان چشمانمان را بسته باشیم ، کاری از پیش نمی رود که در آن صورت تنها مصداق عینی “أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ* خواهیم بود.ء
1- بی مسئولیتی! و نه تنها به معنای عدم پذیرش بار مسئولیت بلکه به معنای پذیرش مسئولیت – بلکه هم فراوان – و به راحتی انجام ندادنشان. نداشتن و نگذاشتن دد لاین و بلکه هم اهمیت ندادن به آن. همه ی کارها را برای لحظه ی اخر نگه می داریم و در نهایت هم تقصیر را گردن دیگران می اندازیم. یکی از دلایل فکر می کنم این باشد که توبیخ نمی شویم! که اگر بدانیم “مسئلیم” و “باید” کاری را تازمانی انجام دهیم و این وظیفه ی ماست و نه “لطفی” که به دیگران می کنیم و اگر آن را انجام ندهیم جریمه می شویم، شاید دقت بیشتری در وظایفمان از خود نشان دهیم. متاسفانه انگار در کشور ما این جا نیفتاده است، همیشه اشتباهاتمان زیر سیبیلی رد شده است.ء
2- حقیقتی است که بعضا می دانیم کاری را نمی توانیم انجام دهیم یا توانش را نداریم یا زمانش را یا … اما در راستای در کردن “قمپوز” قبول می کنیم، و در نهایت نتیجه این است که محصول یا ناقص است یا معیوب. در واقع می شد خیلی بهتر انجام شود، اگر “ما” قبول مسئولیت نمی کردیم و آن را به فردی باکفایت تر واگذار می کردیم.ء
بگذارید یک مثال بزنم. مثلا من قبول میکنم تعدادی فیل را به چرا ببرم،این کار را باید تا آخر هفته انجام دهم. من به عمرم فیل ندیده ام، از مهارشان هم چیزی سر در نمی آورم. صرفا از اسم و رسم این کار خوشم آمده است. قبول می کنم. سرم شلوغ است، گوشه ی ذهنم دارم که باید این کار را انجام دهم، 6 روز می گذرد هنوز انجامش نداده ام، یک روز فرصت دارم، روز آخر سراغ فیل ها می روم، از گشنگی تلف شده اند. قضیه منتفی می شود.ء
این مثال ممکن است تخیلی به نظر برسد اما فیلها و چرا ها و تلف شدنها در زندگی روزمره ی حداقل شخص من کم نیستند. با خودتان رو راست باشید. تا به حال چند بار چنین حالتی برایتان پیش آمده است؟ نسبت کارهایی که این چنین وضعیتی دارند در مقایسه با کارهایی که به درستی به انجام می رسند چگونه است؟
هر کاری را همان زمانی که باید انجام نمی دهیم. آنقدر لفتش می دهیم تا بوی گندش در آید.ء
3- گشادیسم: فقط نقشه ی کارهایی که می خواهیم در ذهنمان می کشیم اما قدمی بر نمی داریم. شاید هر کدام از ما لیست بلند بالایی از کارهایی که می خواهیم در ذهن و یا حتی روی کاغذ داشته باشیم. خیلی از این کارها عملی اند و به مرحله ی عمل رسیدنشان نیازمند کار سختی هم نیست. اما چون هیچ وقتی بهشان اختصاص نمی دهیم، یا بهتر بگویم عادت نداریم وقتمان را استفاده کنیم، ترجیح می دهیم دو ساعت هیچ کاری نکنیم تا اینکه به دوستمان زنگ بزنیم ، یا به پارک برویم یا برویم چیزی که لازم داریم را از بیرون بگیریم و… . این موضوع در مورد کارهایی که دوست داریم وجود دارد چه برسد به کارهای اجباری که دو چندان می شود.ء
4- بلند پروازیم، خوب است که آرمانی فکر کنیم، خوب است که به آینده فکر کنیم و نقشه بکشیم اما هیچ هدف بزرگی بدون برنامه ریزی های کوتاه مدت و عمل بهآن قابل دستیابی نیست. در این بلند پروازی ها از این شاخه به آن شاخه می پریم. کارهای خوب دنیا زیادند. مهم این است که بدانیم و بفهمیم چه می خواهیم بکنیم و در راستای همان هدف قدم برداریم. انجام همه ی کارها(حداقل به طور همزمان) چندان عملی یا منطقی به نظر نمی رسد.ء
5- خود خواه و خود بزرگ بین ایم. بله، با شما هستم. خود شما… و شما… و خود من. “می انیم که می توانیم” بینش اشتباهی هم نیست. اما آنقدر این بور در ما رسوخ کرده است که فکر می کنیم به تنهایی از عهده ی هر کاری می آییم. به کمک شما احتیاج دارم… لطفا… ممنونم…ء
خودخواهیم. خودمان را به هر چیز دیگری ترجیح می دهیم، بدون اینکه لحظه ای مصالح بزرگتری از دایره ی خودمان را در نظر بگیریم.ء
با خودمان رو راست باشیم. می توانیم خودمان را گول بزنیم. مثلا شما بگویی حوصله ی خواندن پست طولانی ندارید و یا من همین طور کهاین جملات را می نویسم با خودم تکرار کنم، همه به جز “من”، همه به جز من. اما چه سود؟ چه کسی ضرر می کند؟ چه به روز خودمان و کشورمان می آید؟ در نهایت ما هستیم که “نیاز” داریم تغییر کنیم. فقط و فقط هم به صلاح خود ماست.ء
6- رویایی فکر می کنیم و انتظاراتمان منطقی نیست. شرایط را در نظر نمی گیریم، به زمان و فرصت ها توجه نمی کنیم و آرزوی گرفتن نتیجه ای که در ایده آل ترین حالت و کوتاه ترین زمان “ممکن” است به دست بیاید را داریم. برای مثال در فرازی از یک شعر از بچه های همین نسل می شنویم: “چی می شد زندگی ما یه شبه عوض می شد؟ می رسیدیم به همون چیزی که خواستیم و نشد؟ مثلا چشمای تو آبی و مهربون می شد…” شاعر در این شعر می خواهد زندگی اش یک شبه تغییر کند، زیر و رو شود. می خواهد چشمهانی آبی شوند. بدون در نظر گرفتن اینکه این یک قضیه ی ژنتیکی است، امکان پذیر نیست مگر با لنز که آن هم حداقل 10-15 سالی از وقت دانشمندان را گرفته است تا به این مرحله رسیده اند. درست است که ممکن است این مثال شوخی به نظر برسد، اما حقیقتی است تلخ، که دخل و خرجمان با هم نمی خواند. یعنی توقعاتمان به مراتب بیشتر از تلاش ها و واقعیات زندگی مان هستند.ء
7- زندگی مخلوطی داریم. کار و تفریح و درس و … مان از هم تفکیک نشده است. این باعث می شود نه درست کار کنیم و درس بخوانیم و نه حقیقتا از تفریحمان لذت ببریم. کار که می کنیم از زیرش در می رویم که بهمان خوش بگذرد. خوش که می گذرانیم عذاب وجدان کار را می گیریم. انگار یاد نگرفته ایم یا عادت نکرده ایم 8 ساعت کارکنیم و واقعا کار کنیم و اگر بناست 2 ساعت تفریح کنیم، مثل بچه ی آدم دو ساعت تفریح کنیم. لذت نمی بریم. نه از کارمان، نه از درسمان، نه از تفریحمان. همین می شود که همیشه خسته ایم.ء
وقتمان را درست تقسیم بندی نمی کنیم، برای همین است کههمه چیز قاطی می شود با هم. اگر هر کاری را همان وقتی که باید انجام می دادیم، به مراتب اوضاع احوال بهتری می داشتیم.ء
8- می خوابیم! حقیقتی است که بالای 40% جوانان این مملکت(حداقل در اطراف خود من) بلا استثنا تابستانها را تا 11 خوابند، این یعنی هدر رفتن نیمی از روز که به طور کاملا اتفاقی مصادف است با زمانهایی که همه ی سازمانها و ارگانها و ادارات مشغول به کارند و بعد از آن پاسخ گو نخواهند بود. یعنی از دست دادن امکان استفاده از بانکها و مراکز دولتی و….ء
از طرفی خواب وبیداری مان هم نرمال نیست. شبها بیدار می مانیم صبحها می خوابیم. یا صبح ها نمی خوابیم اما آنقدر خسته ایم که مدام چرت می زنیم و…ء
9- منکر حقیقت ایم. حقیقت را به راحتی انکار می کنیم. از آنجایی که مطمئنیم ما بر حقیم، حتی زحمت گوش دادن هم به خودمان نمی دهیم.ء
10- در تصمیم گیری ها نا توانیم. همیشه دو دل ایم. لفتش می دهیم و….ء
11- تفریح همیشه به کار ارجحیت دارد. ما هیچ وقت اشتباه نمی کنیم. اگر در کاری مشکلی هست یا شرایط مساعد نبوده یا اگر کار گروهی بوده است حتما کسی غیر از ما آن مشکل را ایجاد کرده است. و متاسفانه ینها قوانینی است که خیلی هامان به آنها باور داریم.ء
12- حسادت و دورویی و … را هم که چاشنی همه ی اینها کنیم، به این می رسیم که واویلا! واقعا در مانده ایم!ا
در انتها باز هم تاکید می کنم آنچه اهمیت دارد، یافتن راهی است برای تغییر، برای خروج از دنیای کوچک خودمان و در نظر گرفتن آرمانی فراتر. به اندازه ی انسانها. اولین قدم امّا خودمان هستیم. خودِ خودِ من… خودِ خودِ شما.ء
بیان این مطاب در درجه ی اول از آن جهت بود که من خودم و خیلی از عزیزانم را درگیر این مشکلات می دیدم. چندی است که سعی کرده ام تغییر کنم. اوضاع بهتر شده است، گو اینکه کاملا بر طرف نشده اند و هنوز راه بسیار است و من نیازمند کمک دوستان. همه ی ما نیازمند کمک دوستان. راهکارها را به اشتراک بگذاریم. با هم به نتیجه خواهیم رسید، شکی ندارم.ء
از شنیدن صدای خودم که به کوچکترین سلولهای بدنم رسوخ می کند و به خودم دروغ می گوید و حتی همان سلول های کوچک احمق هم می فهمند که دروغ است بیزارم. با این حال مجبورم باور کنم. مجبورند باور کنند. تف به این زندگی…ء
چنذ وقت پیش با فاطمه که صحبت می کردم می گفت دیگه نمی خواد کلاس طراحی بره. می گفت همه ی وقتمو باید ذارم که اون تکنیکایی که یاد می ده رو تمرین کنم، نتیجه اش اینه که نمی رسم چیزایی که دوست داشتم و دارم رو بکشم. امروز فهمیدم چی داره میگه. نمی دونم چرا رفتم توی مغازه، نمی دونمم چرا بی دلیل مث بچه پر روها گفتم: “آبرنگ می خوام” ولی چیزی که می دونم اینه که عااااالی بود. چند وقت پیشم همین جوری یه چیزی رو یه دیواری کشیده بودم که بعدش خیلی خوشحال بودم. انگار چیزایی که بی اختیار و بدون فکر می کشم بیشتر خالی م می کنه. درست مثل نوشته ها و حرفایی که یهو میاد.ء
خلاصه ی همه ی این حرفا اینکه: امتحان کنید، حالا نه حتما اینو. همه ی چیزایی که یه حس آنی و بدون فکره ولی یهو یه دفعه از یه جایی اون ته مهای دلتون سیخونک می زنه بتون. حس بی نظیری بود. اراده ی آب و رنگ و قلم.ء
http://www.merrypic.com/viewer.php?file=xf62erjap3qrlvg1xwqq.jpg
اولین نقاشی
دومی
اون دیواره
پیشنهاد می کنم قبل از خواندن این متن کتاب را بخوانید، وقت چندانی از شما نخواهد گرفت، اما با خواندن این متن شاید از لذت فهمیدن تان کاسته شود. اینکه از قبل بدانید باعث می شود خودتان فکر نکنید و این اجازه را به خودتان ندهید که نگاه متفاوتی به متن داشته باشید و برداشت مستقلی از آن کنید
داستان خرسهای پاندا
به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت
کتاب را که تمام می کنم حس عجیبی دارم. در یک کلمه ابهام.وقتی صفحات انتهایی کتاب را می خوانم، خیلی چیز ها برایم رو می شود. به خیلی چیز ها باید فکر کنم.از ویژگی های اصلی این نمایشنامه این است که به شدت، سریع پیش می رود. شبهایی که نویسنده توصیفشان کرده به سرعت از جلوی چشمانت می گذرند و تو نه فرصت داری و نه گواه و مدرکی که بخواهی به علل و معلولی داستان فکر کنی، بعد یکهو آخر کتاب همه چیز با هم روی سرت می ریزد و دوباره همه ی شبها پیش چشمت. و تو مدام معنا و مفهوم چیزهایی که گذشته را، در می یابی. فکر می کنم تا اینجا نامفهوم صحبت کرده ام. اجازه بدهید واضح تر بگویم
از همان ابتدا فضای داستان به گونه ای متفاوت است. حدس هایی می شود زد، اما نمی توان فهمید دقیقا چیست. فکر می کنم این هم یکی از جنگولک بازی های پست مدرن است دیگر…ء
وقتی صحبت مرگ پیش می آید تازه می فهمم صحبت سر چیست. تازه می فهمم این – نمی دانم اسمش را چه باید بگذارم- فرشته، الهه ی ناز، همان عزرائیل خودمان است.(عزرائیل که نه البته، چرا که عزرائیل بی شک، مرد است. ترجیح می دهم فرشته ی توفی! صدایش کنم)ء
داستان، داستان یک سفر است. از دنیای مادی به فراسوی. حکایت مردی است که آماده می شود. آهسته آهسته. توسط زنی (که همان فرشته است). در نه شب. (که هنوز هم نمی دانم چرا دقیقا نه شب) زن در این مدت او را آماده می کند و هر آنچه بدان نیازمند است را به او می آموزد. این نه شب، انگار نه مرحله، نه پله ی پی در پی اند که مرد آنها را طی می کند
شب اول، که مرد و زن داد می زنند ” ما نیستیم، ما هیچ جا نیستیم” و افراد پشت در صدایشان را نمی شنوند، گو این که مرد هنوز متوجه نیست و از زن می خواهد که به آنها بگوید
شب دوم، زن از مرد می خواهد با گفتن ” آ ” جملات مختلف را بیان کند، در نهایت هم این دو بی هیچ صدایی کلام می گویند. که به نظر من می تواند نشانی از تغییر از دنیای مادی به غیر باشد
شب سوم و داستان مرد. آنجا که از پدرش می گوید که با تولد هر فرزند، درختی می کاشته تا وقتی بچه هابزرگ شدند و رفتند مادرشان احساس تنهایی نکند و با خوردن میوه ی درخت حس کند فرزندانش پیش او هستند. که به گونه ای می تواند دشان دهد، خاطرات و متعلقات ما می توانند یاد آور ما باشند، حتی اگر خودمان نباشیم(که هنوز نقش زن را نفهمیده ام درست)ء
شب چهارم و پرنده های نامرئی، که هنوز نمی دانم به چه معنا بودند. شاید به این معنی که درست است چیزهایی وجود دارد که انها را نمی بینیم اما می توانیم آنها را حس و حتی لمس کرده، برایشان موجودیت قائل شده و حتی با آنها حرف بزنیم( نه چون دیوانه ایم، چون بی نهایت حقیقی اند). (مثلا عنوان اینکه در هنگام کسوف، مرد می تواند با این پرنده ها سخن بگوید، در ابتدا ممکن است بی دلیل برسد، اما به نظر من می تواند به گونه ای به مرگ خورشید اشاره کند، و اینکه درست است که خورشید را حین کسوف نمی بینیم اما قطعا هست و بایستی آن را باور کنیم)ء
شب پنجم و صداهایی که می شنوند، از لای سقف و دیوارها، صدای همسایه ها، از کارهای عادی شان گرفته چون تلویزیون نگاه کردن و غذا درست کردن و غیره تا آنجا کهمی گوید چند وقت است همه ی صداعای این ساختمان از گوش من رد می شود و به نوعی به احاطه ی نسبی مرد به فضا اشاره می کند. که این هم نشانی از همان دنیای فرا ماده است
در شب ششم زن حضور ندارد و صدایش را از پیغام گیر می شنویم، مرد اعتراض می کند که زن یک شب را از اومی دزدد، و زن از او می خواهد که سرش را روی دستکش های او گذاشته و لمسش کند که موکد مفاهیم بالا است. باور ناموجودات و لمسشان به گونه ای که هستند
شب هفتم، و پرواز سبک مرد که لظهار می کند نا خودآگاه توسط پرنده ه های نا مرئی خورده شده است
شب هشتم و مراسم ازواج این دو، که به نظرم به گونه ای ختام این آموزه هاست
در شب آخر نیز که به جد زیبا ترین شب داستان است، از جدا شدن سخن می گویند. کنده شدن، از ابدان و افکار و احساساتشان. که بر فراز تمام چیز هایی که احتیاج ندارند به پرواز در می آیند….ء
و صبح… که همه چیز آشکار می شود
هنوز خیلی چیز ها هست که لازم است بشان فکر کنیم. چیزهایی که من هنوز متوجه نیستم چرا ازشان نام برده شده و چه تاثیری در روند داستان و چه معنا و مفهومی می توانند داشته باشند. (تلفن و پیغامگیرو ساکسیفون و خیلی چیزهای دیگر…) از طرفی می توان برداشت های متفاوتی از داستان داشت. در انتها به جرئت می گویم که روایت جالبی بود . روایت بسیار جالبی بود….ء
نشسته ایم دور هم. در کافه نادری معروف. بار قبلی که آمدم اینجا بهم نچسبید. نه آدمش نه مکانش. امروز پیش هم نشسته ایم. با آدمهایی که خانواده ام محسوب می شوند. هر کدام چیزی می گویندحرفی می زنند. حرفی نمی زنم اما. با سر دنبال می کنم. که یعنی دارم گوش می دهم. نمی شنوم اما. آنجا نیستم. گاهی هم جا می مانم از دنبال کردن توالی آدم ها با سر.می مانم روی یکی. فکر می کنم. به خودش، حرفش نه اما. می دانم که راجع به پوسو، پونو یا یه هم چین چیزی که به پشتیبانی رهبر هم یک ربطی دارد حرف می زنند. من اما اینجا نیستم. به این جمع فکر می کنم. به اینکه هر کداممان چه بودیم و چه شدیم. که عوض شده ایم یا نه. که بهتر یا بدتر شده ایم یا نه. که می مانیم یا نه. که چه می شویم آخر و لابه لای همه ی اینها به خودم هم فکر می کنم و آینده ای که از آن خبر ندارم. افکار همیشگی. که اذیتم می کنند همیشه باز هم هجوم می آورند و روبه رویم می ایستند و سیلی می زنند بر صورتم. من هم بدون اینکه دردم بییاد یا واکنشی نشان دهم بی تفاوت می ایستم و با هر ضربه ای به سویی گردن می چرخانم و هیچ چیز تغییری نمی کند. باز هم فکر می کنم.یا زور می زنم تا فکر کنم
نمی دانم چه می شود
بار ها به آخر رسیده ام وباز گشته ام این راه لعنتی را
نمی دانم
پ.ن. دلم قهوه و فال و … می خواهد
پ.ن. خشایار، تو که اینجا را نمی خوانی اما یادم باشد بهت بگویم، اگر یک نفر در این دنیا باشد که از دیدن و کار کردن با تلفن سکه ای بیشتر از من ذوق کند، خود تویی. و این یعنی خوب
خوانده بودم، کاش نخی به انگشت می بستیم تا یادمان بماند هنوز انسانیم. فکر کردم کار خوبی است. نخی بستم که یادم بماند آدمم، که باید خوب باشم و کمک کنم آدمهای دیگر هم خوب باشند. گفتند جمع کن بابا! این مسخره بازی ها چیه دیگه؟ و در گلویم ماند، که “من” واقعا به این یاد آوری نیاز دارم، حتی اگر برای شما مسخره باشد
این که هنوز کتاب فروشی حالم را خوب می کند قابل تحسین است
این که خرید لباس و پاساژ گردی هم حالم را خوب نه، اما بهتر می کند هم قابل تحمل است
اما آرایشگاه دیگر خیلی جلف است!ا
.
.
آهسته راه می روم
آهسته فکر می کنم
به هیچ جا نمی رسم
.
.
همین
پ.ن. کتابفروشی خیابون پالیزی محشره. توی کتابفروشی دی وی دی
the nightmare before Christmas
رو دیدم. همون که آهنگش استرس می داد به آدم. اومدم بخرم دیدم دل و دماغ دیدنش نیست. مثل مهمانسرای دو دنیا که دل و دماغش نبود. اومدم بیرون پشیمون شدم. می آریش؟
Foo Figgtersآهنگی از *
غم انگیز ترین صحنه ی زندگی ام را برایشان تعریف می کنم
خودم مسخره می کنم و می خندم
آنها هم می خندند
ته دلم فحش می دهم – به خودم- که بچه این چیزها را مگر مجبوری تعریف کنی. این که خنده ندارد احمق
کار از کار گذشته است
و من هنوز مثل دیوانه ها زل زده ام به صفحه ی برفکی تلویزیون و دعوای دو برفک را دنبال می کنم…ء
این روزهای لعنتی که تمام شود عالی می شود
پ.ن. می دانم می دانی. گفتم تاکید کنم، که این روز ها هم لعنتی اند، هم تمام می شوند.ء
پ.ن. 1. تق تق. دلم بیش از خودت برای خانه تان تنگ شده.ء
پ.ن.2. ثمینه؟
پ.ن.3. حالم از خودم بهم می خورد، یا حد اقل این طور حس می کنم
پ.ن.4. نمی دانم. مثل همیشه که نمی دانم.ء
پ.ن.5. به افتخار علیسا حیاتی و به خاطر تولدش
پ.ن.6. تف به این زندگی سگی
پ.ن.7. هی! پس خدا حق دارد بپزدمان!ا
.پ.ن.8
1.
سگ پز که می گویند این است پس؟!ا
جناب خدا محض اطلاعتان عرض می کنم؛ پختم!ا
سگ ها اون یکی مخلوقاتتان هستند ها!ا
2.
آقای موسوی
مردم هنوز لا به لای الله اکبر هاشان شما را هم صدا می کنند. و این یعنی امید. این یعنی اعتماد.
می فهمید چه نعمتی است این؟
بی شرفید اگر… خودتان بهتر می دانید.
کجایید پس؟
4.
…
3.
موجی بر موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبیها می پیوندد
فـردا رود طغیـان شــورافکـن در دریـا مـی خـوابــد
خورشید از شرق سوزان میروید بر دریا میتابد
…
5.
[حذف شد]
6.
حرف بسیار دارم. یخم باز نمی شود این روزها. انقدر بیراهه می روم که… چه می دانم. بالاخره که درست می شود.
7.
سعید، مریم، کورش خوب باشید.خواهش می کنم.
دیروز صبح بین ساعت 7 تا 10 صبح خواب دیدم پایین ساختمانمان هستیم و یکی دارد برایم قصه میگوید. وقتی از خواب بلند شدم درست یادم نمی آمد چه بود فقط یادم بود تکه ی آخر داستان این بود که یک پادشاهی داشت میگفت: وقتی ما دستور داده ایم همه ی حیوانات این شهر را جمع کنند کدام خری است که دستور جمع کردن ما را داده است؟!” و وقتی بیدار می شدم آخرین تصویر خوابم بهنوشی بود که در ذهنش یک پادشاه را داشتند می بردند.ء
از آن موقع دارم فک می کنم که یک داستان خوب برایش بنویسم، کپک زده این ذهن لا مصب.ء
پ.ن. به جایش هتروسیکل می آید در ذهنم، اه.ء
پ.ن. دارم چک نویس های این چند روز را دور می ریزم. جا به جا چیزهایی نوشته ام. برای پلی سیکل ها نوشته ام “بسته به مکان و زمان هر چیزی ممکن و هر حرفی می تواند صحیح باشد و بالعکس”ء
و برای هترو سیکل ها
“بر شرفت لعنت ….ء”
وطن”
لاله
وطن
لاله
دمیده”ء
و کمی پایین تر
مست”
آسمان
مست
بلبلان نغمه خوان”ء
“احمق”
“لعنت به آنکه نمی فهمد”
“لعنت بر نویسنده”
“جایی برای زندگی”
“it’s always good to hear somebody loves you, but it hurts when you tell someone you love them and don’t hear them love you back”
ای کاش ای کاش ای کاش”
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار”ء
“سگ به قبر…ء”
“اسکل”
نتیجه:ء
نویسنده ی جزوه ها در بروز هزلیات ذهنی به شدت موثر است، کافی است یک بار امتحان کنید.ء
همین
به سپیدی یرف
و به خاطر عطر نان
و برای تمام دل آشوب ها
و هر کجا
و تمامی لحظات
و به اندازه ی ماسوا
- که نمی دانم چقدر است اما می دانم بزرگ است-
تو هستی
برای من
خواهم بود
برای تو
روی من حساب کن
.
.
پ.ن. روی دیدنت را ندارم. به خودت قسم گیجم. مانده ام این وسط. تو اذیتم نکن.ء
پ.ن.2.استغفرالله، روم به دیوار-فک می کردم خیلی هم بد نیست، دروغ که نیست- نوشته بودم ” بی پدر مادر بی ناموس، چی می خوای از جون من؟ دست از سرم بردار”ء
پستش نکردم، از ترس. نکند قهرش بگیرد. این یکی را می نویسم. نه از سر ترس. می خواهم.ء
تا دیروز فکر می کردم دوست دارم زود ازدواج کنم .ء
دیروز نامزدی مهسا بود.ء
به شدت خوشحال از اینکه شوهر پیدا کرده و عروس شده.ء
من و مهسا نداریم. حس کردم چقدر بچه بازی می شود اگر زود ازدواج کنم
چقدر یاد بچه های کوچک می افتم که لباس عروس تنشان می کنند و می گذارندشان وسط تا نیناش ناش کنند.ء
زندگی بیش از اینهاست
زندگی خیلی بیش از اینهاست
دیگر دوست ندارم
پ.ن. خوشحالم، برای مهسا، که یک قدم بزرگ برداشت تا به دنیای بزرگتری وارد شود.ء
پ.ن.1. بگذریم از چرا و چگونه. که کلی حرف پیش می آید.ء
پ.ن.2. تصور مهسایی که حالت عادی از دیشبش بیشتر نه کمتر آرایش نداشت با مقنعه ی کیپ یا چادر بیش از آنکه سخت یا خنده دار باشد سوال برانگیز است که چرا آدم ها حاضر به انجام کاری می شوند که نه اعتقادی به آن دارند و نه تمایلی.ء
ت.ک. مطلبی نوشته ام در شرح نمایشنامه ی ” خاطرات خرس های پاندا؛ به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت” 4،5 روزی می شود که در تکاپوی تایپش هستم. ایراد مطالبی که از کاغذ شروع می کنم همین است. انقدر لفتش می دهم که همه ی حسش می رود. زیادند چیزهایی که می خواهم بخوانید و دستنویس اند هنوز. دعا کنید همت کنم.ء
یک آهنگ خوب!ا*
چندی پیش برای خودم نوشتم:
Believe it or not, I’m turning to an eighty- year old woman. And surprisingly, it doesn’t scare me.
p.s. these damn days…
امروز دلم می خواهد پیرزن 80 ساله ای باشم که با نوه هایم چای می نوشم و برایشان از خاطراتم می گویم، برایشان بافتنی می بافم، دوستم دارند، پشتم را کیسه می کشند، و مام بزرگ صدایم می کنند… نمی دانم چرا…ء
“ Yeah, what do you know?
You go, put the fuckin’ blame on me,
But leave me alone…” He thought to himself…
“… Go ahead, put the fuckin’ blame On me,
Who cares?…” Then I thought to my self…
پست هایی که در اینجا می بینید پست هایی است که در مدت کوتاه دوماهه ای که در بلاگفا می نوشتم، تبلور(!) یافتند، از امروز و این ساعت اینجا می نویسم! به دلایل شخصی که شرحشان در بلاگ فا آمده است اینجا را ترجیح می دهم، چون هم بهتر است هم آدم حسابانه تر! با اینکه ساپورت فارسی اش افتضاح است. همین ها! ببینید، بخوانید، خوش باشید!ا
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 9:37 شماره پست: 12
آقای برتولوچی سلام.ء
من کاری به این ندارم که همه می گویند شما یکی از بهترین های سینمای هالیوودید. به اینکه یکی از فیلم های تان هم 9 تا اسکار گرفته هم کاری ندارم. به این هم کار ندارم که آخرین فیلم شما dreamers نامزد دریافت 8 جایزه شد. به این هم که شخص بنده از نحوه ی کنار هم قرار دادن صحنه های فیلم های کلاسیک و فیلم خودتان خوشم آمد کاری ندارم. به این که دیالوگهایی از فیلمتان که به انقلابها مربوط بود برایم ملموس بود هم کاری ندارم. حتی به این هم کاری ندارم که اولین فیلمی بود که از شما تماشا می کردم و حالا حتما می گویید صلاحیت نقد شما را ندارم.ء
آقای عزیز!ا
شما بی شک دیوانه اید! کارگردانیِ چنین فیلمی تنها از یک دیوانه بر می آید.یک فرد کاملا روانی. با اینکه نمی شود خلاقیتتان را کتمان کرد.ء
همین.ء
ببخشید کمی رک بودم.ء
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 9:25 شماره پست: 11
انگار گفته بودی لیلی رمانی است از دسته ی رمان های مثلا پست مدرن فارسی. فضای داستان حول و حوش سالهای جنگ چرخ می زند، اما جنگ موضوع اصلی داستان نیست. داستان با استفاده از جریان سیال ذهن و به تبع آن فلاش بک هایی که می زند سعی دارد شرح حال زنی باشد و شوهری و اطرافیان این دو. داستان با خبر مرگ شوهر شروع می شود.”بمبی افتاد در خانه ی همسایه و تو ازایوان پرت شدی و مردی” و در ادامه با سیر در خاطرات و افکار زن پیش می رود…ء
در کل؛ نمی توان “انگار گفته بودی لیلی” را جز “خوب” های این ردیف قرار داد. در مقایسه با رقبایی چون سال بلوا و سمفونی مردگان عباس معروفی، نوشته های مستور و من اوی امیر خانی، سپیده شاملو به مراتب ضعیف تر عمل کرده است.(شازده احتجاب هم می گویند از نخستین ها و بهترین هاست، من نخوانده ام)ء
نویستده همه چیز را رو می کند.سپس به تفصیل تک تک شان می پردازد. یعنی که تو فقظ جزییات را دنبال می کنی که من به شخصه نمی پسندم. حتی رومنس قضیه هم طوری نیست که بخواهی بیشتر بشنوی. آدم های داستان هم آدم های معمولی اند. اما نه از آن معمولی های جذاب و دوست داشتنی که گه گاه بشان بر می خوریم. شخصیت ها ثابتند. تک کارند. به جز یکی دو تاشان نمی توانی برای باقی شان جنبه های متفاوت و متعددی متصور شوی. کوچک اند و محصور.ء
خودمانی ترین نقدی که می توانم ارائه دهم این خواهد بود که برای خواندنش 3400 تومان تان را هدر ندهید، من کتاب را به شما قرض خواهم داد؛ حتی اگر شک داشته باشم که پسش خواهید داد یا خیر.ء
می شود خواندش، می شود لذت برد، اما برای من سخت بود که دوستش هم داشته باشم.ء
همین.ء
پ.ن. در راستای فرهنگی شدن هر چه بیشتر وبلاگ!ا
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 8:2 شماره پست: 10
I was sleeping and right in the middle of a good dream
Like all at once I wake up from something that keeps knocking at my brain
Before I go insane I hold my pillow to my head
And spring up in my bed screaming out the words I dread
* شاملو
پ.ن. این روز ها با شاملو صفا می کنم. حتی بیش از پیش.
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 8:0 شماره پست: 9
نقشه رو بالا پایین می کنم تا مسیرم رو پیدا کنم.
یه سوالی داشتم ازخدمتتون!
حالا که سازمان برنامه کلا منحل شده اسم اون خیابونا و اون کوی چی میشه؟!
پ.ن. قبلا فکر می کردم باید موضوع مهمی باشی که اسم خیابون بشی . حتما این طوری نیست دیگه.
پ.ن.1. اه! چه پست مزخرفی شد.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:56 شماره پست: 7
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان
.
.
.
ببین چشمان مضطرب این آدم ها را…ء
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:51 شماره پست: 6
تابستونی که کنکور داده بودم تا زمان اعلام نتایج کارم این شده بود که با مامانم اینا بریم پارک رو به روی خونه مون برویم بشینیم و از هوا لذت ببریم. یک پسر بچه ی 5 ساله هم میومد. اسمش علیرضا بود. تقزیبا هر شب من و علیرضا با بطری آبش فوتبال بازی می کردیم. یک روز که حوصله نداشتم، هی بالا پایین پرید و خودش را لوس کرد و ادای مارمولک در آورد برام و در نهایت که دید فایده ای نداره شروع کرد غر زدن که چه طور هر وقت شما بگید من باید بیام پیش شما ولی حالا که من می گم شما نمیاید؟ اصن من می رم خودمو می کشم. الان می رم زیر ماشین که بمیرم و بی درنگ به سمت کوچه حرکت کرد. من که هل شده بودم پا شدم برم دنبالش که مامانش گفت: چیزی نیست، اهمیت ندید بش. هر وقت چیزی می خواد همین کارو می کنه…
چند وقت پیش یاد علیرضا افتاده بودم وتهدیدش و اینکه چقدر بده که یه بچه ی 5 ساله چنین تهدیدی کنه.ا اینکه چرا و اینکه کی مقصره؟ قطعا بزرگترها…
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:32 شماره پست: 5
هر روز تکه ای از من را جدا می کرد و برای او می برد
بهش می گفت: دوست دارم
جواب می داد: من هم.
بهش می گفت: تو زیباترین زنی هستی که تا امروز دیده ام.
کرنشی می کرد و به کثافت کاری شان می پرداختند
و من شاهدم که این عوضی ها نه قلبی برای دوست داشتن داشتند نه چشمی برای دیدن. و فقط تاروپود پشمی دوست داشتنی من بود که فدای هرزگی بی ثمر این بیدهای لعنتی می شد…ء
پ.ن. اون جوری نیگا نکن. فک کن اگه خودت اون لباس پشمیه بودی اسمشو چی می ذاشتی؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:24 شماره پست: 4
اینجا زیادی شلوغ است.
چشمانم را می بندم.
.
.
فقط تویی و من.
جلویت و برایت نماز می خوانم.
تو تماشا می کنی.
زور می زنم ببینمت. نمی توانم. حس می کنم به غایت خوش تیپی.
می خندم.
هنوز حکم خنده در نماز را نمی دانم.
ایرادی ندارد که. من و تو که تعارف نداریم با هم. داریم؟
می خواهم از خودت بپرسم که… تمام.
دوستت دارم.
به خاطر همین چیزهایت عزیز دوست داشتنی من.
پ.ن. همیشه از بستن چشمم می ترسیدم. فکر می کردم ببندمش چیز بدی می بینم. یا لولو ها یک هو حمله می کنند. از باز کردنش هم، که نکند یک هو یک چیزی ظاهر شده باشد. و همیشه از چیزهای شر می ترسیدم. نمیدانم چرا فکر نمی کردم که می تواند فرشته ای چیزی هم ظاهر شود. الان دیگر از بستن چشمم نمی ترسم. تو هستی. از باز کردنش چندان مطمئن نیستم.
همین ها.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:21 شماره پست: 3
به نام خودت
سلام
خوبی؟
می توانی خوب باشی؟
خوش به حالت.
هی، تو که می دانی ته این بازی چه می شود، در گوشم می گویی؟ قول می دهم به کسی چیزی نگویم. دارم قول می دهم. اصلا می خواهی قسم بخورم برایت؟ ها؟ پیش خودمان می ماند. خودمان دو تا. باور کن نمی خواهم جر بزنم. به کسی هم نمی گویم. خودم هم انگار فقط شنیده ام، همان طور که انگار نشنیده بودم رفتار می کنم. تو فقط بگو تهش چه می شود.
دلت می آید؟
اه.
می دانستم.
.
.
.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:17 شماره پست: 2
می ترسم.ء
فهمیده ام که می ترسم.ء
از این بهت بی پایان
از اینکه هر روز صبح مادرم سفارشم کند که بیرون حرفی نزنم. در تاکسی چیزی نگویم. به کسی اعتماد نکنم.ء
از اینکه هر روز یادم بیندازد که ما این چیزها را دیده ایم.ء
از بهتی که آهسته آهسته دارد عادی می شود.ء
از نگرانی نگرانی
از جنگ
از اینکه همش دلم شور بزند که عزیزانم الان کجایند و چه می کنند.ء
از خفقان
از اینکه دیگر هیچ وقت نتوانم حرفم را بزنم.ء
از اینکه به این فکر کنم که آنها صدها برابر مایند و دو روز نه دو هفته بعد که بالاخره تماممان می کنند.ء
از اینکه همش امید داشته باشم که همه چیز درست می شود و ته تهش پیش خودم ،آرام در ذهنم بگویم عمرا. بدبخت شده ایم. که این “در مرگ اصلاحات می گریم” را نتوانم از ذهنم بیرون کنم. که همش نگران باشم. همش نگران باشم.ء
از اینکه این در و آن در بزنم که آرام شوم. که یکی پیدا شود بگوید همه چیز درست می شود. که ما جشن می گیریم. که باور کنم آرش راست می گوید که “کی گفته شب می مونه؟” که “زهره ی تابون اینجاست، تو گره ی مشت مرداس” که” مردا اگه از جا پاشن، ابرا ز هم می پاشن” که باور کنم…ء
از اینکه عادی شود. عادی شود.ء
از اینکه دلتنگ باشم
از اینکه دلتنگ باشم
از اینکه دلتنگ باشم
از اینکه هر روز صبح با این امید بلند شوم که امروز تمام است. امروز همه چیز معلوم می شود.ء
از اینکه بلرزم.ء
از محکوم شدن. از قضاوت شدن. از جواب پس دادن.ء
از فکر آنهایی که رفته اند.ء
از فکر آنهایی که مانده اند.ء
از اشکی که در چشمانم حلقه می زند و سرازیر نمی شود.ء
از دروغ
از اینکه هی خوابهای آشفته ببینم.ء
از رنج
از درد
از فریاد
از تصاویری که از ذهنم دور نمی شوند
از این روز ها و شب ها می ترسم.ء
من نمی خواهم این گونه باشد.ء
من نمی خواهم لا بلا ی الله اکبر بزرگترها فریاد بچه های سرزمینم را بشنوم.ء
نمی خواهم مردمانم بترسند.ء
نمی خواهم بچه های هشت نه ساله از کودتا و کشتار حرف بزنند.ء
نمی خواهم شبها خواب ببینند بمب هسته ای به خانه شان می خورد.ء
نمی خواهم آدمها بمیرند- کشته شوند.ء
نمی خواهم از پلیس های کشورم بترسم، بیزار شوم
نمی خواهم شرمنده باشم
شرمنده ی آنها که راضیشان کردم رای دهند.ء
نمی خواهم حس کنیم گول خورده ایم، رو دست خورده ایم.ء
نمی خواهم راه آزادی این قدر خونی باشد، تلخ و شور باشد.ء
می خواهم سبز باشد. سفید باشد.ء
من از دنبال کردن خبر ها می ترسم
از فهمیدن می ترسم
می ترسم و می لرزم و نگرانم.ء
خدایا ، داری تقاص پس می گیری؟
این راهش نیست- حداقل کاش نبود.ء
چه به روزمان می آید؟
هان؟
بیست و ششم این خرداد لعنتی….ء
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:12 شماره پست: 1
می نویسم.ء
وبلاگ نویسی اعتیاد آور است. هر چقدر هم که سعی کنی نمی توانی بی خیالش شوی. نمی توانی کنارش بگذاری. همان قدر که خوانندگان بلاگت به تو عادت می کنند تو هم به نوشتن برایشان عادت می کنی. وقتی هم که تمامش می کنی، همان قدر سریع که آنها فراموشت می کنند، تو دنبال در رو می گردی.از کاغذ پاره شروع می شود تا دفتری، درد دلی چیزی، تا فایل هایی که برای خودت نگه می داری و…ء
می نویسم. نه همه ی آنچه باید گفت و نوشت، نه همه ی آنچه می خواهم بنویسم، تنها قسمتی از آن. و اگر چیزی نوشته می شود، بدان معناست که شخص من و نص من می خواستیم نوشته شویم. گفته شویم. پس عجالتا به قول اجنبی ها پابلیش(!) می کنم خرت و پرت هایی که این مدت نوشته ام را.ء
اینجا من بروز پیدا می کنم همان گونه که هستم.ء
بسم الله…ء
*شاملو
خدای من، ای پناه پناه جویان و ای پناه ده پناهندگان، ای منجی هلاک شوندگان و ای نگهدار بیچارگان، ای مهرورز مسکینان و ای اجابت کننده ی درماندگان، خدای من، ای گنج فقیران و ای جابر دل شکستگان و ای ماوای دور از وطنان. ای یاور مستضعفین و ای پناه ده ترسیدگان و ای فریاد رس اندوهگینان، تو ای قلعه ی محکم پناهندگان… اگر من به عزت تو پناه نیاورم پس به که پناه آورم؟ و اگر به قدرت تو پناهنده نشوم پس به که پناهنده شوم؟… پس به که پناه آورم؟…
پ.ن. یک روز پر ازدحام را شروع می کنم. با دلشوره ی این که چه خواهد شد. با دلهره ی تمام نشدن این مثقال کاری که مغرقانه “بدبختی” می ناممشان.روز می گذرد… بد می گذرد…
پ.ن. مردی سی و خورده ای ساله، ریاضیات اول دبیرستان می خواند، مصمم اسث. زوج کر ولالی با هم حرف می زنند. گربه و کلاغی روی دیوار اختلاط می کنند. صدای غش غش خنده ی دختر بچه ای در هیجان تاب بازی…. زندگی در جریان، من سست شده ام.
پ.ن. تکرار می کنم با خودم.friends in need are friends indeed, friends in need are friends indeed, friends in need are… .
پ.ن. من استعان بغیر الله ذل… پشت یک تاکسی نوشته بود…
پ.ن.چه می کنی با خودت؟ تو چی؟ نه من می فهمم چه می کنم با خودم نه تو می فهمی چه می کنی با من….
پ.ن. تقویمم را ورق می زنم … سرها، دست ها و پاها را می شمارم، شرمنده می شوم، آدمک ها یکی یکی پوزخند می زنند در صورتم. خدایا ببخشید… که هر چه کنم هم باز همین لاییک بی مصرف مزخرفی که هستم هستم…
پ.ن. که هنوز چشم امید دارم بر رحمتت، که هنوز در این دست و پا شکسته بلغور کردن هایم دنبال راهی می گردم که …. کمکم کن… که این مسیر یک راست می رود به ….
پ.ن. از آنها که لاف چیزی را که نیستند، کاری را که نمی کنند، حرفی را که نمی دانند می زنند بیزارم. حتی اگر مغایر با تمام آنچه باشد که مادرم در 18 سال اول زندگی ام سعی کرد یادم بدهد…
پ.ن.
دلتنگی های آدمی را
باذ ترانه ای می خواند،
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.
سکوت
سرشار از ناگفته هاست
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم.
پ.ن. تمام می شوم. تمام می کنم. همین جا همین لحظه…
دوشنبه 4 خرداد 88،AM 2:17
پ.ن. انتهایی. سگ به قبر wordpress , mozila , … که تلفیقشان به قوت این آخری هم گند زد…
دستم به نوشتن نمی رود. دلم هم. شروع به نوشتن که می کنم فحش است که می بارد.چرک است که می آید.ء
این روز ها با کسی حرف نمی زنم. حرف که می زنم فحش است .ء
هر روز که می گذرد.بیشتر حس می کنم. هر روز که می گذرد کمتر حرف می زنم. هر روز که می گذرد تنها تر ادامه می دهم.ء
این روزها حرفی نمی زنم. که اگربخواهم حرفی بزنم انفدر تیره است و کثیف که خودم هم گم می شوم.ء
از بی مسئولیتی از دغل از دورویی که حالم را به هم میزننداز چیزهایی که باورشان سخت است
از قفس
از خفقان
از ترس
از بهت
حرفی نمی زنم
می ترسم
1.
شاعران چون داستانسرایی آغاز کنند به گونه ای رفتار می کنند که انگار خدایانند، با توان نگریستن به گذشته ها و اندیشیدن به هر داستان و ماجرای انسانی، و آن را به گونه ای می پردازند که گویا خداوند قادر متعال که در همه جا حاضر و ناظر است آن ها را صاف و پوست کنده و با حقیقتی کاملا عریان و آشکار روایت می کند.
2.
هووو هووو هووو گومپ تخ هووو دب دب دب دب دب دب شی شی….ء
بادی می وزد. صدای رعد و برقی و ناگاه. باران می زند بر شیشه.ریز و تند.. می گذرد… رو به یکنواختی… شر شر شر…
گوش می کنم… خوب گوش می کنم… شر شر باران و ناگاه…… نانانانا نانا نانا.. نانانانا نانا نانا نانا… نانا نانانا….. یه دل می گه برم برم… یه دلم می گه نرم نرم… طاقت نداره دلم دلم… بی تو چه کنم…. پیش چشم ای زیبا زیبا… خیلی کوچیکه دنیا دنیا…
چیزی در وجودم حس می کنم.چیزی که نمی توانم پیدایش کنم. درست حسش نمی کنم.ء
3.
کشو میزم را باز می کنم… فلوتم را بر می دارم… نگاهش می کنم. با همان تعجبی که بار اول.تمام خاطرات آن سالها در چشمم می آید. تمام عزمم را جزم می کنم. می خواهم به جای تمام این 9 سالی که درش ندمیده ام بدمم.دو….دو….دو دو… دو دو سل… دو دو سل سل لالا سل، فا فا می می ر…. ر…ر… دو دو سل سل لالا سل، فا فا می می ر ر دو.این بار خوشحالتر دو دو سل سل لالا سل، فا فا می می ر ر دو… دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دنگ، ساعت می زنه هی زنگ…ء
4.
گوشی را می گذارم… پوم تاک پوم تاک پوم تاک پوم تاکپ وم تاک پوم تاک پوم تاک پوم تاک…. قلبی که می زند… بیست سالی هست که می زند که نمی دانم تا کی….ء
5.
از خواب می پرم… لا اله الا الله، اشهد ان محمد الرسول الله….ء
آخر.
انسان نا توان است وبس، زبان قاصر است را ازه می فهمم.ببار،بزن،بتپ.ء
.
.
.
روزی از روزهایی که گذشت، روزی از روزها که باران بارید.ء
دلم وجود می خواهد .دلم گریه می خواهد. دلم پر زدن می خواهد. دلم تو را می خواهد. دلم غلط می کند تو را بخواهد. دلم گریه می خواهد. دلم حس می خواهد.،لمس می خواهد،درک می خواهد، دلم مزه می خواهد. دلم نغمه می خواهد، رنگ می خواهد. دلم خودش را می جوید، دلم خودش را می خواهد، دلم غلط می کند خودش را بخواهد.
دلم گریه می خواهد. هوی! هورمون های لعنتی؟ شمایید؟ خسته نمی شوید از این بازی تکراری؟ راضی می شوید؟ که من گو گیجه بگیرم؟ که هی ربطش دهم به ربطهای بی ربط. که چه شود؟ که بفهمم زرشک؟ قایم موشک بازی احمقانه ی شما بوده باز…ء
که گواه به لجن کشیده شود…ء
همه چیز اشکم را در می آورد. فکر های مزخرف،حرفهای مزخرف، اتفاقات مزخرف. این لعنتی پشتم که هی فکر می کنم سرطان است.اه لعنتی، خدا نکنه. هیچی. چیزی.همه چیز.ء
دلم کندن می خواهد. دلم کندن می خواهد.ء
یک روز تعطیل است، با هم می رویم گردش، 4 تایی
یک دشت سر سبز است. گوشه گوشه اش گلهای خودرو روییده . زیر انداز را پهن می کنم. سبدمان را می گذارم رویش. از این سبد ها که مستطیلی است، دسته دارد، قرمز است. بچه ها می روند پی بازیشان… نشسته ایم. در بساطمان دنبال خوراکی می گردم. پسرمان دوان دوان به سمت مان می آید، از سر و کولت بالا می رود، با هم کشتی می گیرید، بلندش می کنی، دست و پا می زند، من کیف می کنم. دخترمان گوشه ای مشغول است، علفها را می کند و دسته می کند. می آورد برایمان. ذوق می کنیم. بغلش می کنیم. یکی می زنی در کپلش که بد برو پیش داداشی. می رود. می مانیم. می گویی چشمانت را ببند، می بندم. می گویی با من بیا، می آیم. غر می زنی که چشمانم را بسته نگه دارم. می گویی باز کن، باز می کنم. جیغ می زنم، بالا و پایین می پرم،یادم می دهی، با هم می دویم و من برای بار اول بادبادک هوا می کنم. آبی است،با دنباله های زرد. بچه ها می آیند طرفمان، یادشان می دهی، یاد می گیرند. من کیف می کنم. دخترمان گره می خورد. من ذوق می کنم. می دویم. خسته می شویم…
روی زیراندازمان نشسته ایم. برای هر کداممان بشقابی می گذارم. در قابلمه را بر می دارم. چیزی، شبیه ماده ی شفافی برایتان می کشم. غذا را می خوریم و هی! سنگین می شویم، چهار تایی ولو می شویم روی زمین. به آسمان نگاه می کنیم. آبیِ آبی. با تکه های ابر سفید. شکلهایشان را حدس می زنیم. نسیمی می وزد. از همان ها که سرد نیست اما یکهو می لرزی بر خودت. ابر ها را با خودش می برد، آسمان صافِصاف می شود. همانطور زل زده ایم به آسمان. دنیا ساکن می شود انگار،ابدی می شود لحظه. زیر گوشم چیزی می گویی، می خندم…
بلند می شوی، با بچه ها می روی دنبال چوب. دخترمان تاتی تاتی کنان گون می آورد. آتشی روشن می کنیم. سیب زمینی هایی که آورده ایم را در آتش می اندازیم. دور آتش ایستاده ایم. گرمیم. بی آتش هم. گاز اول رانزده… تپ… یک قطره باران… می خورد به دماغم. باران می گیرد، تندِتند، به تکاپو می افتیم. وسایل را جمع می کنیم، آتش را خاموش می کنیم و راه می افتیم که برویم. با هم می دویم،باران امان نمی دهد. سرپایینی مسیرمان را یک پا دو ضرب طی می کنیم. طنین خنده است و باران و دیگر هیچ…
به خانه می رسیم.آخیش… خدایا شکرت… دخترمان در بغل من خوابش برده، می گذارمش در تختش. دستای پسرمان را می شویم و او را هم راهی تخت می کنم.
می نشینی، می نشینم روی پایت… نگاهم می کنی، نگاهت می کنم… تا عمق چشمانت با من است، تا عمق وجودم مال توست. می خوابیم. در ذهنم امروز را دوره می کنم. تو هم… من می گویم.تو می گویی. من می گویم.تو می گویی… کله ای از لای در سرک می کشد.مامان…(من را می گوید) زیر گوشم زمزمه ای می کنی، می خندم… مامان،مان،مامانی، جیش دارم! من کیف می کنم. دوقدم فاصله است، راه را می دوم. کارش را می کند. می خوابانمش. بر می گردم. آهسته کنارت می لغزم. دستی به سرت می کشم، موهایت، صورتت،گردنت. نگاهت می کنم. نفس عمیقی می کشم.آهسته چشمانم را می بندم….شکر… برای خاطر زندگی…
پ.ن. هی! تو! صورتی نداری! پیدا شو!
پ.ن.1. 23 فروردین 88، 11:51 شب
پ.ن.2.لعنت.
پ.ن.3.زندگی.
سه گربه ی چشم انتظار، از پله های سلف بالا می آید، 3 تکه گوشت می اندازد جلویشان.می گوید بمیره! غذای ما یه دونه گوشت هم نداشت، ببین چقد داشته که این همه را آورده واسه اینا. اه!
فکر کن بمیرد، فک کن تو بگویی و او هم بمیرد.چه حسی داری؟ فکر کن چه حسی خواهی داشت…ء
.
از این بالا که نگاه می کنم نمی دانم چه حسی دارم. نمی دانم خوشحالم یا غمگین. آدمها می دوند، زیر باران،تندِتند، به امید رسیدن به جایی، سرپناهی شاید، خانه ای، سقفی…ء
به آنهایی فکر می کنم که سقفی ندارند. به آنها که باریدن باران برایشان نعمت نیست. به آنها که کاسه کاسه آب جمع می کنند. به آنها که یک وانت اسباب اثاثیه شان زیر باران خیس می خورد. به مادرم فکر می کنم. به وقتهایی که باران می آید و هزارمرتبه خدا را برای سقف بالا سرمان شکر می کند. از ناتوانی ام غصه می خورم. می دانم کافی نیست… وقتی امسال را سالی پر از برف و باران آرزو می کردم ، منظورم واقعا این نبود…ء
Care what you wish, it might just come true.
حدف شد
قبل از فرستادن حذف شد
از همه ی 24 فروردین ها متنفرم
خداوند آدم را آفربد.
به او گفت به درخت ممنوعه نزدیک نشو.
خداوند حوا را آفرید.
حوا از آن درخت خورد. آدم را هم فریفت.
گفتند سیب بود. بعضی گفتند گندم بود. تعدادی هم گفتند بصیرت و دانایی بود.
که باور ندارمشان.
چه، اگر این طور بود زن هماره عامل جهالت آدم بود.
درخت بهانه بود.
که آدم به قولش وفا می کرد.
آدم همیشه بی وفا می ماند….
موسی دوان دوان آمد.
گفت خدا از شما می خواهد گاوی ذبح کنید.
قوم نگاهش کردند. ما را به تمسخر گرفته ای یا موسی؟
موسی قسم خورد. به خود خدا که نه. که این کار مردم نادانست.
گفتند از خدایت بخواه ویژگی های گاو را مشخص کند.
-گاوی باشد نه پیر نه از پای افتاده.
- رنگش؟
-زرد زرینی که بینندگان را فرح بخشد.
-امر هنوز بر ما مشتبه است، دقیقا چه می خواهد؟
-هم آنقدر به کار رام نباشد که زمین شیار کند و آب به کشتزار دهد و هم بی عیب و یکرنگ باشد.
… کشتند.لیک نزدیک بود نافرمانی کنند.
.
.
.سال و ماه و روز ها می گذرد. موسی ها آمدند و می آیند و می روند. بنی اسرائیل ها پابر جایند. خدا فقط می خواست باورش کنیم. حضورش را. همین…
راه می روم.
نگاهشان می کنم.
در میان پست مردمانی که بوی رنگ و ننگشان خفه ات می کند.
در میان خیابانهایی که لبریز است. از همین مردمان. و مردمانی دیگر…
مردمانی که قسمم می دهند. جان مادرم را… که چیزی بخرم ازشان… که شاید بپوشد گوشه ای از زخمی.
زخم که نه. از جذامی. که پراکنشش از پراکنش این گرده های بهاری هم سریعتر است.
از همه ی بدی ها و غم ها و بدبختی ها بیزارم… یا نه… از همه ی بدی ها که بدبختمان می کندو غم می آورد بیزارم.
از بی شعور ها هم…
برکتی دارد این نان خانه ی مادر بزرگ
یس می خوانم. به یاد پدرم و به یاد پدربزرگ
و ما لی لااعبد الذی فطرنی و الیه ترجعون
امسالم را می بینم!ا deja vu اولین
باران می بارد، اولین باران بهاری
امسال، سال نویی خواهد بود
un messagio di amore per il mondo
خواهم توانست
ایمان دارم
در راه است…ء
وقتی به دور از هر گونه اضطرابی بلاگهایت را می نویسی…ء
وقتی بی هیچ نگرانی از هدر رفتن زمان دستی به آب می رسانی…ء
وقتی آهنگ دانلود می کنی مثل ندید پدید ها فرط و فرط…ء
اینترنت پرسرعت دار می شویم!ا
\:D/
راشکو، یک نوع ماهی است که میگو می خورد
که اگر گیرش نیاید ، خودکشی می کند
***
می گفت دوستش دارد
مادرش گفت: وا؟!؟
خودکشی کرد…ء
***
ربطشان نده. هیچ ارتباطی با هم ندارند!ا
فرض کنید 50-40 سال پیش است
به خود یاد آور شوید که در ایران زندگی می کنید
آخرین لحظات سال نوآوری و شکوفایی را سپری می کنید پس از خلاقیت خود استفاده کنید
به بهار و عید و سال تحویل و همه یاقسام گل وبلبل فکر کنید
حمامتان را کنید
اینها همه خاطره می شود!ا
پ.ن. مثل هر سال، درست است که آبی در دوش نمی آید اما سخت نباید گرفت، عادت می کنیم…ء
پ.ن.1. خدا سلامت دهد مادر بزرگی را که لگن حمامش را در خانه مان جا گذاشت که در این روز دستمان در پوست گردو نماند!ا
یک وجب مانده به عید:ء
قاراشمیش که می گویند همین است که کله ی سحر با موج یکنواخت نامیرای غر بیدار شوی. مثل هر سال. انگار بخش لاینفک نوروزهایمان تکرار” هیشکی کمک نمی کنه”، “مردم همه کاراشونو کردن”،”فقط بلدن دستور بدن” شده است. یکنواخت، مداوم، تا دم دم تحویل سال.. که بشینیم، که همه چیز آرام شود، که همه ساکت شوند، که یا مقلب پس و پیشی بخوانیم، که سال تحویل شود، همدیگر را بغل کنیم، شیرینی بخوریم و عیدی رد و بدل کنیم… و چه لذتی دارد… آرامش اول سال، آرامش سال نو. انگار همه چیز در یک لحظه عوض شده باشد.ء
یک وجب مانده به عید:ء
خانه ای با آدمهای معمولی، التهاب آمدن عید را دارند.ء
وجود خارجی توپ بسکتبال “گوچی” اوج حماقت بشری است
now or immediately… there must be a different… right?
ق.ن. اینا یهو اومدن. داشتم می رفتم خونه. نرفتم. گفتم بنویسمش. گفتم بعدن تو خونه نیگاش می کنم یه چیز درس حسابی ازش در میارم. نمی دونم چرا خامشو از پخته اش بیشتر دوس دارم. نوشتمشون. همون جوری. حاصل لغزش چندتا انگشت روکی بورد. انگشتای من، ذهن من. به بزرگی خودتون میبخشید ایشالا!ا
وقتی که هیچ احساسی نداشتم و الان خوشحالم. همین جوری. زیر آفتاب گرم زمستون . که تا وقتی بهار نشده عجیبه. فاصله چند لحظه است، چند ثانیه. بین پارسال تا امسال، بین امسال تا سال دیگه. یه چند ساعتی می گذره و دیگه امسال امسال نیست. نمی دونم چی میشه. هرچی هست، یه حسه. از گذشتن، از تغییر. نو شدن نه ها. که اگه بخوای نو بشی همیشه همون چیزی که هستی باقی می مونی. از عوض شدن. بهتر شدن. از سبز شدن. رنگی شدن. همه چیز یه حسه. این که تا چند ساعت پیش این همه بی تفاوت بودم و الان این همه خوشحالم. که عید میاد. که عیدی وجود داره که بیاد و بهونه ای باشه که یاد هم بیفتیم و تبریک بگیم. که واسه هم آرزو کنیم. دعا کنیم. دیشب عکس و فیلم های دبیرستانو نیگا می کردم. عکسای دم عید، عکسای روز معلم. فیلم ها. نشستم به گریه. نمی دونم چرا. با این که خوشحال بودم که یادشون افتادم. با این که واقعا خوشحال بودم.
همه چی یه حسه. که به هیچ جا وصل نیست. من . همه. حتی تو. وقتایی که حرص می خورم الکی ندو. آروم راه برو . که ببینی . که درست و خوب ببینی اون چیزایی که درست و خوبه. وقتای که دیر می فهمم دیر شده واسه آروم قدم برداشتن. واسه آروم زندگی کردن. واسه لحظه لحظه، صدم به صدم لذت بردن. کاش می شد بدون اینکه مجبور باشی کلمه پیدا کنی بلند بلند فک کنی. شایدم بد میشد. شاید کلی پشیمون می شدی. شاید نمی شدی. شاید می شد. دیشب دوباره اون فیلمه که نمیدونم اسمش چیه و جن انیستون و جیم کری داره رو دیدم.همون که جیم کری قدرت پیدا می کنه. یه تیکه شو خیلی دوس دارم. نمی دونم چرا.
روز ها میان و میرن و من از هیچی مطمئن نیستم. از اینکه چی میشه. چی میشم. پا شم برم.ء
تا کی؟ بگو…ء
خدا خیر دهاد آن بنده را که یا آب ماهی نازنینم را عوض کند یا حد اقل یاد من بیاورد عوض کنم. طفلی امروز صبح نفس نفس می زند. می ترسم بمیرد. می ترسم سفره ام بی ماهی بماند، آن وقت گمشده ام پیدا نمی شود.آن آقاهه می گفت. خدا خیرتان دهاد…ء
بلند می شود. می رود. می نشینم. به صندلی خالی رو به رویم خیره می شوم. انگار از خالی بودنش جا خورده ام. انتظار نفر بعد را می کشم. کسی نیست. نگاهی به اتاق می اندازم، آهی می کشم و از صندلی جدا می شوم. این بار بالای سر صندلی خالی ایستاده ام و فکر می کنم. از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم. به هفت سین پراکنده ی حیات. پنجره ها را می بندم، آرام و با احتیاط، به دور از عجالت های همیشگی. پرده ها را می کشم و بیش از پیش در خودم فرو می روم. همیشه از خداحافظی ها بدم می آمد.نگاهی به اتاق می اندازم.به میز ها، صندلی ها، به عکس های خمینی و خامنه ای که راست و چپشان بر عکس است. به ساعت دیواری که انگارعقربه هایش سریع تر از همیشه می دوند.به قوطی خودکاری که پر و خالی می شود. به کاغذ ها ، پوشه ها، خود کار ها و آدم ها… به خاطره ی آدم ها، به تصویر هایی که این یکسال نقش بسته اند. به چهره ها، به تصاویر ذهنم، به صدا ها و به هر آنچه در ذهنم می گذرد، زنده می شود، می ماند… همیشه می ماند…به آدم هاییی که بخشی از من شده اند. که من بخشی از آنها شده ام. به تمام زمانهایی که برایشان، به جایشان، بهشان، فکر کرده ام.ء
به بعد از عید که فکر می کنم لرزش بدنم را حس می کنم. می آیند و می روند و من کم خواهم دیدشان و این 2 ماه مثل حل شدن شکر در چای می گذرد و تمام می شود…هر کدام می روند سی خود…ء
شادی سایه می افکند. غم گاهی در می زند و آنچه باقی است ماییم و ماییم و ما. در این تکرر تکراری تکرارها…ء
همیشه از خدافظی ها و رفتن ها و دیگر ندیدن ها بدم می آمد… ء
دعا می کنم… که حق و مصلحت آن باشد که به آن می رسند و آن شود که شادی چیره شود.آمین!ا
بیست و پنجم اسفند هشتاد و هفت…ء
چیزی به عید نمانده…ء
آااااااااای!!ا
خودکرده را تدبیر نیست…ء
یاد زمان هایی می افتم به به آمپول زن ها بلند فحش می دادم! اینجا نمی توانم!ا
ریختن چند تار موی صورت وآخ! و لذت این احساس سبکی…ء
.
.
.
وقتی حرف داری… وقتی تا خرخره پری… وقتی خروج از کوچکترین درزهای وجودت هم انفجاری است… وقتی می پاشی… بیرون می پاشی… می نویسم. به خاطر ملیکا و به خاطر کورش… که سراغ مندوش را گرفتند… که مهم اند برایم….و خودم… می نویسم… تا وقتی هستم… تا وقتی این ذهن صاب مرده ی لامذهب در این حوالی چرخ می زند…ء
پ.ن. زنده ام و این اوج خوشبختی است… بی حرف پیش، بی حرف پس، بی خیارشور…ء
پ.ن.2. همین می شود که یک روزه 6 تا پست می گذاری…ء
آدمهایی که کوررنگی دارند قرمز را سبز می بینند. این یعنی علاوه بر جریمه ای که برای عبور از چراغ قرمز باید بپردازند، همیشه با اضطراب از خط عابر عبور می کنند. و این یعنی عدم آرامش در ویرانه ای چون تهران.
پ.ن. و اگر کامنتت “آخی” مسخره ای باشد، نهایت نا مردی ات را نشان داده ای… آدمها می میرند… می فهمی؟
سایه، روشن، سایه… روشن…سایه… روشن….
نفوذ آفتاب گرم زمستان تا مغز استخوانهایت…
عرقی که ننشسته روی بدنت، سرد می شود…
تکانهای مداوم اتوبوسی که آهسته آهسته آرامت می کنند…
لذت وصف ناپذیر خواب زمستانه…
ماتحت متحرک و دارای قابلیت جابجایی دنیا را … دوست می داریم!
پ.ن. گور پدرش! همه چیز درست می شود. ایمان دارم…
27 بهمن هشتاد و هفت، یک روز گند معمولی…
…
…………
….
6 صفحه تمام پر می کنم، غر می زنم، گریه می کنم، اذیت می شوم… می خواهم بنویسمشان… فکر می کنم … به ارزشی که برایم دارند و بی ارزشی که می شوند… به پوچ شدنشان… اگر می گفتمشان این گونه تمام می شد.دوستش دارم.
…. به ناحیه ی باز پل هوایی که می رسم صبر می کنم. نفس می کشم. زنده ام. شروع می کنم به شمردن چراغ ماشینها. تا چشم کار می کند ماشین است و چراغ. چه قدر این بالا را دوست دارم.کاش هوا سردتر بود. کاش برف می آمد.کاش می شد جیغ بزنم بی آنکه کسی فکر کند خیال خودکشی دارم. به خانه می رسم. مستقیم به اتاقم می روم. روی تختم دراز می کشم. Sms ها را در خواب و بیداری می خوانم و جواب می دهم و پاک می کنم. بگذار بخوابم… گوشی ام را خاموش می کنم….
در تاریکی اتاقم حل می شوم…
خوشحالم…
یک روز خوب معمولی…
.
.
پ.ن. کاش دنیا و آدمهایش بهتر بودند. کاش آدم بودند.
1.
هوا خوب است، آفتابی است. مادرم از زیر قرآن ردم می کند و یک لیوان پر آب در راهروی خانه مان خالی می کند. و من شرمنده ی همه ی کسانی می شوم که آن روز در راهرو لیز خورده اند. بی وقفه باران می بارد، از آن بارانها که دوست داری، از آنها که تمام چاله های شهر را پر می کند.همه می گویند پروازتان لغو خواهد شد. من ایمان دارم خواهیم پرید.
2.
خشایار خوب، خشایار روشن ضمیر! تا فرودگاه همراهیمان می کند. فوتبال را با هم می بینیم. سپیده می گوید اگه ایران ببره برات پاستیل می خرم. ایران 1-1 مساوی می کند. سپیده برایم پاستیل می خرد!>:D< پرواز تاخیر دارد. خوراکی های داخل هواپیما ( همانها که پرناز catering خطابشان می کند )را در فرودگاه برایمان می آورند. همه می گویند دارند گولمان می زنند، ایمان دارم می پریم. به خوراکی ها لب نمی زنم. اعتقاد دارم آنها را طول پرواز باید خورد. با زمزمه ی لب کارون… در سرم دعا می کنم. خیلی دعا می کنم. حتما مصلحتی بوده که تاخیر داشته دیگر. می گویم، جای اینکه بیکار بشینید حداقل دعا کنید، با نفری 5 تا صلوات هم پریده ایم ها! با دختر بچه ای عراقی که ضعف حافظه مان را بر صورتمان می کوبد، سر گرم می شویم. اسمش جنان است. ایمان دارم نشانه است. سعید یاد آوری می کند که عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم… نمی دانم این تاخیر را می گوید یا چیز دیگر. ولی می دانم که درست است. ایمان دارم می پریم!
3.
می پریم! بعد از پانتومیم هیجان انگیزی که مهمانداران محترم برایمان اجرا می کنند، می پریم! کنار پنجره ام! به علیسای دیوانه فکر می کنم و راههای ترسیدن! بیرون را نگاه می کنم ببینم واقعا ترس دارد یا خالی می بسته! حس جالبی است، حس خیلی جالبی است. آیه الکرسی می خوانم و دیگر هیچ! ایمان داشتم می پریم. ایمان دارم که خوش می گذرد. 2 تا 85 ای احمق مسخره ام می کنند. در کمتر از 10 ثانیه فراموش می کنم. حس معرکه ای دارم. بعدا به این فکر می کنم که بعضی از آدمها هر چقدر هم لبخند تحویلشان دهی، همان عوضی که هستند، هستند! تازه دارم باور می کنم! وسطای پرواز پیش سپیده می روم، خوراکی های سری دوم را می آورند. ما خوراکی های اصلی مان را شروع می کنیم! با سپیده(به معنی واقعی کلمات) خوش می گذرانیم! پاکتهای تهوع مان را یادگاری بر می داریم. همین طور هر چیزی که نشانی ازاین پرواز داشته باشد. معنی در ابرها سیر می کنم را به درستی می فهمم. احساس فوق العاده ای است. خوشحالم! بعد از مقادیری عکس و فیلم طی پرواز و فرود به سلامت به زمین می نشینیم. با سپیده همیشه خوش می گذرد.
4.
اینجا آتش می بارد! هوا بسیار بسیار غبار آلود است! از ته دل دعا می کنم باران بیاید! تمام آهنگهایی که چند دوری با بچه ها دوره شان کرده ایم ، به حقیقت نزدیک تر می شود. از کنار کارون رد می شویم.
5.
هتل! می فهمم چه ها باید می آوردم که نیاورده ام و چه ها نباید می آوردم که آورده ام
6.
به 14 امین سمینار علمی دانشجویان داروسازی ایران می رویم! چیزی به اسم کیفیت اینجا تعریف نشده است! پوستر ها را می بینیم و می شنویم و سوال می پرسیم و احساس گل و بلبلی در وجودمان شکل می گیرد. روزنه های امید “ما نیز می توانیم” به سولاخهای گنده ای تبدیل شده است! سر نهار “ما” با “اونا” دعوامان می شود! از این به بعد برنامه، تفریحی برگزار خواهد شد. بعد از ظهر به پارک می رویم. وسطی و استپ هوایی بازی می کنیم! بالاخره بعد از این همه وقت که دلم استپ هوایی می خواست، بازی کردیم! به یک fast food رفته و شام می خوریم! بسیار بسیار … کیف هستیم! شب، در لابی هتل نشسته و منتظر دوستانیم که بیاند و دور هم صفا کنیم. بچه ها ی بهشتی نشسته اند و حرف می زنند.ما به حرفهایشان گوش نمیدهیم، فقط یک پانتومیم یا چیزی شبیه آن می شنویم، روی هوا می قاپیم و فقط در جهت گسترش روابط بهشان می گوییم تیم بدهید! عملیات موفقیت آمیز انجام می شود! بلند می شویم و به مبلهای نزدیک تر می رویم. دوستان نیز با لبخندهای محبت آمیز و پفک(!) از ما پذیرایی می کنند. عالی می گذرد. از رهب و اگزیستانسیالیسم و کازابلانکا گرفته تا ساوجبلاغ و عذرا بندانداز… در هتل هم گویی خواموشی معانی خاصی دارد! از لابی هتل به اتاقهایمان راهنماییمان می کنند!! به خاطر حکمی که بازی نکردیم، به خاطر 7 خبیث و صرفا به خاطر 52 تکه مقوا گند می زنیم! گند ها!
ساعت 3 است، دوش می گیرم و می خوابم! از من بعید است این ساعات!ا
7.
صبح از خواب پا می شویم. گویا دیشب “اونا” منت کشی کرده اند، برنامه علمی پیش خواهد رفت. به سمینار می رویم، بعد از صرف نهار ما را به چغازنبیل می برند.دوستان استقلال پرسپولیس را دنبال می کنند. هوا وحشتناک گرم است.آب هم نداریم. کاش باران بیاید. بعد از اتمام بازی، باقی راه با پانتومیم می گذرد.چغازنبیل… یاد علیصدر می افتم، یاد همه ی جاهایی که تخیلم بی وقفه کار می کند… تصور آدمیان… تصور زمانهایی که چغازنبیل زنده بود، و سکوت، حاکم مطلق آن نبود… تکاپوی انسان ها… مسیر برگشت با آواز پر می شود. دکتر روئینی شام مهمانمان می کند. نوع دیگری از مرده خوری را تجربه می کنم… لذت خاصی تا اعماق وجودم را فرا گرفته است!
ادامه دارد…ء
افزایش نظرات آدمهایی که برایتان مهم اند صرفا تناسب دارد با مزخرف بودن پست شما. و این یعنی پست هایی که دوستشان داری و برایت مهم اند بی نظر می مانند.ء
- اونا!
- کدوما؟
- همونا!
- کدوما؟
- اه! همونا دیگه!
- آهان!
یک پنجشنبه ی معمولی معمولی…ء
نگاهی به ساعتش می اندازد، یک آن گویی به خودش می آید. نیم ساعت وقت دارد. با نهایت سرعتی که می تواند وسایلش را در کیفش جای می دهد. پایش را به زور در کفشش چپانده و هنوز بندهایش را نبسته شروع به دویدن می کند. به اولین چهار راه خیابان یک طرفه ی منتهی به بانک که می رسد، موتور سواری نگه می دارد و سوارش می کند.
- یه طرفه برم حاجی؟
نگاهی به ساعتش می کند. چاره ای ندارد. آخرین فرصت اوست…
.
.
.
.
.
اتوبوس با ترمز شدیدی متوقف می شود. … چند لحظه ای در بهتی می گذرد… راننده به مسافران می گوید پیاده شوند. همهمه ی مسافران بالا می گیرد. دادی سرشان می کشد. خودتون که می بینید تصادف کرده ام. پیر زنی زیر لب غر می زند. به جوان های سر به هوای این دوره زمان بد و بیراه می گوید. از بازار روز می آمد، چند کیلویی سبزی آش خریده بود. حالا باید تا ایستگاه بعدی با این بار سنگین پیاده برود.زیر لب غر می زندو به جوان های سر به هوای این دوره زمان بد و بیراه می گوید. چند کیلویی سبزی آش خریده . حالا باید تا ایستگاه بعدی با این بار سنگین پیاده برود. مردم دور موتور سیکلتی که اتوبوس به آن خورده بود جمع شده اند. پیرزن بی اعتنا رد می شود. زیر لب غر می زندو به جوان های سر به هوای این دوره زمان بد و بیراه می گوید. چند کیلویی سبزی آش خریده . حالا باید تا ایستگاه بعدی با این بار سنگین پیاده برود… شروع به راه رفتن که می کند نگاهش به کیفی می افتد که به گوشه ای پرتاب شده است… از راه رفتن باز می ماند…
پیر زن غر نمی زند، بد و بیراه هم نمی گوید… با ضجه ای در خود می شکند…
…
…
…
می خواست آش پشت پای پسرش را بپزد….ء
همزمان شدن مزخرف ترین امتحان شما با روز تولد برادرتان هیچ نسبت منطقی، مستقیم، غیر مستقیم، معکوس، مجذور، مکعب و غیره ای با هیچ چیزی ندارد. صرفا به ت*خمی بودن شانس شما وابسته است.
پ.ن. بهروز دوست داریم، بچه ها متشکریم!
پ.ن.1. داداش گلم! تولدت مبارک! امیدوارم پابند یه زندگی ت*خمی ایرانی بشی که انقده میرم میرم در نیاری!( شوخی می کنما، رفتی واسه بچه هام هی سوغاتی خوب خوب بیاریا!)
پ.ن.2.>:D< :-* خواخرت!
…
p.s. so it is really the way it’s gonna be…
p.s.1. I hate it when I can’t tell what’s inside…
p.s.2. “hey life! hey God! you’re with me and so am I !” she said
p.s.p. I’m grateful… the rain, the earth, the sun and every thing…
p.s.’. wonder how, wonder why, yesterday you told me about the pure blue sky, and all that I can see…
veghti ghose daram o nadaram… vaghti midanam o nemidanam… vaghti hame chiz khoob hast o nist… khodaya shokrat… baran mibarad… and that’s ALL I care…
پیش از آنکه غر بزنی و بگویی نامردم
پیش از آنکه از نبودنهایم شکایت کنی
پیش از آنکه خرده بگیری به رفتارم
پیش از آنکه فحشم بدهی
پیش از آنکه مسخره ام کنی
پیش از آنکه اشکهایم را ندیده انکار کنی
پیش از آنکه ندانسته محکومم کنی
پیش از آنکه بازخواستم کنی
پیش از آنکه به هر آنچه بدی منسوبم کنی
پیش از آنکه ناباورانه انکارم کنی
پیش از همه ی این و آن که ها
.
.
.
.
.
کفشهایم را بپوش…
پیش از آنکه راه رفتنم را به سخره بگیری…
کفشهایم را بپوش….
امروز آدم حسابی شدم.
پ.ن. می گفت وقتی اولین چک حقوقت را گرفتی، تازه آدم حسابی می شوی.
43559/ 8603_08 بانک ملی ایران
8/11/87 تاریخ به حروف هشتم بهمن ماه هشتاد و هفت
بموجب این چک مبلغ *********…………………………..ریال
در وجه خانم بهنوش بنکدار بابت حق الزحمه مشاوره پیش دانشگاهی یا بحواله کرد بپردازید.
*******ریال
شماره حساب 4150074993006 امضا
مرکز آموزشی فرزانگان
پ.ن. بعدی. وقتی درست نمی دانم چه احساسی دارم. وقتی دو روز گذشته عالی بوده، روزهای آینده هم خواهد بود، اما همچنان سردرگمم، سردر گم می شوم، سردر گم می کندم…
13 بهمن 87
زمانی به درک درستی از مفهوم مرده خواری می رسیم که اولین دیدارمان با متوفی، همراه با مزه ی آروغ باقالی پلو با گوشت،زرشک پلو، ژله ی پرتقال،سالاد، جوجه ،کیک بستنی و نوشابه در مراسم سال آن مرحوم و به صورت از راه دور و تصویری باشد.
پ.ن. دنیا و آدمهای احمقش…
د بیار دیگر لعنتی… ببار…
تو که نمی دانی بخل چیست ببار…
به حق رحمتت …
ببار…
وقتی پیرزنی 81 ساله دردهایش را با دردهای یک دختر 14 ساله مقایسه می کند، قابل تحسین است. و این دقیقا همان چیزی است که کشور ما را از نظر شاخص توسعه ی انسانی با 10 پله ترقی ، در رتبه ی 84 بین 179 کشور جهان قرار می دهد.
فاطمه جان ممنون. شنیدن سلامت معجزه بود.
و شاید ندانی چقدر به بودنتان نیازمندم…
این روز ها که زندگی را گه گرفته است…
این روزها که کارم کز کردن و زل زدن و هق هق زیر دوش است…
این روزها که هر شبش تا صبح غلت می زنم و به خود می پیچم…
این روز ها که دل گرفته ام…
این روزها ی آشفتگی و درماندگی…
این روزهای لعنتی…
و تو همیشه معنای معجزه ای…
پ.ن. کاش بیشتر بودی.. کاش بیشتر بودم…
من و تو… خط خطی… من و تو… خط خطی…
من و تو… خط خطی… من و تو… خط خطی…
.
.
.
تمام صفحه را با من و تو و خط خطی پر می کنم.
امضا.
از منی که می شناسی ام به تویی که می شناسمت.
فاصله یک واو است بینمان.
و من همیشه خواهد بود اگر تو باشد…
حتی اگر همه ی زندگی خط خطی باشد…
ضریب هر درس در سیستم آموزشی ارتباط مستقیم داره با میزان تنفر شما از درس؛ همون طور که میزان خارش هر نقطه از بدنتون ارتباط داره با فاصله ی اون نقطه از دست شما!
To be continued…
در را باز می کند.تلو تلو خوران وارد خانه می شود. منیر… منیر…
زن دستپاچه از آشپز خانه بیرون می دود. دستهایش را با کنار دامن رنگ و رو رفته ای پاک می کند. لرزش دستهایش اطمینان خشک شدنشان را کم می کند. حرفی نمی زند. نگاهش می کند. بغض همیشگی گلویش را پر می کند. جلوتر می رود . بوی مرد و عرق دهانش را پر می کند.آهسته از او چیزی می پرسد.
در گوشه ای دیگر دخترکی لای دری را باز کرده و به آنها نگاه می کند.
گفت و گویشان آهسته آهسته پررنگ تر می شود. کودک آرام آرام هق هق می کند.
صدای مرد واضح تر و صدای زن لابلای فریادهای مرد محو می شود. صدای هق هق کودکی می آید….
بی اختیار حمله می آورد. صدای ضجه های زن فضا را پر می کند. کودکی از لای دری ایستاده می نگرد. صدای هق هق اش با ضجه ی مادر ملودی غم می سازد.
.
.
.
خانه خالی از نشئه گی مرد شده است. زن در گوشه ای از خانه کز کرده . صدای هق هق کودکی می آید…
…
… 1 الله اکبر و الله اکبر … لا اله الا الله….
- ایشالا مبارکتون باشه. با دل خوش. ایشالا برکت باشه برا خونتون.
- خیرشو بببینین… صالح باشه ایشالا…
…
2. …
- ماشاالله مردی شده واسه خودش. دانشجوهم شده. آدم باورش نمیشه. همین دیروز بودا…
- اسم بچه شونو گذاشتن امیر… کپی باباشه… سفید و تپل…
- با پولی که بابات بازنشستگی ش گرفت شمال یه تیکه زمین خریدن… دارن می سازنش… میگه هواش خیلی خوبه… آخه سرفه هاش داره خیلی اذیتش می کنه…
3. …
- انا لله و انا الیه راجعون…
- ایشالا غم آخرتون باشه…
- اون بنده خدام راضی نیست شما انقد خودتونو عذاب بدید…
-خدا رحمتشون کنه ایشالا…
….
And that’s the way it is…
“کل ارض کربلاء و کل یوم عاشورا”
آن مرد آمد
آن مرد در هرم آتش گون آفتاب کربلا آمد
فریاد زد: “ان لم يكن لكم ديناً … فكونوا احراراً في دنياكم ” که اگر دین ندارید… لا اقل آزاده باشید…لا اقل… آزاده باشید…
آن مرد جنگید
آن مرد مردانه جنگید
برای آزادگی، اصالت بشری و شرافت دین
آن مرد نرفت
کشته هم نشد
تا چرخ گردون می چرخد فریاد مردانه ی مردانگی اش طنین افکن است…
پ.ن. وای بر ما… دنیامان کربلا و هر روزمان عاشوراست… دریغا که مردی از این مردمان بر نمی آید…
هوالرحیم
خسته، درمانده، آشفته، نالان و گریان…
به حقارت خودم فکر می کنم. اشک می ریزم. غصه می خورم. به این که چقدر پست شده ام فکر می کنم، به این که چقدر دور شده ام فکر می کنم. به این که چقدر از تو دور شده ام فکر می کنم. به اینکه چقدر از تنهاییم بدون حضور باصلابتت می ترسم فکر می کنم. به اینکه گاهی احمقانه از تو می ترسم فکر می کنم.
ماشینها، آدمها، ترافیک، روزمرگی، صدای رادیو، یا باب الحوائج…
یا باب الحوائج! یا باب الحوائج! تو سفارشم را کن… تو که مسلمان و مسیحی و زرتشتی را حاجت روا می کنی سفارشم را کن… اینها داستان است؟ نیست برادر من، نیست. نمی خواهم باشد…
به دیروزم فکر می کنم… به اینکه چقدر منتظر معجزه بودم… به اینکه امروز چقدر دلم تو را می خواهد و بس. به اینکه بدون معجزه چقدر دوستت دارم.
یا خدا! یا خود خود خدا! یا الرحمان یا الرحیم! یاخود خود خدا! یا آنکه اسمه دوا یی و یا آنکه ذکره شفا یی! یا آنکه می بینی و می شنوی مرا! یا تو! یا خود خودت، در اوج کبریاییت! یا آنکه اسمع دعائی شایسته ی توست! محتاجم. محتاجم.محتاجم. به خود خودت محتاجم. له می شوم در نبودنت. در با من نبودنت. در این بی قیدی های احمقانه ام. در این احمقانه از دست دادنت. محتاجم. نیاز مند بودنت. همیشه بودنت. همیشه با من بودنت. همیشه کنارم بودنت. همیشه اطمینان بودنت. محتاج توام. تو که می دانی. تو که همیشه می دانی… یا خدا و یا رحمان… ببخشای… ببخشای بر من… یا مستجیب دعاة… دعا می کنم. برای نیما دعا می کنم. برای مادر نیما دعا می کنم. برای حامد دعا می کنم.برای مادر حامد دعا می کنم. برای همه ی آنان که می شناسم و نمی شناسم و می دانم و نمی دانم دعا می کنم.برای همه ی خوب و بد های دنیا دعا می کنم.و من برای خودم هم دعا می کنم.که بیش از همه محتاجم. محتاج استجابت دعایم.
خدایا رحم کن.رحم کن بر من.ببخشای.عاجزانه تو را می خوانم. ببخشای مرا. با اینکه می دانم تو دیگر هیچ وقت به جایی که بودی و رفتی بر نمی گردی… بااینکه هنوز حس می کنم آن بالایی و نمی دانم چرا نمی توانم کنارم ببینمت. حست کنم. درکت کنم. مثل آن زمانها که بهتر بودم. که این قدر بد نبودم. که بودی. که همیشه کنارم بودی.
بیا. خدای من ببخش و بیا.بیا وبمان. بیا و ببخش و بمان. خدایا. خدای من. خدای خوب ومهربان من. خدای من. خواهش میکنم… تو که می دانی….
به تازگی کشف کرده ام مرحله ی بعد از موفقیت در بالا کشیدن اب دماغ در جنس مذکر عاشق شدن است.ء
هوالرحمن شاید
بهروز بود می گفت؟ بوی تعفن عادت می آید…ء
خواستم بمانی، خواستم همیشه بمانی. دنبالت می آیم، چرخ می زنم، گوشه گوشه ی خانه را می گردم. نگاهم می کنی، لبخند می زنی، می گردی و می روی و من مبهوت…مبهوت رفتنت…ء
گفتم با با، نرو… بمون…ء
و من تا امروز نفهمیده بودم که چه قدر شبیه توام. چشمهایم و لبخندم. و من هم چشمهایم را دوست دارم و هم لبخندم…ء
قرار بود باشی، همیشه باشی، قرار بود بمانی و من بزرگ شوم و با هم نیکو صفت آش بخوریم. خیلی چیزها می خواستم… قرار بود بزرگ شوم و زبانم خیلی خوب شود و با هم شاه آرتور بخوانیم… آش را تنها خوردم… قصه را هم تنها خواندم…می خواستم بمانی…ء
از وقتی رفته ای از تاریکی و تنهایی بیشتر می ترسم و از روح هم وگاهی از خدا…ء
و هنوز باور نمی کنم…. و هنوز منتظرم که در باز شود و بیایی…. و از هر آنچه جدی و واقعی است بیزارم…ء
بابا بمون… نرو… و من از زیستن هر آنچه ناباورانه دلسردم…ء
تو را حتی به اندازه ی همان 15 سال هم نمی شناخته ام…ء
از تو خاطره ای گرد گرفته مانده… جای خالیت با سطحی ترین چیزها پر می شود… ذلم برای مامان می سوزد… دلم برای خودم می سوزد… دلم برای بهروز می سوزد… دلم برای اشک هایم می سوزد…ء
کاش بودی… کاش همیشه بودی…ء
و در همه ی لحظه ها بیشتر از بدخلقیمان با مامانی ترسیده ام… از اینکه او هم… چه می دانم…من می ترسم… من از خوابیدن می ترسم… از بیمارستان و دکتر می ترسم… از مردن و مرده ها می ترسم… از هرآنچه نیستی می ترسم…ء
و من از هرچه ترحم چندشم می شود… و از اینکه انقدر حقیر بود که نفهمید می خواهم کمکش کنم بهتر باشد، لا اقل اینقدر “بد” نباشد… و چندشم شد وقتی از تو سو استفاده کرد و از مامان هم…ء
قرار بود بمانی… قرار بود بزرگ شوم… قرار خیلی چیز ها بود و آن چیزهایی که نبود آزارم می دهند…ء
و من در حسرت هر آنچه نگفته و هر آنچه نا کرده و هر آنچه ناخواسته و خواسته نگفته و نکرده ام.ء
می ترسم… از کفر بودن حرفم می ترسم… حتی جرئت نوشتنش را ندارم… کلنجار می روم از ابتدا الخ…مرگ یکبار شیونش تا بی نهایت! تا آن زمان که باور کنی و آن زمان که باور کنی که باور نمی کنی!… نمی گویم
تو همیشه پدر منی و من همیشه دخترت… می خواستم بمانی… مانده ای…ء
فقط کمی دلتنگم… برای مدرسه رساندنم و بوس لحظه ی آخر… برای جگرکی رفتنمان… برای خرید های سپه… برای کولی ها… حتی برای چشم غره ها…ء
می خواستم بمانی… همیشه بمانی…ء
همین…ء
پ.ن شاید باید خندید… شاید باید فهمید… خوشحال بود که قبل از شماها نرفته ام… نه فقط به خاطر خودم…ء
از کسی نمی پرسند
چه هنگام می تواند
خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند
از خویشتنش نمی پرسند
زمانی
به ناگاه
باید با آن رو در روی در آید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار
بتواند که برخیزد…ء
چندی پیش، در اوج دلتنگی…ء